تبليغاتX
زندگي از قاب نگاه من
به شخصه با این وبلاگ خیلی حال کردم؛ شما هم بروید شاید حال نمودید...

دانلودكده آثار ماندگار موسیقی ایران

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:29 توسط mr.MokaaB |

نصفه شبی حس نوستالوژیم گل کرده؛ عکس های چند سال پیش همین موقع؛ مطالب و نوشته ها، نوعی حسرت وجودم را فراگرفته، داشته های پیشینم را که اکنون می نگرم و با داشته های حالم قیاس می کنم؛ گاهی دلم برایشان تنگ می شود. دلم برای جوانی و خامی ام تنگ می شود؛ برای دوست داشتنی هایی که الان جایی ندارند؛ برای زندگی سفید سفید که اکنون خاکستری شده است؛ برای معصومیت های ساده انگارانه ذهنم؛ برای تخیل های بچه گانه ام؛ برای اهداف بزرگی که اکنون برایم هیچ اند، برای آن جوانک ساده و ساده لوح که بلند پروازی اش هر چه بود؛ از داشته های این چرکین شده کنونم بهتر بوده است.

دلم تنگ شده؛ برای آنانی که بودند؛ لحظاتی که گذشتند؛ آدم هایی که رفتند؛ آرزوهایی که هیچ شدند؛ قریحه ای که خشکید؛ حسی که نافرجام ماند و فرجامی که حقیقت نیافت.

اکنون اما؛ خود را میان خاکستری دنیایی می بینم که اگر روی خوش بدان نشان بدهم؛ بی شک چند سال بعد آدمی سیاه را خواهید دید که حسرت روزهای خاکستری اش را دارد. دلم برای آن صفای حق جو تنگ شده؛ اویی که کنون در باتلاق روزمرگی گیر کرده و نه صفایی دارد و نه حقی که بدنبالش باشد.

مخلص آنکه؛ دلم گرفت امشب... .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:28 توسط mr.MokaaB |

دداش (تلفظ صحیح : DedaSH ) محترم برایمان کامنت نهاده اند؛ بسی این فنقل بچه ما را شگفت زده کرده اند با این متن زیبایشان؛ می نویسیمش:



مجان 90:

زیاد به این ها فکرنکنید

این نظر منه :دنیا یه مسئله ریاضی نیست یه نقاشی هنری مثل ... بهش فکرنکن ازش لذت ببر

خداحافظ صفاجون


فسقلی ها چقدر زود بزرگ می شوند...


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:26 توسط mr.MokaaB |

روزها را میشمارم؛ دو

این روزها هوا دیگر عطر تو را از پس پنجره ات برای من نمی آورد، این روز ها دیگر دلخوش به تنفس هوایی که تو هم آنرا نفس میکشی نیستم. این روزها دیگر ثانیه ثانیه هایم را برای وجود داشتنت در حوالی وجودم برنامه نمی ریزم؛ این روزها دیگر لباس نیک بر کردار نمی پوشانم تا در حضور حرم نفس هایت بهترین باشم. این روزها دنیای خارج از خوم که تو دیگر نسیتی و به آن معنا ببخشی برایم پوچ شده. این روزها دیگر لحظه ها ارزشی ندارند وقتی تو روزها از من دور هستی

این روزها در جهان ذهنم غرقه شده ام و با یاد خاطرات خوش؛ لحظه ها را سپری می کنم و در حسرت روزهایی هستم که تو بودی و من با وجودت ثانیه ها را خوش می ساختم.

این روزها بیاد ایام حضورت؛ بیاد سرخوشی های هر روزه ام؛ سرگشتگی نبودنت را تحمل می کنم و در آرزوی بازگشتن آن روزگاران رویایی؛ هرشب در آسمان تخیلم نقش بودنت را می زنم.

هرچه در اطرافم می گذرد؛ بوی تو را می دهد؛ بوی خیال انگیز محبت بی پایانت؛ بوی رویایی بودن هایت؛ طراوتی که جز از آن لطافت روح نمی تواند منشائی داشته باشد.به یاد ترنم کلماتت؛ واج واج گفته هایت را بار دیگر در ذهن و جان بازمی خوانم و حسرت؛ حس غالبم می شود دوباره.

تو رفتی و مرا در این ظلمات تنهایی؛ بی یار و یاور؛ مغموم و تنها گذاشتی؛ بسان کسی که خورشیدش را گرفته اند؛ در بهت خلاء وجودت غرق شده ام.

و هر روز تصویر وجودت را در پیش چشمانم می کشم تا مبادا حتی لحظه ای از بودنت غافل شوم، هر روز همه ی بودن هایم را با خاطراتت معنا می کنم و این فاصله را با امید تکرار حضور وجودت تحمل می کنم.

