مهر و بی مهری ها... .

امروز دهم مهر بود.

دو و شش و دیگر هیچ!

قصارک های من 7

باید بدانیم؛ که گاهی اوقات:
نمی دانیم
نمی توانیم
و نمی خواهیم

آقایان و خانم ها... .

آقایان..خانم ها

برخیزید!

برخیزید و در مقابل تزویر؛ لااقل مشتی گره کنید و فریاد برآورید، تا کی میخواهید بر چهره ی آرام منافق گونه شان نگاه کنید و دم بر نیاورید؟! اگر این دوگانگی ها بر شرفتان لکه نمی اندازد؛ لااقل برای آنانی که هنوز قامت ِ راست ِ شعورشان برایشان محترم است اندکی بر خمودگی تان تکانی بدهید!

سرتان را بالا بگیرید تا غیر از پستی زمین که بدان عادت نموده اید؛ اندکی بزرگی را ببینید! اگر خود بزرگ نیستید و درمیان فانیان محو شده اید؛ لااقل بلندای هیبت بزرگان را نظاره کنید تا شاید اندکی میل ِ خفته ی پیشرفتتان بیدار شود.

ای مردم من! هرچند که کوتاهی و کوتهی بالادستان برایتان امری روزمره شده است؛ هرچند که فریفتن و فریبکاری را برایتان گناهی لذت بخش ساخته اند؛ هرچند که تجاهل دوایی و جهل را درمانی یافته اید؛ و هرچند که زندگی را مردن در منجلاب زمین می دانید؛ اما گاهی به خود بیایید! نه آن "خود"ی که برایتان ساخته اند و به زر ِ آخرت خودساخته شان آراسته اند؛ به "خود"ی که خدا ساخت و آن را حجت گرداند. تا کی نفس از سینه به فرمان حیات آید؟!

مخلص آنکه؛ هیچ!

مهم؟؟!!... این شوخی است.

اصلا مهم نبود؛ می دانی... هیچ اتفاق خاصی نبود اصلا!
گور پدر تئوری اعداد و آیند و موقعیت های پیش رو
زندگی را عشق است؛ 2دره بازی را عشق است؛ رفقا را عشق است
گور پدر آنهایی که له له می زنند؛
در آستانه در ایستاده اند؟! آنها هم گور پدرشان
مهم آن است که جلوه مان درست باشد؛ ویترین دید سایرین شیک باشد؛ گور پدر آنهایی که دور خودمان جمع کرده ایم
بخند به جای جای آدمیان دنیا که پادشاهی برازند توست.

یک مکعب دایره شده

خشم نامه... .

تحقیر خود خواسته ی خویشتن هم حتی جواب کوتهی های عده ای را نمی دهد گاهی.
هرچه سرپایین بیاوری و قامت خم کنی؛ بازهم آنقدر در زمین پست و فانی فرو رفته اند که بدان ها نمی رسی. آخر تا کی باید از خویش بزدایی تا هم شان آنان گردی. تا کی باید خود در قالب نهی تا بیش از آن که هستی فراتر نروی تا آنان شاید به نزدیکی هایت برسند.

داد ِ آن دارم که دنیا؛ این فراخی بی پایان برای ما زندانیست؛ تا بازماندگان از راه زندگی خود را برسانند. سخت است که ده باشی و تو را یک بشمارند؛ سخت است که باشیم؛ آنگاه همه را بر یک قسم "انسان" بخوانند.

و سخت است که خود بنویسی و خود اجرا کنی و خود پاسخ دهی و خود همه کار انجام دهی؛ و دیگرانی فقط گوشتی و پوستی و استخوانی باشند.(همچون مترسکان که مگر باد تکان دهد تا گنجشکی و کلاغی شاید بترسد)

سخت است که برای اولین و آخرین بار از دلت بنویسی و بدانی کسانی از جنس کوتهان زبانت را خواهند سوزاند.

و سخت است...گاهی زندگی خیلی سخت است.

مخلص آنکه؛هیچ!


پی نوشت:

کوتهان: آنانی که کوتاهی میکنند؛ و الا وجود آدمی شریف است و هر فردی خود فی نفسه والامقامی است؛ کافیست که خود بشناسد و دریابد.


