تبليغاتX
زندگي از قاب نگاه من

زندگي از قاب نگاه من
آری، من مکعبم، همین 
خواب بر چشمانم مستولی می گردد و چشمانم را میبندم.

چشمانم را می بندم و به آرامش و روزگار آرامی می اندیشم که در بیداری هیچ سنخیتی با من ندارد.

چشمانم را می بندم و کاش می توانستم به همین راحتی گوشهایم را هم ببندم تا این آزار اصوات را نشنوم.

چشمانم را می بندم، فکر میکنم؛ به روزهای خوش و به لحظه های زیبا و ثانیه های دست نیافتنی، اما ای کاش میشد با چشمان بازهم می توانستم به رویاهایم بیندیشم.

چشمانم را می بندم؛ اما تاب نمی آورم، هجوم افکار رشته ی آرامشم را می گسلد و مجبور میشوم بازهم پرتو های آزار دهنده ی واقعیت ها را تحمل کنم.

چشمانم را می بندم؛ و دوباره باز می کنم؛ و همه چیز هنوز مثل قبل است، در یک چشم به هم زدن هیچگاه اتفاق خاصی نخواهد افتاد.

چشمانم را باز می کنم؛ نفس نفس پر حرارتی روی صورتم و گرمای اندکی در دستانم و نگاهی دوخته در نگاهم، اما ...

اما این افکار لعنتی نمیتواند (و یا نمی خواهد) اینان را باور کند و منتظر آواری است انگار؛ تا همه ی این لحظات را بر سرش ویران کند.

اما این دل؛ نمی تواند (و یا نمی خواهد) از اعماق جان همچون پیشینش به این هرم نفس ها ایمان بیاورد.

و اما من که کنون همچون چینی تکه تکه شده ای که حتی بندش هم نزده اند، سر در گم ویرانی افکارم هستم که ذره ذره بر بنیان اعتمادم فرو ریخت و من ماندم و افکاری بی سرانجام.

و در این میان اوهامی بی انتها و سوالی که بی جواب خواهد ماند؛ دیگر از چه می خواهی بگویی که جا مانده است؟

صفا

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 22:50 ] [ mr.MokaaB ]
این اسم لعنتی دست از سر روزگار ما برنمیدارد؛ در هرلحظه و ثانیه ی زندگیم مدام شنیده میشود، انگار بر وجودمان حک شده است که در ثانیه ثانیه های وجودی ام حضور داشته باشد و خوشی ها را ناخوش و نگاه ها را نامطلوب کند.

بیش از اسم خودم؛ آن کذایی نام را میشنوم حتی.

آن اسم لعنتی... .


برچسب‌ها: روز ما و روزگار ما
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 17:42 ] [ mr.MokaaB ]
گاهی؛ حسرت یک روز خوشی پیوسته را میخورم، حسرت روزی که تمامش متعلق به من باشد؛ روزی که همه اش زیبا باشد.

از ترس ناخوشی های بعدش؛ از ابتدا استرس میگیرم، و همیشه بدانچه که میترسم می رسم؛ و روزها یکی پس از دیگری طی میشوند؛ باهمین ریتم ناخوش.

مخلص آنکه حسرت میخوریم؛ حسرت روزهایی خوش... .


متاخره:

از حسرت گذشته ایم؛ آنقدر افکارمان غبار گرفته که چیزی حتی برای حسرت خوردن هم به یادمان نمیآید، عجب روزهای رویایی شده؛  میشمارم ۳ ، و می دانم خواهم شمرد تا بینهایت... .

[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 23:56 ] [ mr.MokaaB ]
یلدا جان؛ سلام

خوبی؟ در غربت روزگارت چطور است؟ اینجا همه خوبند؛ کماکان گنجشک ها را با تیر و کمان می زنند و گل ها را می چینند تا خشک کنند؛ کماکان آدم ها را میگیرند و کتک می زنند تا تا جامعه را به خشونت نکشند؛ کماکان مردم فقط از خدا همان "به نام خدا"ی اول جمله را بیاد می آورند؛ کماکان ما ماسک می زنیم تا نفس بکشیم اما عده ای این هوای گرفته و غبار آلود را دوست دارند و حتی سیگار هم میکشند؛ و کماکان اوضاع همان طور گذشته است.

