فقط...

فقط حرف می زنیم؛ مثل ویترین مغازه ها زیبا...

اما...

ادامه نوشته

من و حال کردنم..

به شخصه با این وبلاگ خیلی حال کردم؛ شما هم بروید شاید حال نمودید...

دانلودكده آثار ماندگار موسیقی ایران

نصفه شبی...

نصفه شبی حس نوستالوژیم گل کرده؛ عکس های چند سال پیش همین موقع؛ مطالب و نوشته ها، نوعی حسرت وجودم را فراگرفته، داشته های پیشینم را که اکنون می نگرم و با داشته های حالم قیاس می کنم؛ گاهی دلم برایشان تنگ می شود. دلم برای جوانی و خامی ام تنگ می شود؛ برای دوست داشتنی هایی که الان جایی ندارند؛ برای زندگی سفید سفید که اکنون خاکستری شده است؛ برای معصومیت های ساده انگارانه ذهنم؛ برای تخیل های بچه گانه ام؛ برای اهداف بزرگی که اکنون برایم هیچ اند، برای آن جوانک ساده و ساده لوح که بلند پروازی اش هر چه بود؛ از داشته های این چرکین شده کنونم بهتر بوده است.

دلم تنگ شده؛ برای آنانی که بودند؛ لحظاتی که گذشتند؛ آدم هایی که رفتند؛ آرزوهایی که هیچ شدند؛ قریحه ای که خشکید؛ حسی که نافرجام ماند و فرجامی که حقیقت نیافت.

اکنون اما؛ خود را میان خاکستری دنیایی می بینم که اگر روی خوش بدان نشان بدهم؛ بی شک چند سال بعد آدمی سیاه را خواهید دید که حسرت روزهای خاکستری اش را دارد. دلم برای آن صفای حق جو تنگ شده؛ اویی که کنون در باتلاق روزمرگی گیر کرده و نه صفایی دارد و نه حقی که بدنبالش باشد.

مخلص آنکه؛ دلم گرفت امشب... .

به افتخار برادر گرامی...

دداش (تلفظ صحیح : DedaSH ) محترم برایمان کامنت نهاده اند؛ بسی این فنقل بچه ما را شگفت زده کرده اند با این متن زیبایشان؛ می نویسیمش:



مجان 90:

زیاد به این ها فکرنکنید

این نظر منه :دنیا یه مسئله ریاضی نیست یه نقاشی هنری مثل ... بهش فکرنکن ازش لذت ببر

خداحافظ صفاجون


فسقلی ها چقدر زود بزرگ می شوند...


و ... فاصله ها

روزها را میشمارم؛ دو

این روزها هوا دیگر عطر تو را از پس پنجره ات برای من نمی آورد، این روز ها دیگر دلخوش به تنفس هوایی که تو هم آنرا نفس میکشی نیستم. این روزها دیگر ثانیه ثانیه هایم را برای وجود داشتنت در حوالی وجودم برنامه نمی ریزم؛ این روزها دیگر لباس نیک بر کردار نمی پوشانم تا در حضور حرم نفس هایت بهترین باشم. این روزها دنیای خارج از خوم که تو دیگر نسیتی و به آن معنا ببخشی برایم پوچ شده. این روزها دیگر لحظه ها ارزشی ندارند وقتی تو روزها از من دور هستی

این روزها در جهان ذهنم غرقه شده ام و با یاد خاطرات خوش؛ لحظه ها را سپری می کنم و در حسرت روزهایی هستم که تو بودی و من با وجودت ثانیه ها را خوش می ساختم.

این روزها بیاد ایام حضورت؛ بیاد سرخوشی های هر روزه ام؛ سرگشتگی نبودنت را تحمل می کنم و در آرزوی بازگشتن آن روزگاران رویایی؛ هرشب در آسمان تخیلم نقش بودنت را می زنم.

هرچه در اطرافم می گذرد؛ بوی تو را می دهد؛ بوی خیال انگیز محبت بی پایانت؛ بوی رویایی بودن هایت؛ طراوتی که جز از آن لطافت روح نمی تواند منشائی داشته باشد.به یاد ترنم کلماتت؛ واج واج گفته هایت را بار دیگر در ذهن و جان بازمی خوانم و حسرت؛ حس غالبم می شود دوباره.

تو رفتی و مرا در این ظلمات تنهایی؛ بی یار و یاور؛ مغموم و تنها گذاشتی؛ بسان کسی که خورشیدش را گرفته اند؛ در بهت خلاء وجودت غرق شده ام.

و هر روز تصویر وجودت را در پیش چشمانم می کشم تا مبادا حتی لحظه ای از بودنت غافل شوم، هر روز همه ی بودن هایم را با خاطراتت معنا می کنم و این فاصله را با امید تکرار حضور وجودت تحمل می کنم.

در انتظارم؛ انتظار روزی که انتظار به پایان رسد؛ روزی که دست هایم دیگر خالی نباشد، روزی که گرمای نفس هایت را روی صورتم حس کنم؛ روزی که ...

من+خودم=صفا

مگر خدا حفظمان کند...

خداحافظ تو که می روی و من را در حسرت ثانیه ها و لحظه هایی می گذاری که سالیان پیشش برای تک تک آنان رویا پرداخته بودم.

و اکنون که تو می روی در پشت فاصله ها پنهان شوی و مرا در این زندان تنهایی ام وا بنهی؛ همدم لحظاتم خاطرات مصور و ذهنیات و خاطراتی شده است که روزی فکر می کردم تا ابد ادامه خواهند داشت.

نمی دانم کنون وقت آه و حسرت است یا لذت از ثانیه هایی که می روند تا به نیستی بدل شوند؟

من+ما+خودم=صفا

حال اکنونم... .

حال ما هم اینگونه است، همانطور که نامجو گفته:

ای ساروان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن،لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

در بستـن،پیمـان مـا،تنهــا گـواه مــا شــد،خـــدا
تا جهان،بر پا بُـوَد،این عشق ما مانـد به جا
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

تمامی دینم ز دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،ز سوز عشقی،خوشا زندگانی
همیشه خدایا،محبت دلها،بـه دلهـا بماند،بسان دل ما
که لیلی و مجنون،فسانه شود
حکایت ما،جاودانه شود

تــو اکنــون ز عشقـم گـریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی خـوانی
از این غم،چه حالم،نمی دانی

پس از تو نمـونم بـرای خـدا،تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،گل هستی ام را به چین و برو

که هستم من آن تک درختی،که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،ز خشـم طبیـعـت شکسته

ای ساروان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

سرنوشتی که دچارش خواهم شد...

او می رود اما دلم، تنهای تنها میشود

اندر سکوت لحظه ها، بی یار و یاور میشود

او می برد با خود دلم، بی دلبر و دل می شوم

در این سرای بی کسی؛ بی کس ترینها می شوم

دانم که بودن های او، روزی به آخر می رسد

با رفتنش فریاد من، تا آسمان ها می رسد

من عشق را با روی او، هر روز معنا می کنم

اندر فراقش عالمی، رسوای رسوا می کنم

صفا

سال ماه روز

دو یک یک

امروز دوست داشتنی... .

اردیبهشت...

اردیبهشت را دوست دارم، اتفاق های خوبی معمولا برایم اتفاق می افتد، اتفاق هایی که برایم گاهی سرنوشت ساز بوده اند

و اکنون امسال دوست داشتنی را امیدوارم تا روزگار را چنان رقم زند که این اردیبهشت هم چونان پیشینیانش دوست داشتنی شود.

همین

صفاجان.