داستان آن "خر"... .

واقعا و واقعا!

بگذارید برایتان داستانی تعریف کنم؛ داستان آن مردی که در اواخر جوانی اش به یکباره تبدیل به خر شد.

مردی جوان؛ بسیار معمولی و بسیار ساده و بی آلایش در شهری معمولی با زندگی معمولی روزگار میگذراند. دوستانی داشت از جنس خودش؛ معمولیه معمولیه معمولی. جوان هر روز که نفس بر درون می خورد و بازدمی می پراکند؛ در اندیشه ای بود که عشقی یابد افسانه ای. بدانسان به عشق افسانه ای می اندیشید که دنیایش همه آن عشق وهم انگیر رویایی شده بود. باری گذشت و دست روزگار قلبش را بر راه عاشقی نهاد؛و او... عاشق شد. عشقی که آن را پاک می نامید؛ عشقی که آن را سرآغاز فصلی نو از روند عاشقی های زمینی می دانست. هر روز دست در دست باد در چمنزار بی تکلف عاشقی معشوق رقص دلدادگی میکرد. هر روز سر بر سجده عبودیت در پیشگاه پروردگار باقی و خدایگان اهورایی زمینی اش میبرد و هر دو را به سبب وجود دیگری شکر میکرد. بتی ساخته بود هم سنگ خدایش؛ با این تفاوت که لمسش میکرد؛ می بویید و میدید که او واقعا او را میبیند.اوضاع بسامان ِ خوبی داشت. خدا را داشت و آن جلوه ی جمالش را.

روزها گذشت و او معشوقه ای را که از پس وجودش خلوص اشیاء را میدید؛ تیره و تار تر می یافت، هر روز اندکی از آن اهورایی تن را گم میکرد؛ هر روز رخش زرد و حالش زار میشد. هر روز حقیقیتی و هر روز بعدی تازه از ابعادی که میپنداشت یک بودند.

جوان اما خود را برتجاهل می زد؛ خودخواسته بر خود جامه ی جهل میپوشاند؛ بتش را هر روز بند میزد تا مبادا ترک هایش آن را ویران کنند. اما معشوق آن زلالی تن ِ بی آلایش نبود انگار؛ با طریق تجاهل هم حتی کاری از پیش نمی رفت. جوان به خودش که آمده بود؛ شبی را در آسمان می دید؛ و خدایی که در پس آن شب مخفی بود.

جوان اما تجاهل را دوست می داشت؛ چون معشوق برایش دوست داشتنی بود.کم کم صورت اهل فهم از خود برکشید و بر طریق جاهلان شد؛ آنان که خود بر خواب می زنند تا مبادا اندکی بیداری در وجودشان متجلی گردد.

روزها میگذشت و جوان؛ تجاهل -که تعبیری از آن "خریت" است -را بر بند بند وجودش مسلط می گرداند تا مباد آن روزی که چشم بر واقعیات بگشاید و بر معشوق بسته گرداند. ذره ذره وجودش اجین شده بود تا آنگاهی از او فقط تجاهل ماند؛ یا همان خریت.

مخلص آنکه؛ هیچ!

آهن و آهن و دیگر هیچ...

من در این دنیا؛ هیچ خر ندیدم که افسارش بدست صاحبش باشد و بر گور بخوابد. و همچنین هیچ آهن ندیدم که فرمانش در دست صاحبش باشد و به گور رود. اما انسان زیاد دیده ام که فکرش در وجودش به گور رود.

انسان زیاد دیده ام که اندیشه اش بر زمین و خود در زیرآن آرمیده باشد، انسان زیاد دیده ام که فکرش بر زمین پراکنده باشد و خود در گور تنهایی جمع شده باشد.

مراد آنکه؛ هیچ.

باور کنید..

متن کامل در ادامه مطلب قابل مشاهده میباشد.

ادامه نوشته

حال و احوال کنون...

افسردگی؛ شاید... .