یلدای خوبم؛ خوب شد که تو رفتی؛ این روزها با خودم فکر می کنم که اگر تو الان اینجا بودی؛ چه بر سرت می آمد؛ احتمالا تو را با شهادتی و یا ولادتی و موعدی عوض میکردند؛ خوب شد که از تلویزیون و روزنامه و لفاظی های آقایان رخت بستی و به کنج دل مردم رفتی. جایی که اگرچه جیب خالی مردم با تو سر ناسازگاری دارد؛ اما هرطور شده تورا زنده نگه می دارند؛ حتی اگر میوه را گران کنند، خشکبار را با قیمتی گزاف بدهند.خوب شد که تو رفتی ...

یلداجان؛ جایت خالیست. امشب من و با خودم خلوت کرده ام؛ در شبی که هرکس با دوستان و خانواده خود به کنجی خزیده و پای رو پا نهاده و شب را زنده می دارد؛ من با یک تک چراغ و یک موزیک و چشمان خواب آلود؛ همه تنهایی سال های سپری شده را مرور می کنم و این را نیز به چوب خط تنهایی هایم اضافه میکنم.

یلدای زیبا؛ یلدای خوش؛ یلدای دوست داشتنی، یلدایی که به عشق خوراکی هایت و هندوانه ی تا سرحد ترکیدنت از سال پیش تو را جستجو می کنیم؛ امسال اما نه هندوانه ایست که بر سر قطعه قطعه اش دعوایمان شود و نه حس حتی هنوانه خوری ست و نه حتی رغبت دور یک جمع نشستن؛

امسال نه از طولانی ترین شب چیزی خواهم فهمید و نه از دور هم بودن ها

یلداجان؛ امسال آهسته بیا و خواب مرا برهم مریز؛ در این خانه کسی برایت حتی از جای هم بر نمی خیزد؛ آرام بگذر از من. یلداجان خوش آمدی.

پی نوشت:
یلدا در خانه فقرا؟؟!! نمی دانم.

صفا

طبیعتا شب یلدا

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 22:2 ] [ mr.MokaaB ]
امشب؛ تراوش ذهنمان این شد:

مرا کاری بر این افکار ابریشم نما نیست

درون خلوت تنهاییم؛ من پیله می بافم

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 0:13 ] [ mr.MokaaB ]
سهل انگاری یا سهل-انگاری!

حال و احوالمان خوب است اگر خوب پیش ببریمش؛ اوضاعمان بسامان است اگر سامان آن را بتوانیم حفظ کنیم؛ خوش و خرم هستیم اگر طراوتمان را بتوانیم نگه داریم؛ و همه چیز عالیست اگر بخواهیم آن را عالی نگه داریم.

مخلص آنکه؛ همچون باغبانی که اگر سهل بداند رویش گل را؛ چه بسا هیچ گاه گلی در باغچه اش رشد نخواهد کرد. و چون گل برویید؛ اگر آن را از بیداد زمانه مسون نداشت* گل را و هرآنچه از اوست را از دست خواهد داد.

همین.

صفاخان


پی نوشت:

*مراد "سهل انگاری" است.


[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 13:23 ] [ mr.MokaaB ]
تو سقوط امپراتوری اندیشه مرا نظاره کردی و هیچ از تو سر نزد؛

خواهم توانست تو را بخشیدن؟

.

.

.

.

.

و دیگر؛ هیچ مطلق، جز آنی که باید می بود و نبود.

[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 23:36 ] [ mr.MokaaB ]
کماکان درگیر روزمرگی های بیهوده؛ فرصت اندیشه پراکنی نداریم؛ گاهی زندگی نکبت ِناخوشایندی می شود.

این چند خط هم به حرمت آرشیو ماهیانه مان بود که می خواستیم ریتمش بهم نریزد، والا چند وقتی میشود که حتی برای درخت خشکیده ی کنار خیابان هم نمی توانیم لفاظی کنیم... .

همین.

..::صفا::..

[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 0:57 ] [ mr.MokaaB ]
ما نمرده ایم؛ به عبارتی زنده ایم
مدتی است فراغت از روزمرگی هایمان نیافته ایم تا این بیغوله را صفایی دهیم، اما کماکان بدین شش وجهی دوست داشتنی تعلق خاطر داریم...

صفا


[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 23:21 ] [ mr.MokaaB ]
کوبیسم از کلمه cube به معنی "مکعب" مشتق شده است.

اینم اصالت وجودی ما؛ در هنر هم دستی داریم... .

[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 22:47 ] [ mr.MokaaB ]
کوتاه نوشته از احوالات دیشب و امروزمان؛ صرفا برای تخلیه وجود

دیشب و امشب:

- دیشب ذهنمان بشدت مشوش شده بود، آنقدر که حتی نمی توانستیم بخوابیم. بعد از فراغت فکری دیروز؛ که چون رویایی بود، دیشب را به کابوس گذراندیم.