در انتظارم؛ انتظار روزی که انتظار به پایان رسد؛ روزی که دست هایم دیگر خالی نباشد، روزی که گرمای نفس هایت را روی صورتم حس کنم؛ روزی که ...

من+خودم=صفا

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 2:22 توسط mr.MokaaB |

خداحافظ تو که می روی و من را در حسرت ثانیه ها و لحظه هایی می گذاری که سالیان پیشش برای تک تک آنان رویا پرداخته بودم.

و اکنون که تو می روی در پشت فاصله ها پنهان شوی و مرا در این زندان تنهایی ام وا بنهی؛ همدم لحظاتم خاطرات مصور و ذهنیات و خاطراتی شده است که روزی فکر می کردم تا ابد ادامه خواهند داشت.

نمی دانم کنون وقت آه و حسرت است یا لذت از ثانیه هایی که می روند تا به نیستی بدل شوند؟

من+ما+خودم=صفا

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:27 توسط mr.MokaaB |

حال ما هم اینگونه است، همانطور که نامجو گفته:

ای ساروان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن،لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

در بستـن،پیمـان مـا،تنهــا گـواه مــا شــد،خـــدا
تا جهان،بر پا بُـوَد،این عشق ما مانـد به جا
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

تمامی دینم ز دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،ز سوز عشقی،خوشا زندگانی
همیشه خدایا،محبت دلها،بـه دلهـا بماند،بسان دل ما
که لیلی و مجنون،فسانه شود
حکایت ما،جاودانه شود

تــو اکنــون ز عشقـم گـریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی خـوانی
از این غم،چه حالم،نمی دانی

پس از تو نمـونم بـرای خـدا،تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،گل هستی ام را به چین و برو

که هستم من آن تک درختی،که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،ز خشـم طبیـعـت شکسته

ای ساروان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:30 توسط mr.MokaaB |

او می رود اما دلم، تنهای تنها میشود

اندر سکوت لحظه ها، بی یار و یاور میشود

او می برد با خود دلم، بی دلبر و دل می شوم

در این سرای بی کسی؛ بی کس ترینها می شوم

دانم که بودن های او، روزی به آخر می رسد

با رفتنش فریاد من، تا آسمان ها می رسد

من عشق را با روی او، هر روز معنا می کنم

اندر فراقش عالمی، رسوای رسوا می کنم

صفا

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:58 توسط mr.MokaaB |

دو یک یک

امروز دوست داشتنی... .

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:29 توسط mr.MokaaB |

اردیبهشت را دوست دارم، اتفاق های خوبی معمولا برایم اتفاق می افتد، اتفاق هایی که برایم گاهی سرنوشت ساز بوده اند

و اکنون امسال دوست داشتنی را امیدوارم تا روزگار را چنان رقم زند که این اردیبهشت هم چونان پیشینیانش دوست داشتنی شود.

همین

صفاجان.

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:52 توسط mr.MokaaB |

حرف حرف حرف...

کات!

دیگر سکوت

سکوت سکوت سکوت... .


پی نوشت:

فعلا حرف و سکوت را یکی در میان می رویم؛ تا بینیم چی میشود

امروز همه اش حرف بود و حرف و حرف (باب میل بود..).


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 0:43 توسط mr.MokaaB |

سال ها را می شمارم؛ دو... .

دهم فروردین دوست داشتنی..

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 17:53 توسط mr.MokaaB |

رگ به رگ و رج به رج آجر می چینیم بدور افکار خود و دیواری میسازیم به بلندای دوری هایی که روز به روز بیشتر می شوند و نمیدانیم و نمیخواهیم بدانیم که این دیوار تنهایی که ذره ذره بدور خود میکشیم؛ گاهی براحتی نمی توان ویرانش کرد.

روزها و ساعت ها میگذرند در حصرت ثانیه هایی که داشتیم و بی انتها از آن لذت می بردیم و اکنون حتی بقدر لحظه ای بدان نمی رسیم.

ذره ذره؛ ناچیزها را ارزش می بخشیم و بر هیچ؛ گزاف می نهیم و خالی را پر می انگاریم و کم کم از نیست؛ هستی می سازیم و اوضاع بسامان را این چنین غرقه در تلاطم می کنیم.

آن دیواری که مثالش می زدم اینجاست؛ دستت را دراز کن تا لمسش کنی؛ چشم باز کن تا ببینی که استوار در پشگاهت ایستاده و اصلا خیال بیخیال شدن ندارد؛ آن آجرهایی که می گفتم را کنون می توانی ببینی که چگونه دست در دست هم داده اند و اکنون از من و ما، فقط آنهایی می بینی که از جنس خاک اند و دوری.