کاش روزها همه همچون روزمرگی بودند؛ هیچ روز خاصی نبود،

آنگاه هیچ آیین خاصی هم وجود نمی داشت،

آنگاه هیچ دلخوشی خاصی هم وجود نمی داشت،

آنگاه هیچ انتظار خاصی هم وجود نمی داشت،

آنگاه هیچ چیز خاصی هم وجود نمی داشت،

آنگاه همه چیز عام بود و عادی،

لااقل اینگونه در تنگناها نمی افتادیم،

لااقل اینگونه گلویمان تحت فشار استقامت غرور قرار نمی گرفت،

لااقل امروزم همچون روزهای پیش بود،

کاش دنیا روالی بود چون نباتات،

که اگر دیدیم؛ دل نبازیم،

که اگر باختیم؛ روح نبازیم،

که اگر باختیم؛ جان فنا نداریم،

که اگر فدا کردیم؛ غرور را نفروشیم،

که کنون حالمان اینگونه نگردد.

لحظه لحظه را؛

اگر توانم کم بود مضاعف می گرداندم،

اگر وسعم ناچیز بود؛ وسعتی به عاریه می ستاندم،

اگر قریحه ام در خور نبود؛ با زیرکی آن را از اهلش می ستاندم،

اگر حضورم مکفی نبود؛ وجود و روح و جان را ارزانی می کردم،

اما همه اش انگار هیچ بودند؛ در پیشگاه آنکسی که فراتر از من انگار طلب داشت.

از ابتدای اظهار احساس؛

انگار چشم هایش به دوردستی که من درآن بار نداشتم دوخته شده بود؛

یا شاید سر در گریبان خاطرات برده بود؛

یا شاید غرقه در آمالی بود که من را توان بازآفرینی اش را نبود؛

یا شاید چشم بسته بر افاضات اضافه ای جبری بود؛

یا شاید دل مرده از احساس ناقصم بود.

هر چه بود؛ که نمی دانم از قصورم یا از حضورم یا نقصان وجودم بود؛ ما را به کنجی کشاند با این عتاب: زبان بر دهان گیر شاید تو آن نیستی که باید می بودی!

هر چه دل از سر دیوار سرد بیمهری سرک می کشید؛ آنسو کسی حتی او را نگاه هم نمی کرد.در حسرت رجمی ماندیم که بدان دل خوش کنیم؛ که دید و عملمان را عکس العملی داد؛ که دل خوشکنک باشد برایمان.

باری گذشت و سامان اوضاع نه به حرمت این دل؛ که از شوق زرق و برق تلاشهای شادی انگارانه مان؛ دل از قفس تنهایی خود ساخته اش برون کشید و اوضاع کمی بسامان گشت.

اما روال بی سامان بر طریق خود باز نمی گردد؛ تا دل نخواد و دل طلب نکند، هرکجا که میتوانست؛ خنجرش را بر دل میفشاند. و خود را با تجاهل موجه می ساخت.

نمی دانم؛

من هرچه داشتم در طبق نهادم؛ این انتهای قدرتم بود،

منت داشته هایم را ندارم؛ عذر نقصان می خواهم،

اما آن روز کذا را در ادامه روزهای بی روح گذشته؛ خود را ناتوان می بینم.

مخلص آنکه... هیچ!


پی نوشت:

یک کامنت؛ جالب بود انتشارش دادیم.

همین.

پنجشنبه 11 خرداد1391 ساعت: 17:16 توسط:من

هر روز مزخرف تر از دیروز
گاه با خود می اندیشی که ای کاش کسی نبود
شخص دومی وجود نداشت
من بودم و خودم
راحت, تنها
نفس عمیق
حس غریب آزادی
خاطرات و یاد روز های گذشته
آه چه عجیب
انگار سال ها در خواب بودم
شاید یک رویا یا شایدهم یک کابوس
با خود چه می اندیشیدم
چه بودم, چه شدم
آیا در حال حاضر به جایگاه اصلی خود تعلق دارم؟؟
هدفم چه بود
به کجا رسیدم
آیا من... من؟واقعا این من هستم؟


امروز...

خودمان را جر دادیم؛(1) برای هیچ و پوچ انگار...

در آن گوشی گویی خبرهای بهتری بود(2)؛ خبر بهتری از ...

همین.


پی نوشت:

(1).این واژه را برای مکعب دلنشینمان مناسب نمی دانیم؛ اما تنها کلمه ای بود که وصف الحال امروزمان را به کمال بیان می دارد.