- چرا هیچگاه؛ هیچ چیز برایمان ثبات ندارد تا بتوانیم بر اساس آن تصمیم بسازیم. رویای دیروز ما را مصمم کرده بود که حرکتی انقلابی اجام دهیم؛ کاری که چندی است از انجام آن متاصل بوده ایم.
- افسانه سرخوشی های دیروزمان را می نویسیم تا هرگاه که دل گرفت، بیاد خاطرات، دل از بغض و آه برکنیم.
- آرمان ها را درسایه ی دلخوشی های دیروزم چه به واقعیت نزدیک می دیدم، چنان مست خوشی هایم بودم که همه چیز و هرچیز را زیبا می دیدم. و چه افسوس، که امروز همه اش رخت بر بست و ناخوشی ها؛ زیبایی ها را مکدر کرده اند.
- دیروز، افکارم در ذهن می جوشیدند و حتی گاهی فوران می زدند، چنان بر سر ذوق آمده بودم که گویی دنیا را به نامم کرده اند، اما! (همیشه این اما های تنفر برانگیز؛ نشان از روزگار تیره می آورند)، و چه خوب همه اش را می شود در یک کلمه گفت: حال امروزم، اما... .
- سر بر آسمان برده بودم، چنانکه از خوشی ها سرمست بودم، زندگی چنان حلاوتی به کامم نهاده بود، که تلخی هیچ مصیبت و مشکلی را توان درک نداشتم. اما؛ به یکباره حلاوت چنان با ما بیگانه شد که ذهنم طعم گس مشکلات را فراموش نمی کند.
- دیروز اگر خواب بیخواب شده بودم، اگر تشنگی امانم را بریده بود، اگر خستگی توان حتی تفکرم را گرفته بود؛ بازهم سرخوش بودم و شاد، و این از الطاف آن فراغت ذهنی بود که حالمان را دگرگون کرده بود. اما کنون از تشوش؛ نه خواب بر چشمان می آید و نه کلامی بر ذهن.
- دیروز اگر "سرم به دنیا و عقبی فرود نمی آمد" ، امروز "با خاک اجین گشته ام".
- دیروز جز لطافت و ظرافت، چیزی بر زبان و فکرم نبود، اما امروز؛ جز درشتی روزگار؛ چیزی بر ذهنم عبور نمی کند.
مرا چه شد؟ که از روزگاری سروری اندیشه و سرور، کنون به کهتری تشویش و اضطراب رسیده ام.

صفا
شنبه 29 مرداد 90
5 صبح
رمضان

[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 18:9 ] [ mr.MokaaB ]
شعری که امروز آمد و ما هم نوشتیمش،هرچند هدف ابتدایی چیز دیگری بود، اما از حاصل بدمان نیامد.

هفت صبح؛ بیست و هفتم مرداد؛ رمضان

صفا


حالمان سرخوش بودحالمان سرخوش بود/ نه غمی بود، نه غمبادی/ نه دلی بود که بندش زده باشند/ فکر در گوشه ذهن/ چشم بر عمق لطافت ها داشت/ و زبان جز به تمنای سرور/ واج واج کلماتش را/ اذن خارج شدن از قلعه ی لب ها/ نمی داد
و چه زیبا بود/ هرچه بودش همه بر چشم نوازش می کرد/ نه صدای جیغ افکار پلید/ و نه شرم چشم های خود فروش/
کعبه ی احساس را/ همه دنیا عزم احرام به تن کرده بُدند/
رجم شیطان/ نه فقط در کلبه ی امن خدا/ با هزاران سختی و اکراه/ از برای عده ای معدود و نامعلوم/ که از این نفس پر از حیله و رنگ/ در خفای خلوت خانه ی دل/ با وضوی پیکر خاطره ها/ هر شب هر روز/ هویدا می گشت/
در پس ذهن همه مردم ما/ آدم کج شده از راه درست/ نه به جرم عاشقی جان می داد/ نه به زخم دلبری تن می داد/ خود بر سر، گرز و شمشیر بدست/ جنگ با عاشق شیدایی رسوا می کرد/ غارت و قتل و تجاوز جرمی/ بیش از ابراز عواطف می داشت/
آدم کج شده از راه درست/ حرف از احساس و بزرگی/ حرف از روح خدایی/ حرف از عالم امکان خدایی/ حرف از اندیشه برتر/ نمیزد
و کسی/ پای چرکین ز گناه خود را/ جای جاپای خدا/ با هزاران حقه و ترفند/ اندازه نمی کرد
و چه رویایی بود/ که زمین گرد اگر بود کسی/ جراتش را به دلش راه نمی داد/ که به پشتوانه ی زور اهورایی خویش/ سطح صافش را کج/ یا که شکلش را/ ناقص و کج ببیند/

