ما هم تبریک...
عید اومده دوباره شادی و خنده...
(با صدای کلاه قرمزی بخونید)
عید اومده دوباره شادی و خنده...
(با صدای کلاه قرمزی بخونید)
اصولا انیمیشن را باید دوبله دید، لطفش به همان است.
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر
ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي
مستقيم
شما در يک مهماني به همراه دوستانتون ، يک دختر بسيار زيبا رو
مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يکي از دوستاتون ميره
پيش دختره ، به شما اشاره مي کنه و مي گه : " اون پسر
ثروتمنديه ، باهاش ازدواج کن" ، به اين مي گن تبليغات
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو
مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر
ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب مي کنين و ميرين
پيشش ، اون رو به يک نوشيدني دعوت مي کنيين ، وقتي کيفش
مي افته براش از روي زمين بلند مي کنين ، در آخر هم براش درب
ماشين رو باز مي کنين و اون رو به يک سواري کوتاه دعوت
مي کنين و ميگين : " در هر حال ، من پسر ثروتمندي هستم ، با من
ازدواج مي کني؟" ، به اين ميگن روابط عمومي
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين که داره به
سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من
ازدواج مي کني؟" ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما
توسط مشتري
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر
ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم يک سيلي
جانانه نثار شما مي کنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر
ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به
همسرش معرفي مي کنه ، به اين مي گن شکاف بين عرضه و
تقاضا
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، ولي قبل از اين که حرفي بزنين ، شخص ديگه اي
پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من
ازدواج کن" به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، ولي قبل از اين که بگين : "من پسر ثروتمندي
هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن
منع ورود به بازار
اما اگر بخواهیم هشت مارس را که اصلا نمی دانیم از کجا آمده و پیشینه اش چیست را در ورودیمان جشن بگیریم شاید چیزی شبیه تخیلات ما بشود که در ادامه می نویسیمشان.(توضیح آنکه اصولا جشن گرفتن چنین روزی از جانب ما محال است، لکن فعلا فرض را بر محال می گذاریم تا مطلبمان کامل گردد).
و اما گزارش گرامیداشت روز زن یا به قولی جشن بزرگداشت مقام زن:
صدای آهنگ با ولوم بسیار بلند در داخل سالن جشن به گوش می رسد، خواننده با صدایی که انگار چند صد لیتر آب قند خورده، کشدار می خواند:
زن.....مقام شامخت...(صدای کر جواب می دهد)گرامی باد
زن....درود عالم.....(دوباره گروه کر جواب می دهد) بر تو باد
و به همین سان اشعارش را پرتاب می کند.
بوی عطر و ادکلن و تافت و مواد مالیدنی و کشیدنی و فشاندنی فضا را پر کرده، آنچنان که حسگر های بویاییمان دیگر "بوی گلاب به رویتان" را با بوی حشره کش و جوراب و ادکلن تشخیص نمی دهند. همه بانوان محترم به سبک پارتی های کلاسیک اجنبی ها، هر کدام لیوانی پایه بلند بدست گرفته اند که البته خدا می داند که داخلش شربت پودری صد تومانی ریخته اند یا آبمعدنی که از شیر آب مسجد سرکوچه پر کرده اند، هرچه هست با خوردن هر جرعه ؛ شنگول تر می شوند.
البته تنها نکته ای که در این جشن در موردش احتمالا تامل شده، نحوه ی حضور و پوشش و تیپ و خوشگلی افراد است، من گمان می برم ساعت ها وقت صرف شده تا کاملا مطمئن شوند که چگونه بیایند، چی بپوشند، کجایشان را بپوشانند، کجا را بزرگنمایی کنند و الی آخر.
البته نباید از زن ذلیلان حاضر در این پارتی گونه غافل شد، آن طفلکان ، که عده ای در ابتدای راه هستند و باید خودی نشان دهند و عده ای در میانه اند و باید خود را تثبیت کنند و عده ای هم در انتها هستند که احتمالا از روی جبر پای به این مجلس گذارده اند.
حال در این میان زن ذلیل نوپایی را تصور کنید که البته در اطرافمان کم نیستند، در میانه ی جشن و میان لیوان های پایه بلند و لباس های خلاصه شده و شورجوانی، صورتی از بهشت را نزد خود تصور می کند، آنقدر غرق این بهشت می گردد و آن را باور می کند که تصمیم می گیرد هر طور شده، بلیطی هرچند در حد پایین و دست چندم برای خودش دست و پا کند ، و پای در وادی زن ذلیلی می گذارد.