و.... همین.

صفا

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 22:20 توسط mr.MokaaB |

سال نو مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:45 توسط mr.MokaaB |

سگ؟!
پی نوشت؛ نیمه های شب:

نمی دانم به چه دلیل اینگونه باید هرثانیه ام در فکر اسمی و تاریخی و خاطره ای باشد، انگار از شکنجه روحم لذت می برند آنانی که آرامش را بر ما حرام می دانند.

نمی دانم چرا زبان واحد گفتگویمان این چنین متکثر شده که هیچ از گفتمان هم نمی فهمیم

نمیدانم بر کدامین هدف چشم دوخته است که این چنین آگاهانه بر دل زخم می نشاند و مرهم از دل می زداید

نمی دانم چه باید بشود تا کمی از این پیله ی تنگ و تارش بیرون بیاید و دیگرانی همچون من را هم ببیند تا شاید اندکی ارزش یابم؛ ارزش ثانیه هایی رویایی، ثانیه هایی بدور از خشم و نفرت و بعضا کینه و ثانیه هایی عاری از حس های ناخوشایند که همه اش من باشم؛ خود ـ خود ـ من!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 23:2 توسط mr.MokaaB |

گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.

نصفه نیمه ، مثل هلال ماه در اوائلش؛ برای دیدن باید چند باری چشم ها را بر هم بگذاری و باز کنی تا واضح بتوانی ببینی اش، گاهی هست و گاهی هم میرود تا با گردشی دیگر از روزگار شاید بازگردد.

و کنون چون چشم باز میکنم؛ همه اش برهوت است؛ حتی اندک نشانی از آشنایی نمی بینم، بر چه دل خوش کنم که چون خواهم همی نباشد و چون ناخوشم؛ مرهمی نباشد، چه باک که وقت خوشی, کسی چون او باشد یا ناکسی غیر او. چون عقل سرمست است؛ می و آب او را یکی است؛ و چون غم از آسمان افکارش می بارد؛ می غم زداید و آب شاید که غم زاید.

مخلص آنکه؛ همه اش بهانه ایست بر اصل وجود که چون ماه می آید و می رود؛ گاهی فروغش چشم آدمی می سوزاند و گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.

باشد که باشد و بودن را با ماندن اجین سازد تا اینچنین شکوه از دل ما بر نخیزد که سر بر چاه مکعب کنیم و ناله برآوریم و از بی همنفسی در این شش وجهی فریاد بر آوریم.

و اینکه؛ آنگاهی که من بودم و راهها و فاصله ها؛ بیش از نزدیکی حزن انگیز کنون؛ چشم بر قرص ما می دوختم.

"ما انا من الصابرین" هر چند که "و الله مع الصابرین"

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 21:19 توسط mr.MokaaB |

امروز القابی سراسر "ترین" بود.

همین.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 20:4 توسط mr.MokaaB |

خواب بر چشمانم مستولی می گردد و چشمانم را میبندم.

چشمانم را می بندم و به آرامش و روزگار آرامی می اندیشم که در بیداری هیچ سنخیتی با من ندارد.

چشمانم را می بندم و کاش می توانستم به همین راحتی گوشهایم را هم ببندم تا این آزار اصوات را نشنوم.

چشمانم را می بندم، فکر میکنم؛ به روزهای خوش و به لحظه های زیبا و ثانیه های دست نیافتنی، اما ای کاش میشد با چشمان بازهم می توانستم به رویاهایم بیندیشم.

چشمانم را می بندم؛ اما تاب نمی آورم، هجوم افکار رشته ی آرامشم را می گسلد و مجبور میشوم بازهم پرتو های آزار دهنده ی واقعیت ها را تحمل کنم.

چشمانم را می بندم؛ و دوباره باز می کنم؛ و همه چیز هنوز مثل قبل است، در یک چشم به هم زدن هیچگاه اتفاق خاصی نخواهد افتاد.

چشمانم را باز می کنم؛ نفس نفس پر حرارتی روی صورتم و گرمای اندکی در دستانم و نگاهی دوخته در نگاهم، اما ...

اما این افکار لعنتی نمیتواند (و یا نمی خواهد) اینان را باور کند و منتظر آواری است انگار؛ تا همه ی این لحظات را بر سرش ویران کند.

اما این دل؛ نمی تواند (و یا نمی خواهد) از اعماق جان همچون پیشینش به این هرم نفس ها ایمان بیاورد.