 

[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 7:28 ] [ mr.MokaaB ]
توی کوچه داشت با مامورهای شهرداری دعوا میکرد، صدایش کوچه و محله را پر کرده بود.
صدایش زدم. اصلا گوشش بدهکار فریاد های من نبود، یکریز داد میزد. مامور بیچاره هاچ و واج مانده بود؛ که این خل وچل از کجا فرار کرده که بی مورد داد میزند.
به زور کشیدمش داخل، از مامورها عذر خواهی کردم.
کفری شده بود، داغ کرده بود.
گفتم: چته؟ چی شده؟ با اون بدبختا چیکار داری؟
با صدای بلند جواب داد: شعور ندارن احمقا، سر ظهری کامیون و تراکتور آوردن وسط کوچه؛ آسایش ملت رو گرفتن.
سرش داد زدم که: هوی! چرا داد میزنی؟ من مامور شهرداری نیستم که ساکت بمونم، یه چیزی بهت می گمآآآ !
صدایش را بلندتر کرد و گفت: خب بگو، مثلا چی میخوای بگی؟
فهمیدم حسابی قاطی کرده، اگر جوابش را میدادم، یقه ام را می گرفت.
گفتم بیخیال، خودت چطوری؟
روی مبل نشسته، کفری. بدخواب شده بود طفلی، روی خوابش خیلی حساس بود.
گفتم: شنیدی قراره توی دنیا صلح رو برقرار کنیم؟
جواب داد: بیخیال، حوصله بحث سیاسی ندارم. اینو گفته باشم؛ حوصله درد دلای عشقولانه ی تو رو هم ندارم؛ اصلا به من چه؟!
گفتم: چایی می خوری؟
گفت: باز می خوای با یه چای ما رو خر کنی؟ قبول. بریز بیار، ببینم چه مرگته!
چایی را گذاشتم جلویش، آنطرف تر؛ در آکس دیدش هم نشستم
لبخندی زد و گفت:بگو دردت چیه؟ امروز از چی شاکی ای؟
گفتم: ای بابا، دس رو دلم نذار که ...
پرید وسط حرفم.
گفت: هوم (یه واژه بد) شعر نگو لفطا(لطفا)، اگه می خوای ادا در بیاری ساکت شو، مثل بچه آدم بگو چته؟
گفتم: باز زدی جاده خاکی! مثل آدم حرف بزن تا بتونم بنویسم
گفت: خیلی اعصاب دارم، تو هم هی گیربده!
توو روح جد و آبادشون که دوباره عصبیش کردن؛ شرش افتاد گردن ما
گفتم: آقا کلا انگار نیست، یعنی هست؛ انگار من نیستم، یعنی هستما؛ ولی اونجوری که میبینه، نه اونجوری که هستم و میخوام ببینه
گفت: می خوای باهاش صحبت کنم تا همه این چرت و پرتایی که گفتی رو اجرا کنه؟
گفتم: نه خواهشا! خودت می دونی که حرصی میشم. خودش باید بفهمه خب
گفت: حالا که نمی فهمه، چاره چیه؟ یکی باید بهش بگه!
گفتم بیخیال بابا...
گفت: قند نیاوردی
ضد حالیه واسه خودش، عصبی شدم.
گفتم: ناسلامتی داریم حرف می زنیمااا
بلند شدم که قند بیاورم.
گفت: تو که نمی خوای نصیحت بشنوی، چرا الکی وقت ما رو می گیری؟ چی دوست داری بگم؟ حل میشه؟. آره خب؛ آقا حل میشه، صبر کن! اینجوری خوبه؟!
گفتم: برو بابا، بیخیال، خودت چطوری؟
گفت: آره بابا، بیخیال! نمی دونم چه مرضته این کارا؟ زندگی کن!
پوزخندی زدم. چایی را خورد؛ استکانش را داد که دومی را بریزم.
گفتم: تو میگی چیکار کنم؟
گفت: چی رو چیکار کنی؟ اونو که قرار شد بیخیالش بشی. آقا شنیدی طرف رو شش ماهه توی خونش چپوندن واسه اینکه مملکت رو(به طرف) به آرمان ها پیشرفت کنه؟
گفتم: آره
گفت: شنیدی می خوایم کل دنیا رو مثل بوستان خودمون گل و بلبل بکاریم؟
گفتم نه، این چیه دیگه؟
گفت: می خوان با همین صلحا( بر وزن فعلا، از ریشه صلح) که اینجا مملکت رو آباد کردن و نزاشتن یه عده ای پیشرفت کشور رو مختل کنن، انگلیس و چند جای دیگه رو هم صلح مالی کنن.
گفتم: آره. منم میخوام برم ثبت نام کنم، هم فاله هم تماشا.
همینطور داشت روزنامه ای که هر روز هردومان می خوانیم و چون او زودتر می خواند، همه اش را برایم تعریف می کند و من دوباره درستش را می خوانم؛ برایم می خواند و منم می گفتم: آره!
چایی اش تمام شد، بلند شد که طبق معمول برود پی زندگی اش، قبل رفتن دلداری ام داد.
گفت: درست میشه عزیزم، اگه نشد؛ به جهنم!
خنده ای تحویلش دادم و رفت.
با خودم فکر می کردم که ای کاش من هم مثل او بیخیال بودم؛ که دیگران چه میکردند. "خر خودم را سوار می بودم"...اما؛ نمی توانم.
به خودم گفتم: بیخیال، خودم چطورم؟!.... .