اما شاید این تحلیل کمی گستاخانه و بیشرمانه و البته بی رحمانه قلمداد شود، شاید عده ای این طرز نگرش را تحجر و تمامیت طلبی بدانند، اما نکته اینجاست که آدمی نمی تواند از بیرون به خود بنگرد و اگر می توانست، شاید اینان خود را با چنین تفسیری درمی یافتند و ما را اینگونه به بزرگنمایی و هجو متهم نمی ساختند.
پی نوشت1:نمی دانم چه نتیجه ای قرار بود بگیرم.
پی نوشت2:گرامی باد هشت مارس.
پی نوشت3:همین.
شرایط:
1.آدم باشد.
2.مسلط به تایپ و اصول اولیه اینترنت نظیر کانکت شدن و کامنت نهادن باشد.
3.اعصاب فولادی و چشمان خستگی ناپذیر داشته باشد.
4.استعداد فوق العاده در حدس زدن کلمات ناخوانا داشته باشد ؛ چراکه بعضی کلمات را خودم هم نمی توانم بخوانم.... .
5.ترجیحا مجرد باشد و دوستی هم نداشته باشد!!
6.قناعت پیشه باشد.
7.توانایی تکمیل نمودن مطالب ناقص را داشته باشد.
8.پولدار باشد و ترجیحا ماشین داشته باشد.
توجه1:هرچند تایپ کردن مطالب بی بضاعتان عین عبادت است(آدرس حدیث عوض شده؛ منتظر آدرس جدیدیم!!) ، اما برای اینکه شرعا و عرفا برگردن ما دینی نباشد؛ مقداری جیره و مواجیب در نظر گرفته ایم که میزانش به زودی اعلام می گردد.
توجه2:سهمیه نداریم؛حتی شما دوست عزیز...
توجه3:تقلب نمی کنیم؛ حتی برای شما دوست عزیز.
توجه4:درخواست خود را از طریق کامنت خصوصی یا عمومی یا هر طوری که بلدید؛ ارسال کنید..
مهلت آگهی از "الان تا هروقت که یکی پیدا بشه" می باشد.
و من الله توفیق؛ شورای سیاست گذاری مکعب.
مخلص آنکه ؛ آنچنان فیلم مرا گرفته که هنوز اندر بحر مکاشفتش مانده ایم مستغرق.
اکیدا پیشنهاد می کنیم که اگر آب و هر چیزی دستتان است ؛ همانجا رها کنید و سالن را بچسبید که خیر دنیایتان در آن است، البته تنها بروید؛ لطفش به تنهایی دیدنش است.
همین.
خوشی استاد را چنان ناخوش کرده بودم که انگار زیر شکنجه تفتیش عقاید باستان باشد؛ برای هر اظهار نظری؛ دهان به اکراه می گشود و چند کلمه ای که البته در مصرفش صرفه جویی می کرد، با بی رغبتی به میان دونفرمان پرتاب می کرد. هنوز زیرچشمی به نفر قبلی نگاه می کرد ؛ گویا غدد درون ریزش به شدت مشغول بودند، چراکه انگار در حال انفجار از فشار مضاعف درون، صورتش سرخ شده بود و ناگاه زبانش خشک و کرخت. حس می کردم به لکنت افتاده، چرا که کلمات را یکی در میان ادا می کرد و البته، ظرافت چند دقیقه پیش را نداشت، من هم بی خیال از آنهمه تغییرات استاد، چرندیاتی را برای گذر وقت می گفتم و سعی می کردم این چند دقیقه را نیز به بطالت همیشگی ام بگذرانم. استاد؛هنوز در بهت این تغییرات ناگهانی و از بین رفتن بساط عیش روزانه اش بود که یکی به دادمان رسید. یکی از معلوقه(صیغه مفعول علاقه) های استاد، قدم نهاده بر دیدگان بی منت بنده و کنار ما و نزدیک استاد بدون فاصله ای که لااقل هوایی بگذرد و تهویه ای صورت بپذیرد، جلوس کردند که خدایشان اجرشان دهد که ما را از این غیض استاد رهایی دادند.