(2).تاسف؛ برای خودم.

فقط...

فقط حرف می زنیم؛ مثل ویترین مغازه ها زیبا...

اما...

ادامه نوشته

من و حال کردنم..

به شخصه با این وبلاگ خیلی حال کردم؛ شما هم بروید شاید حال نمودید...

دانلودكده آثار ماندگار موسیقی ایران

نصفه شبی...

نصفه شبی حس نوستالوژیم گل کرده؛ عکس های چند سال پیش همین موقع؛ مطالب و نوشته ها، نوعی حسرت وجودم را فراگرفته، داشته های پیشینم را که اکنون می نگرم و با داشته های حالم قیاس می کنم؛ گاهی دلم برایشان تنگ می شود. دلم برای جوانی و خامی ام تنگ می شود؛ برای دوست داشتنی هایی که الان جایی ندارند؛ برای زندگی سفید سفید که اکنون خاکستری شده است؛ برای معصومیت های ساده انگارانه ذهنم؛ برای تخیل های بچه گانه ام؛ برای اهداف بزرگی که اکنون برایم هیچ اند، برای آن جوانک ساده و ساده لوح که بلند پروازی اش هر چه بود؛ از داشته های این چرکین شده کنونم بهتر بوده است.

دلم تنگ شده؛ برای آنانی که بودند؛ لحظاتی که گذشتند؛ آدم هایی که رفتند؛ آرزوهایی که هیچ شدند؛ قریحه ای که خشکید؛ حسی که نافرجام ماند و فرجامی که حقیقت نیافت.

اکنون اما؛ خود را میان خاکستری دنیایی می بینم که اگر روی خوش بدان نشان بدهم؛ بی شک چند سال بعد آدمی سیاه را خواهید دید که حسرت روزهای خاکستری اش را دارد. دلم برای آن صفای حق جو تنگ شده؛ اویی که کنون در باتلاق روزمرگی گیر کرده و نه صفایی دارد و نه حقی که بدنبالش باشد.

مخلص آنکه؛ دلم گرفت امشب... .

به افتخار برادر گرامی...

دداش (تلفظ صحیح : DedaSH ) محترم برایمان کامنت نهاده اند؛ بسی این فنقل بچه ما را شگفت زده کرده اند با این متن زیبایشان؛ می نویسیمش:



مجان 90:

زیاد به این ها فکرنکنید

این نظر منه :دنیا یه مسئله ریاضی نیست یه نقاشی هنری مثل ... بهش فکرنکن ازش لذت ببر

خداحافظ صفاجون


فسقلی ها چقدر زود بزرگ می شوند...


مگر خدا حفظمان کند...

خداحافظ تو که می روی و من را در حسرت ثانیه ها و لحظه هایی می گذاری که سالیان پیشش برای تک تک آنان رویا پرداخته بودم.

و اکنون که تو می روی در پشت فاصله ها پنهان شوی و مرا در این زندان تنهایی ام وا بنهی؛ همدم لحظاتم خاطرات مصور و ذهنیات و خاطراتی شده است که روزی فکر می کردم تا ابد ادامه خواهند داشت.

نمی دانم کنون وقت آه و حسرت است یا لذت از ثانیه هایی که می روند تا به نیستی بدل شوند؟

من+ما+خودم=صفا

سال ماه روز

دو یک یک

امروز دوست داشتنی... .

سکوت من... .

حرف حرف حرف...

کات!

دیگر سکوت

سکوت سکوت سکوت... .


پی نوشت:

فعلا حرف و سکوت را یکی در میان می رویم؛ تا بینیم چی میشود

امروز همه اش حرف بود و حرف و حرف (باب میل بود..).


سالها میگذرند؛ خوب و خوش.

سال ها را می شمارم؛ دو... .

دهم فروردین دوست داشتنی..

دیو آر

رگ به رگ و رج به رج آجر می چینیم بدور افکار خود و دیواری میسازیم به بلندای دوری هایی که روز به روز بیشتر می شوند و نمیدانیم و نمیخواهیم بدانیم که این دیوار تنهایی که ذره ذره بدور خود میکشیم؛ گاهی براحتی نمی توان ویرانش کرد.