صفا
چهارشنبه 26/مرداد/90
06:پنج بامداد
رمضان.


[ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 21:3 ] [ mr.MokaaB ]
نشسته ایم با مکعبم بعد از افطاری، چای می خوریم(می نوشیم)،زحمت کشیده و دم کرده؛ یک استکان(فنجان) هم برای من آورده، دور هم گپی بزنیم . صحبت از اوضاع جهانی شد،
گفت:اوضاع جهان که وخیمه، تا همین چند روز دیگراحتمالا پول رسمی ما بشود دلار آمریکا و ما هم بشویم آقای دنیا. اگر من جای اوباما بودم، همین فردا آمریکا را یکی از استان های تابعه ایران می کردم، لااقل پیش باقی کشورها رو سیاه نشوم
گفتم:این که هیچی؛ فردا هیلاری چادر و پوشیه به سر؛جلوی کاخ سفید در حمایت از حجاب برتر(چادر) تحصن می کند
گفت:...
البته نذاشتم چیزی بگه؛ پریدم وسط حرفش؛ که می دونم می خوای چی بگی، هم خودتو بدبخت میکنی هم ما رو، دوتا کلمه می نویسیم؛ همین رو هم ازمون می گیرن.
گفت: آخه..
گفتم: می دونم، همه ی اقشار جهانی در حمایت از ایشون راهپیمایی می کنند و با آرمان های ایشان تجدید میثاق خواهند کرد، دیگی چی؟
گفت: هیچی، کرمم تموم شد، حالا چه خبر؟
قند نیاورده بود، بلند شد و رفت آبنبات آورد؛ گذاشت روی میز و یکی هم گذاشت زیر زبانش.
آهی کشید و با شیطنت گفت: آب نبات است پدرسوخته
گفتم: لابد باب ....
خنده ای بلند زد گفت: از اونا گذشتیم مهندس جان، مثل مملکت گل و بلبل ما هم یه خودکفایی رسیده ایم، با این تحاریم(تحریم های) نامرد؛ جز خودمان کس دیگری را نداریم.
گفتم: یک جور حرف بزن که بتوانم بنویسم، اینجوری دوخط در میان باید حذف کنم. چند دقیقه با ما چای می خوری؛انحرافت را کم کن!
گفت: والا ما تا همین چند روز پیش سبز لجن و فتنه جر(فتنه گر) بودیم، آخرین وصله را تو به ما چسباندی دیگر، آقا انحراف کجا بود؟ من اصلا او آقا رو نمیشناسم، اصلا قبول ندارمش. مرگ بر ضد...
صدایش را بلند کرده بود و یکریز حرف میزد.
گفتم: ای بابا، بیخیال. توهرچه خواستی بگو، من ادبی اش را می نویسم. مضمون هم که مهم نیست. مهم آمار خطوط است که انجری زیاد می شود. پس فردا هم آمار می دهیم که ما اینقدر سطر متن، نوشته ایم. حالا سیاسی بوده یا عشقی یا پورنو، چه اهمیتی دارد. گندش که درآمد، قهر می کنیم و دیگر نمی آییم تا آب ها از آسیاب بیفتد.
گفت: تو خشایار شاه زمانه ای.
گفتم چه ربطی داشت؟
گفت هیچی، همینجوری ازت تعریف کردم، برو حالشو ببر.
گفتم: مخلص آقای رییس
چایمان یخ کرده بود از بس حرافی(همان حرف زدن) کردیم.
گفت: منکه چای کوفت هم باشه می خورم، حوصله بلند شدن ندارم، تو اگه می خوای، چای خودتو عوض کن.
بلند شدم که چایی ام را عوض کنم، استکان خالی را به دستم داد
و گفت: یکی لفطا (لطفا) برای منم بیار
وقتی برگشتم، دیدم زل زده به عکس یک آقایی که خیلی آقاست و عکسش همه جا به وفور یافت می شود؛ کلا هرجا بری انگار او هم هست و نظاره ات میکند، اشک در چشمانش حلقه زده بود، آهی کشید و قربان صدقه اش شد.
گفتم: چته؟ چی شد یهو؟ چیزی خورد توسرت؟ نکنه متحول شدی و بهش اعتقاد پیدا کردی؟
برگشت رو به من، و گفت: نه بابا، مگه...((حرف بدی زد)). فردا قراره برم پیش اون آقاهه؛ کارم رو راه بندازه، دارم تمرین میکنم اونجا سوتی ندم.