استاد که گویی روح تازه در کالبد کبود و بی اکسیژنش دمیده باشند، دوباره چراغ صورتش روشن شد و نورانی گشت، صدایش با آن غرور همیشگی اش بازگشت و لبخند زیبای ملیحی که چین و چروک های ناشی از آن بسیار دوست داشتنی است؛هویدا گشت. فرد مورد جلوس، نگاهی پرخشم به جسم مفلوک و بیچاره ام که با خنجر نگاه استاد چاک چاک شده بود؛ انداخت و همان جمله معروف را از کمند دهان یاوه گویش به سوی غرور ما پرتاب کرد که البته این بار جاخالی دادم، آخر جواب هر که را که نتوانیم بدهیم؛ جواب این مفلوکان به زیبایی را می توانیم بدهیم و البته، حق نا حق شده مان را از حلقوم های بلا خورده شان بیرون کشیم. با وقاحت زیر لب گفت: بر مگس معرکه لعنت.
سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم، چند ثانیه ای نگاهمان به هم گره خورد و البته معلوم بود که استاد سعی می کرد این گره را بگشاید و ما را از هم دور کند تا عیشی دوباره آغاز کند.
دستم را بالا آوردم و انگشت شصت را به سبابه چسباندم و البته حالتی بهشان دادم که فهمید چه را تداعی می کند ؛ خودش می دانست که راجع به دیروز و آن فرد می دانم. سرش را پایین انداخت، کمی از استاد فاصله گرفت، استاد هم که قدرت نمایی مرا دیده بود کمی عقب نشست، شروع کرد به انجام همان کرکسیونی که برایش پول می گرفت؛ و فعلا بیخیال رو کم کنی و سایر قضایا شد. فقط می خواست مرا از آن کلاس بیرون کند تا عیشی بیست نفره داشته باشد.
چند دقیقه ای دو فک نسبتا متناسب با ترکیب کلی صورتش را تکان
داد و اصواتی از حنجره ی خوش صدایش بیرون داد، و دست آخر؛ مرا به کار فزون
تر رهنمود کرد و تمام.
عذرم را خواست و محترمانه از تخت پادشاهی و درباریش بیرون راندم تا خود مشغول حرم سرای چند ده نفری اش شود.
من هم دیدم که مقاومت در جنگی که همه امکانات علیه من است و دشمن مسلح به سلاح قدرتمند استادی است؛ ممکن نیست ، از جای برخاستم. آن بینوا که هنوز؛ در افسردگی غوطه می خورد و احتمالا به اینکه من از کجا می دانستم فکر می کرد، وقتی دید که قصد رفتن دارم، با غمزه ای؛ انگار که بخواهد دلجویی کند؛ نگاهی کرد و با زبان بی زبانی خواست که زبان به دهان بگیرم و دم نزنم، صورتم را با شصتم خاراندم و لبخندی محقر زدم و از میز استاد و مخلفاتش جدا شدم. در راه بازگشت، صدای چهچهه ی بلبل درون استاد را می شنیدم که برایش از عشق و صفا می خواند، خنده ام گرفته بود و یاد این جمله افتادم که "همشون مشکل کوفتی جنسیتی رو دارند". دلم به حال آن طفلکانی می سوزد که مجبورند نگاه ملتمسانه اینان را تحمل کنند و دم نزنند و در پاره ای غمزه ای رها کنند. در دل به استاد فحش می دادم و برایش انگشت می فرستادم. استاد نیز در دل ساز می زد و در خیال می رقصید. آن طفلک غماز هم در دل؛ به من و آن ماجرای دیروز و آن فرد سوم فکر می کرد.
از کلاس که بیرون زدم، حس کردم آزاد شده ام، آزاد از نگاه سنگین مردمان کلاس و آزاد از بی شرافتی استاد. و استاد هم از خرمگس معرکه آزاد شد.
خدایش هدایت کند.
بگوید چرا چنین شدم؟؟ بگوید این حس یعنی چه؟؟
بگوید این نفرین کدام الهه ی مرگ بوده که گرفتار شدم و از درون جانم می ستاند؟؟
کسی نیست که بگوید چه کنم تا از این برزخ ماندن و رفتن رهایی ام دهد؟؟ چون رعیتی در دوراهی فرمان ارباب و عقل درمانده ام که کدام را برگزینم.
هیچ کس در این شهر پر زرق و برق نیست که کورسویی به کوره راه سرگردانی من بتاباند و ازادم کند از بند دودلی؟؟
بارخدایا! چه کنم که این درد، از درون جان می ستاند و روح می فرساید، چه کنم که درد از دل است و یارای مقابله اش را ندارم و عقل و منطق حقیر است در مقابلش.
چه کنم....؟؟
هربار که دل به سویش پر می کشد، ذره ای از وجودش را جای می گذارد ، ترسم که روزی از دل ؛ فقط سوز و گدازش باقی بماند.
باشد روزی را که خدا یاری ام نماید.