روزها و ساعت ها میگذرند در حصرت ثانیه هایی که داشتیم و بی انتها از آن لذت می بردیم و اکنون حتی بقدر لحظه ای بدان نمی رسیم.

ذره ذره؛ ناچیزها را ارزش می بخشیم و بر هیچ؛ گزاف می نهیم و خالی را پر می انگاریم و کم کم از نیست؛ هستی می سازیم و اوضاع بسامان را این چنین غرقه در تلاطم می کنیم.

آن دیواری که مثالش می زدم اینجاست؛ دستت را دراز کن تا لمسش کنی؛ چشم باز کن تا ببینی که استوار در پشگاهت ایستاده و اصلا خیال بیخیال شدن ندارد؛ آن آجرهایی که می گفتم را کنون می توانی ببینی که چگونه دست در دست هم داده اند و اکنون از من و ما، فقط آنهایی می بینی که از جنس خاک اند و دوری.

و.... همین.

صفا

سالی جدید

سال نو مبارک

سگ...

سگ؟!
پی نوشت؛ نیمه های شب:

نمی دانم به چه دلیل اینگونه باید هرثانیه ام در فکر اسمی و تاریخی و خاطره ای باشد، انگار از شکنجه روحم لذت می برند آنانی که آرامش را بر ما حرام می دانند.

نمی دانم چرا زبان واحد گفتگویمان این چنین متکثر شده که هیچ از گفتمان هم نمی فهمیم

نمیدانم بر کدامین هدف چشم دوخته است که این چنین آگاهانه بر دل زخم می نشاند و مرهم از دل می زداید

نمی دانم چه باید بشود تا کمی از این پیله ی تنگ و تارش بیرون بیاید و دیگرانی همچون من را هم ببیند تا شاید اندکی ارزش یابم؛ ارزش ثانیه هایی رویایی، ثانیه هایی بدور از خشم و نفرت و بعضا کینه و ثانیه هایی عاری از حس های ناخوشایند که همه اش من باشم؛ خود ـ خود ـ من!

ترین بود امروز

امروز القابی سراسر "ترین" بود.

همین.

گاهی..

گاهی؛ حسرت یک روز خوشی پیوسته را میخورم، حسرت روزی که تمامش متعلق به من باشد؛ روزی که همه اش زیبا باشد.

از ترس ناخوشی های بعدش؛ از ابتدا استرس میگیرم، و همیشه بدانچه که میترسم می رسم؛ و روزها یکی پس از دیگری طی میشوند؛ باهمین ریتم ناخوش.

مخلص آنکه حسرت میخوریم؛ حسرت روزهایی خوش... .


متاخره:

از حسرت گذشته ایم؛ آنقدر افکارمان غبار گرفته که چیزی حتی برای حسرت خوردن هم به یادمان نمیآید، عجب روزهای رویایی شده؛  میشمارم ۳ ، و می دانم خواهم شمرد تا بینهایت... .

حال اکنونم و اکنون بیحالم...

سهل انگاری یا سهل-انگاری!

حال و احوالمان خوب است اگر خوب پیش ببریمش؛ اوضاعمان بسامان است اگر سامان آن را بتوانیم حفظ کنیم؛ خوش و خرم هستیم اگر طراوتمان را بتوانیم نگه داریم؛ و همه چیز عالیست اگر بخواهیم آن را عالی نگه داریم.

مخلص آنکه؛ همچون باغبانی که اگر سهل بداند رویش گل را؛ چه بسا هیچ گاه گلی در باغچه اش رشد نخواهد کرد. و چون گل برویید؛ اگر آن را از بیداد زمانه مسون نداشت* گل را و هرآنچه از اوست را از دست خواهد داد.

همین.

صفاخان


پی نوشت:

*مراد "سهل انگاری" است.


من و دیگر (ان) هیچ... .

تو سقوط امپراتوری اندیشه مرا نظاره کردی و هیچ از تو سر نزد؛

خواهم توانست تو را بخشیدن؟

.

.

.

.

.

و دیگر؛ هیچ مطلق، جز آنی که باید می بود و نبود.