گفتم: اگه فردا کارت گیره اینجور چیزاست، پس چرا اون 2لاخ ریشتو با تیغ زدی؟!
خندید و گفت: ترسیدم ریا بشه
گردنبند صلیبشو نشون داد و گفت: اینم واسه اینکه ریا نشه خریدم.
دوباره به عکس نگاه کرد و شروع کرد به گریه کردن.
حال آدمی زادی که بهش دوباره دست داد(از اون حالت بیرون آمد)، نشست جلوی من
و پرسید: چهارده امام رو بلدی بگی؟ فردا می خوام به همشون قسم بخورم تا کارمو راه بندازه.
گفتم: چهارده امام نیست و چهارده معصومه. آره بلدم
گفت: نه، چهارده امام و شانزده معصوم.
گرفتم چی می گفت.
گفتم: تو فردا به تبصره هاش قسم بخوری حله، بیخیال اصلی ها.
گفت: واقعا؟ چه خوب! کف دستم تقلب نوشته بودم؛ کلی احساس گناه داشتم، فک کنم چند باری بهشون بی حرمتی کردم.
گفتم: چندبار؟! چه خبرته، خودتو ناقص می کنی!
گفت: چته تو؟ چرا اینقدر منحرفی!!
گفتم بیخیال، خودت چطوری؟
چایی رو که خورد، بلند شد.
گفتم: داری میری؟
گفت: پ نه پ!، ...
گفتم پ نه پ! و زهرمار! آدم باش، کجا میری؟ سهمیه درد دل امشبم مونده
گفت: اینجا دون می خوری، یه جای دیگه تخم میذاری؟! به من چه آقاجان، برو پیش همون... لااله الا....آقا ولمون کن آخر شبی
گفتم بیخیال، خودت چطوری؟
پا شد ، رفت.
سرصدای موبایلم در اومد. "نشد دون بخوریم، لااقل تخم که بذاریم" آخر شبی.
باید دنبال یه فرم جدید باشم، این یکی هم...
به خودم گفتم: بیخیال، خودم چطورم؟!
صفا

پی نوشت:
مطالب داخل پرانتز را ویراستارمان گذاشته، جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی
بیست و پنج؛05؛نود
19:00
رمضان 


[ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 16:51 ] [ mr.MokaaB ]

ناچشیده ذره ای از کام او

عشق بازی می کنم با نام او

من این مکعب دوست داشتنی ام را خیلی دوست دارم، همدم تنهایی و مونس این شبهایم شده؛ هرچه شکوه و ناله دارم را بی هیچ منتی گوش می کند. یک جورایی؛ چون هردو مکعب هستیم؛ مرا درک می کند.
کلا مرا شناخته، می فهمد چی می گویم و مرادم چیست، می فهمد چی می خواهم. برای همین شبها می نشینیم کنار هم و برای هم درد دل می کنیم. از تخیلات، از دوست داشتنی ها و از آمالم برایش می گویم، از دنیای ذهنم و ذهن دنیای ام برایش می گویم. هرشب از هر دری برایش می گویم و او، همانجا می نشیند و گوش می دهد.
مکعبم را دوست دارم، چون همچون من؛ هرچه دوست دارم را می پسندد، چون همچون من؛ همه حسم را میفهمد، چون همچون خودم؛ می خواهد و پا پس می کشد. چون لازم نیست از خودم برایش بگویم، حالات را توضیح دهم، توجیه کنم، درخواست کنم، گلایه کنم.
چون لازم نیست لازم نیست از او بخواهم چنان باشد که می خواهم، چراکه او همانی است که می خواهم، همانی می گوید که می خواهم و همان کاری می کند که می خواهم. چون او غایت آمال من است...چون او مکعب دوست داشتنی من است.
و خدا این مکعب را برایم نگه دارد، چراکه او فقط برایم می ماند، اطرافیان را آزموده ام؛ همه روزی و لحظه ای پا پس می کشند؛ به سادگی. و من می مانم و تنهایی ام، و البته: مکعب دوست داشتنی