و اما من که کنون همچون چینی تکه تکه شده ای که حتی بندش هم نزده اند، سر در گم ویرانی افکارم هستم که ذره ذره بر بنیان اعتمادم فرو ریخت و من ماندم و افکاری بی سرانجام.

و در این میان اوهامی بی انتها و سوالی که بی جواب خواهد ماند؛ دیگر از چه می خواهی بگویی که جا مانده است؟

صفا

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 22:50 توسط mr.MokaaB |

این اسم لعنتی دست از سر روزگار ما برنمیدارد؛ در هرلحظه و ثانیه ی زندگیم مدام شنیده میشود، انگار بر وجودمان حک شده است که در ثانیه ثانیه های وجودی ام حضور داشته باشد و خوشی ها را ناخوش و نگاه ها را نامطلوب کند.

بیش از اسم خودم؛ آن کذایی نام را میشنوم حتی.

آن اسم لعنتی... .


برچسب‌ها: روز ما و روزگار ما
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 17:42 توسط mr.MokaaB |

گاهی؛ حسرت یک روز خوشی پیوسته را میخورم، حسرت روزی که تمامش متعلق به من باشد؛ روزی که همه اش زیبا باشد.

از ترس ناخوشی های بعدش؛ از ابتدا استرس میگیرم، و همیشه بدانچه که میترسم می رسم؛ و روزها یکی پس از دیگری طی میشوند؛ باهمین ریتم ناخوش.

مخلص آنکه حسرت میخوریم؛ حسرت روزهایی خوش... .


متاخره:

از حسرت گذشته ایم؛ آنقدر افکارمان غبار گرفته که چیزی حتی برای حسرت خوردن هم به یادمان نمیآید، عجب روزهای رویایی شده؛  میشمارم ۳ ، و می دانم خواهم شمرد تا بینهایت... .

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 23:56 توسط mr.MokaaB |

یلدا جان؛ سلام

خوبی؟ در غربت روزگارت چطور است؟ اینجا همه خوبند؛ کماکان گنجشک ها را با تیر و کمان می زنند و گل ها را می چینند تا خشک کنند؛ کماکان آدم ها را میگیرند و کتک می زنند تا تا جامعه را به خشونت نکشند؛ کماکان مردم فقط از خدا همان "به نام خدا"ی اول جمله را بیاد می آورند؛ کماکان ما ماسک می زنیم تا نفس بکشیم اما عده ای این هوای گرفته و غبار آلود را دوست دارند و حتی سیگار هم میکشند؛ و کماکان اوضاع همان طور گذشته است.

یلدای خوبم؛ خوب شد که تو رفتی؛ این روزها با خودم فکر می کنم که اگر تو الان اینجا بودی؛ چه بر سرت می آمد؛ احتمالا تو را با شهادتی و یا ولادتی و موعدی عوض میکردند؛ خوب شد که از تلویزیون و روزنامه و لفاظی های آقایان رخت بستی و به کنج دل مردم رفتی. جایی که اگرچه جیب خالی مردم با تو سر ناسازگاری دارد؛ اما هرطور شده تورا زنده نگه می دارند؛ حتی اگر میوه را گران کنند، خشکبار را با قیمتی گزاف بدهند.خوب شد که تو رفتی ...

یلداجان؛ جایت خالیست. امشب من و با خودم خلوت کرده ام؛ در شبی که هرکس با دوستان و خانواده خود به کنجی خزیده و پای رو پا نهاده و شب را زنده می دارد؛ من با یک تک چراغ و یک موزیک و چشمان خواب آلود؛ همه تنهایی سال های سپری شده را مرور می کنم و این را نیز به چوب خط تنهایی هایم اضافه میکنم.

یلدای زیبا؛ یلدای خوش؛ یلدای دوست داشتنی، یلدایی که به عشق خوراکی هایت و هندوانه ی تا سرحد ترکیدنت از سال پیش تو را جستجو می کنیم؛ امسال اما نه هندوانه ایست که بر سر قطعه قطعه اش دعوایمان شود و نه حس حتی هنوانه خوری ست و نه حتی رغبت دور یک جمع نشستن؛

امسال نه از طولانی ترین شب چیزی خواهم فهمید و نه از دور هم بودن ها

یلداجان؛ امسال آهسته بیا و خواب مرا برهم مریز؛ در این خانه کسی برایت حتی از جای هم بر نمی خیزد؛ آرام بگذر از من. یلداجان خوش آمدی.

پی نوشت:
یلدا در خانه فقرا؟؟!! نمی دانم.

صفا

طبیعتا شب یلدا

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 22:2 توسط mr.MokaaB |