آبان

کماکان درگیر روزمرگی های بیهوده؛ فرصت اندیشه پراکنی نداریم؛ گاهی زندگی نکبت ِناخوشایندی می شود.

این چند خط هم به حرمت آرشیو ماهیانه مان بود که می خواستیم ریتمش بهم نریزد، والا چند وقتی میشود که حتی برای درخت خشکیده ی کنار خیابان هم نمی توانیم لفاظی کنیم... .

همین.

..::صفا::..

ما و کنون و اکنون و حال و احوال...

ما نمرده ایم؛ به عبارتی زنده ایم
مدتی است فراغت از روزمرگی هایمان نیافته ایم تا این بیغوله را صفایی دهیم، اما کماکان بدین شش وجهی دوست داشتنی تعلق خاطر داریم...

صفا


کوبیسم و مکعبیسم... .

کوبیسم از کلمه cube به معنی "مکعب" مشتق شده است.

اینم اصالت وجودی ما؛ در هنر هم دستی داریم... .

دیشب؛ یا آن شب

دیشب؛ یا آن شب تنها ماندم و بر من اثبات شد:

همواره همین است، آنگاهی که می خواهیم؛ ....

برای ما که نگذشت؛ ثانیه ثانیه اش.

صفا


GoD!

مشغول مطالبی هستیم به نام GoD!

کوتاه نوشته ها و داستان، امیدواریم حکم ارتدادمان را ندهند :دی

همین.

دوم خرداد... .

تولدمان هم گذشت

به همین سادگی... .

خرداد... .

و خرداد می آید، به آرامی.... .

حال کنون...

اندوهگینیم؛ نمیدانیم چرا...

از آینده جز تصویری و خیالی، هیچ نمی دانیم. بهترین ها را در سر می پرورانیم اما نمیدانیم چه کنیم تا بدان ها برسیم. در میانه ی این ندانستن ها؛ یک حقیقت را خوب می دانیم:

سخت است؛ اینکه بخواهی و نتوانی.

و اندوهناک است؛ آنگاهی که آینده ای در جلو چشمانت ببینی و بدانی که خیالی بیش نیست و تو بدان نخواهی رسید؛ چراکه نمی توانی... .

آیا واقعا آینده از آن ماست؟؟!! من که شک دارم، آینده از آن توانمندان است.


صفا

تبریکیه... .

هپی نیو یرتان

مبارک

داستان نویسی.... .

داستان نوشتیم مثل هلو، اما نمی دانیم چرا وقتی به آخرش رسیدیم یادمان رفت می خواستیم چطوری تمامش کنیم.

آلزایمر گرفتیم... .

و اما عشق... .

عشاق را اگر تپشی است، از وجود معشوق است؛ وگرنه خونی است و رگی و مکانیزمی... .

با احترام به همه ی سنت ها و رگ غیرت ملی گرایی:

سایه ی این بهانه ها مستدام... .


اندر احوال حال اکنونمان.... .

خوبیم... .

                                                                                                                          فعلا

اوضاع، کنون که بسامان است و غمی نیست جز...

فاصله ها

و قطعا " آینده از آن ماست"

و همچنان این داستان به راه خود ادامه می دهد... .

این را می دانم که هیچگاه دنیا به روال سابق باز نمی گردد، هرچند اگر بدان نزدیک شویم، هرچند اگر تمام تلاش خود را وقف بازگرداندن از دست رفته ها کنیم، هر چند که بخواهیم و اراده کنیم. چراکه اموری هستند که خارج از اراده ی بشرند و همان ها نمی گذارند که چون قبل شویم. ذهنیت های ما، افکارمان و از همه مهم تر؛ سرخوردگی هایمان نوعی لجاجتند در برابر این بازگشت. گاهی نمی توانیم آنچه بر ما گذشته را فراموش کنیم یا به قولی، برای هدف بزرگتر؛ این رفتار های لجوجانه را کنار بگذاریم.گاهی حرص تمام وجودمان را می گیرد و آنجاست که منطق دیگر جایگاهی ندارد. آنجاست که با حب و بغض تصمیم می سازیم.

آنجاست که می شود انتهای کار، حتی اگر با تمام وجود به آن رضایت نداشته باشیم.