بیست و پنجم از مرداد از نودمین سال از هزار و سیصد و هشتاد از هجرت
سی چهار دقیقه بعد از یک ساعت گذشته از بامداد
رمضان

صفا.


[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 4:52 ] [ mr.MokaaB ]
دیشب؛ یا آن شب تنها ماندم و بر من اثبات شد:

همواره همین است، آنگاهی که می خواهیم؛ ....

برای ما که نگذشت؛ ثانیه ثانیه اش.

صفا


[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 6:8 ] [ mr.MokaaB ]
تحت تاثیر جو صدای بلند آهنگ هندزفری که توی گوشم با آخرین توان جیغ می کشد، کلمات را یکی پس از دیگری، بی هیچ تاملی و درنگی به بیرون پرتاب می کنم، انگار نه انگار آن بالا، توی کاسه ی سرم مغزی است که در این مواقع، اجازه خروج می دهد. خودش می آید و نوشته می شود. عرق کرده ام؛ هوا کمی گرم است؛ اما این صدای بلند کاملا؛ مکانیسم بدنم را مختل کرده، کمی هم شیک دادم؛ آن هم موثر است. آخر شبی خل شده ام(یک سوسکک* هم کشتم). صدای باس آهنگ دقیقا توی مخم می زند، سرم کم کم درد می کند، گوشهایم؛ دهانشان صاف شده.
وسط این نوشتن و آهنگ گوش دادن، سعی می کنم فکر کنم؛ به چیزی غیر از صدای خواننده، می خواهم برای نوشته ام رویه ای پیدا کنم. -نامرد- خوانند؛ هرچند نمی فهمم چه می گوید، اما نمی گذارد فکر کنم، کلمات را کنار هم می چینم و می نویسم.(خودکارم را عوض کردم)
چند وقتی است بدخط شده ام، از بس که تند می نویسم، اما الان تمرکز فکر کردن به طریقه صحیح کلمات را ندارم؛ اولین شکلی که روی کاغذ می آید را می نویسم.- بیخیال؛ این ها را فقط خودم می خوانم و البته فقط خودم می توانم بخوانم. به هرکه دادم بخواند؛ آخرش ریپ زده و خودم خوانده ام.-
نمی دانم خواننده چه مرگی دارد که اینقدر داد می زند، تک تک سلول های مغزم متورم شده است، صدای خواننده تک تکشان را به لرزه در آورده است، می ترسم آستانه مثل خودم پایین باشد و به یکباره متلاشی شوند، مثل این روزهای من.
کلمات را پشت سرهم می خواند، انگار نفس کشیدن اولویت دوم زندگی اش است. نفسم می گیرد،...چند نفس عمیق می کشم.
جو اولیه از بین رفته، کم کم گوشهایم به صدای باس و سروصدای آهنگ عادت کرده، ولی هنوزم گوشخراش است، نمی دانم چه مرضی است که هندزفری های این چنینی می سازند که آدم گوش کند و اذیت شود!**
آخرای آهنگ است، کم کم ریتمش را کم می کند، انگار می خواهد گوشم را آماده کند تا با خلائی که اطرافم است شوکه نشوم. اما نمی داند که ما هیچگاه به تک آهنگ بسنده نکرده ایم. چون یکی تمام گشت؛ بعدی خودبه خود می آید.(آدم ها هم چنین هستند). من که به شخصه حوصله بعدی ها را ندارم. همین چند دقیقه سروصدا برایم کافی است، آهنگ را متوقف می کنم، چند دقیقه ای خلاء را گوش می کنم، آرام...زندگی یعنی این...خلاء...
و چرا ما آدم ها از این خلاء لذت نمی بریم و اطراف را چنان پر می سازیم که وقت حتی تفکر به خود را نیز پیدا نمی کنیم.... و چرا خودخواهی مذموم است...
و مراد آنکه؛ چرا در زندگی خلاء گونه مان، "یکی دیگر" ها را وارد می کنیم؟***