چراکه افکارمان؛ آن حس سرافکندگی درونی؛ درست یا نادرست؛ روا یا ناروا؛ ما را از راهی که به اصطلاح "خیر و صلاح" است باز می دارد. همان است که حس انتقام را بر می انگیزد، همان است که ندایی می شود و ما را به تلافی فرا می خواند. همان است که نمی گذارد فکر کنیم. همین احساسات سرخورده و البته لجوج که طی روزها، روی هم جمع شده اند و غلو می کنند، همین حس های نامربوط و بی علاقه، همین گذشته ای که عصبانیمان می کند؛ ما را از هم جدا می سازد. همین ها مارا به جدایی فرا می خوانند که اگر جوابی نگیرند و پاسخی در خور دریافت نکنند، چه بسا پیروز می شوند. اما اگر حتی پاسخشان دهیم و آزادشان کنیم از بند حسادت و لجاجت، باز هم هیچگاه چون آن روز اول و همچون روزهای خوشی نخواهند شد.

و احساس آدمی نیز از همین ها سرچشمه می گیرد.

آدمی نیز هیچگاه، هیچگاه چونان قبلش نخواهد شد و در کل رابطه دیگر آن رابطه ی قبل نخواهد شد.

مثال همان چینی بند شده که هیچگاه چون قبلش نمی شود، دل نیز همینگونه است، دلی که شکست، احساسی که خرد شد، حسی که از بین رفت، بازسازی اش سخت و نگه داری اش سخت تر، و این نه آن دل سابق؛ که دلی بند زده شده است. اما، گاهی بازی روزگار چنین می شود که ما می بازیم و او پیروز می شود.

و این چرخش دنیای فانی است.

صفا

اولین روز از بهمنی ترین ماه

هشت و نه

انگار به همین سادگی... .

امروز از ورای همه ی روزهای سپری شده که خوشی و ناخوشی اش دلپسند و دل انگیز بوده اند، به گذشته ای می نگرم که به ناگاه به حال امروزم رسید. امروزی که خواسته یا ناخواسته، روا یا ناروا؛ روز ِاتمام گشته است. هیچگاه در خیال چنین روزی را متصور نبودم که این چنین دفتر خاطراتم را تورق کنم. هیچگاه نمی پنداشتم که روزی چون امروز، بدانجا برسم که دیگر ادامه ای را توان نداشته باشم. اما احساس؛ گاهی به همین سادگی قربانی می گیرد و به همین راحتی ما را گریبانگیر خود می کند. و اکنون؛ من که گذشته را دیگر پیوندی با آینده نمی بینم، منی که دیگر رمقی برای ماندن در این وادی ندارم، با چشمانی گریان و احساسی زخم خورده از این ناملاطفت ها، تصمیم بر راهی می گیرم که می دانم تا روزها؛ سیه روزی و سیه جامگی برایم خواهد داشت. اما گاهی باید توان مواجهه با ناخوشایند ها هم داشت، گاهی باید به مراد زندگی روزگار گذراند. آنگاهی که نمی توانیم قواعد را تغییر دهیم، باید به سبک و سیاق روزگار عمل کنیم و من؛ امروز نه از روی اراده ی خود، که به جبر روزگار و با اکراه، تصمیم ساختم که دیگر راه بر طریقی ننهم که انتهایش و نتیجه اش احساس هایی باشد که هیچ مناسبتی با حس آرمانی من ندارد. می خواهم پای از طریقی پس بکشم که دیگر توانی و رمقی و البته میلی به ادامه ی مسیرش ندارم.

می خواهم راه بر عبور علاقه بر این راه ببندم.

می خواهم در انتخاب، در نگاه و در پذیرشم تجدید نظر کنم.

چندین ماه است که از وجودی پاک و آرمانی می نویسم و البته هنوز هم به نوشته هایم معتقدم و هنوز هم می توانم از تک تک لحظه هایش بنویسم. اما وجودش با وجود من منافات دارد که همین تضاد ِ هرچند ناچیز؛ گره بر کارمان می نهد و ادامه ی امر را دشوار می کند.