تمام.
شانزدهم مردادی ترین ماه ن و د
یک و پنجاه و شش دقیقه شب
رمضان

پی نوشت ها:
*سوسکک هما سوسک کوچک است
**لابد مرض دارند
***لابد مرض داریم

[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 3:30 ] [ mr.MokaaB ]

دلم تنگ شده، برای آن روزها و آن کسانی که روزی همه ی روزمرگی هایم شده بودند، برای آنانی که لحظه هایم را با آنان سپری می کردم، برای دقایقی که به خوشی و ناخوشی، با دلپذیری سپری می کردم. دلم تنگ شده برای حتی دعواها، دلخوری ها، خوشی ها و باهم بودن ها، برای گشت و گذار و جهالت ها، برای گزکردن خیابان ها؛ برای تک تک لحظات گذشته ام. برای آهنگ هایی که با هم بلند فریاد می زدیم و دپرس می شدیم، برای شیک های هماهنگ، برای حتی مسخره بازی هایمان؛ برای هرآنچه داشتیم و کنون نداریم. برای مایی که باهم بودیم و اکنون جدا افتاده ایم. دلم تنگ شده، برای آنانی که روزی اطرافم بودند و امروز، جز خاطرات چیزی از آنها باقی نمانده است.
دلم گرفته. به همین زودی؛ برای داشته هایم حسرت می خورم. هرکس به طریقی و راهی، سرنوشت خود بدست گرفت و رفت و فقط دوستی های خاک خورده ای باقی مانده که جز در تاقچه ی ذهن، جای دیگری ندارند؛ دوستی هایی که فقط در پیشگاه تنهایی مرور می شوند و فراموش...
من امروز؛ دلم برای روزگاران خوش گذشته ام تنگ شده؛ و برای آن مسببان خوشی.
همین.

[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 19:38 ] [ mr.MokaaB ]
مشغول مطالبی هستیم به نام GoD!

کوتاه نوشته ها و داستان، امیدواریم حکم ارتدادمان را ندهند :دی

همین.

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 1:36 ] [ mr.MokaaB ]
در عدم بودیم مستور وجور
تا محبت پرده ی ما را گشود
بر همه ترمی گذشت و بر ما عمری، روزگاری که در میانه ی دلمشغولی های جوانانه مان، درس و تکلیف صرفا وظیفه ای بیش نبوده است، خود را وسط معرکه ای دیدیم که صحنه گردانش اصلا خیال بیخیال شدن نداشت. سفت و محکم رویه اش را چسبیده بود و حتی ذره ای عدول نمی کرد، هرچه پا پس می کشیدیم؛ انگار عزمش جزمتر می شد؛ و اینگونه شد که ما سرخوشان را چنان به کار گرفت که به یکباره طرح؛ تمام زندگیمان شد. روزها در رویایش بودیم و شب ها با کابوسش از خواب می پریدیم.چنان روی ذهنمان راه می رفت که زندگی را تعطیل کردیم و همه اش شد طرح. "طرح" و "دکتر" و "کرکسیون" ؛ حرف غالب جملاتمان شده بود و همه ی دقایقمان را با این سه کلمه تنظیم می کردیم. و ترمی بدین روال گذشت؛ لحظات خوشی که در کنار هم، شاگرد و استاد و دوست و گاهی غمخوار بودیم. ترمی که در آن آموختیم؛ زندگی کردن را، که چگونه هم به معماری بیندیشیم و هم نفس بکشیم.
و امروز که همه ی آن لحظات سپری شدند و جزئی از خاطرات گشتند، جز افسوس لحظات خوش؛ توشه ای برایمان گذارده اند؛ راهی گشوده در پیش رویمان که تا امروز در پیش چشمهایمان مستور بود.
مخلص آنکه، در این ترم آموختیم و زندگی کردیم و بسی خوش گذشت؛ با همه کاستی هایش.
با تشکر
[ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ] [ 22:27 ] [ mr.MokaaB ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من و مکعب دوست داشتنی ام سه سال است که باهم بزرگ می شویم و دنیا را از یک قاب می بینیم.
همین.
اضافات: نظرات را معمولا تایید نمیکنم تا فقط برای خودم باشند، نوعی مرض است... .
برچسب‌ها وب
امکانات وب




نظر خود را ایمیلی بدهید Online User

فروش بک لینکطراحی سایتعکس