در پاکی و خلوصش شکی نیست؛ در پاکبازی من تردیدهاست و من آن نیستم که بتوانم.

اگرچه نوشتارم بیشتر شبیه ندامت نامه گشته است، اما؛ از هیچ چیزی نادم نیستم؛ از همه ی روزها و لحظه ها، و به همه ی ثانیه ها افتخار می کنم. اما...اما دیگر دلیلی بر افتخار آینده ام نمی بینم. و خواست من؛ امروز؛ دل نبستن و امید نداشتن به دوخط موازی است که می دانیم؛ هرچقدر که به هم نزدیک گردند و حتی مماس شوند، هیچگاه یکی نمی شوند و همین دوگانگی؛ همین "من و تو" هایی که "ما" نمی شوند، همین "خود" هایی که همیشه می خواهیمشان؛ همین فاصله ها اگرچه اندک هستند، مرا ترغیب می کنند که ناامید شوم و پای از وادی بکشم و به روزهایی امید داشته باشم که "ما"یی باشد و بودن هایی، بی هیچ "خود"ی و "غیر خود"ی.

نه می خواهم بدانم که مقصر کیست و نه راه حل چیست. مقصر منم که نمی توانم و راه حل نبودنم است؛ چون نمی توانم. شیطان این روایت منم؛ چون نمی توانم. ضعیف و ناتوان و بی احساس و هزار صفت دیگر که شایسته ی من است؛ همه متعلق به من است؛ چون نمی توانم و نمی دانم حدم کجاست، نمی دانم که مرزها کجا هستند و نمی دانم که نباید زیاده از اندازه ی خودم بخواهم و من عامل هستم؛ عامل ناخوشی ها، عامل ناخوشایند ها و عامل حتی بدی ها. منم که احساس هایمان را می آلایم، منم که امید آینده را از بین می برم، منم که حال اکنونمان را خراب کرده ام، منم که چون ضعیفان به کنجی خزیده ام و این چنین شکوه می کنم. منم که دیگر توان ادامه ندارم.

من؛ این "من" ضعیف و بی احساس و ناتوان، امروز دیگر نمی تواند حتی قدمی پای در این وادی بردارد و می خواهد همه ی توانش را جمع کند تا بگوید:

تمام شد؛ انگار به همین سادگی

صفا

سی ام دی ماه

همین.

اندر احوالات اکنونمان... .

.در بلاد مکعب، سه روز عزای خصوصی اعلام می کنیم.


رسم زندگی اینست... .

ما... .

ما مطلب نوشته ایم، اما حس تایپ نداریم... .

پیر شده ایم.(یا بقول دوستی؛ کالیبرمان زیاد شده!)

امروز... .

تا حالا اینجوریش را فکر نکرده بودم. آری؛دلم خوش است به این اراجیف ِبه ظاهر منظم، دلم خوش است به این نوشته های .... .

تاحالا اینگونه به قضیه نگاه نکرده بودم؛ که واقعا دلم خوش است که مطلب می نویسم، دلم خوش است که بچه بازی های روزانه ام را رفتار و منش می دانم ؛ اراجیف نویسی ام را وبلاگ نویسی می دانم و افکار نامتعادلم را اندیشه های قابل رشد می پندارم. دلم خوش است که قلم می رانم و سخن می دانم، دلم خوش است که تفکر می پراکنم و عقیده ابراز می کنم. نمی دانستم که صحبت هایم، آن به اصطلاح رویه ی متعالی ام؛ در حد یک مسخره بازی کودکانست و همه ی اندیشه هایم، دل خوشی های شیرین یک "سر فرو برده در افکار خویش" است. نمی دانستم که این دوسال و اندی که مکعب داری می کنم، همه اش وقت گذرانی بود برای "خوش خوشک" بازی های کودکانه ی ذهنی که از فرط اعوجاج فکری، خود را برتر از دیگران می داند. نمی دانستم که سطر سطر کتاب ها، تاکیدی دارند بر خوشی های ساده انگارانه ی من، نمی دانستم که آن دلگرمی های این چند وقته، خوشی افزودن بر خوشی های ساده لوحانه ی افکار به انحطاط رفته ی من است.

امروز، بی شک روز مهمی خواهد بود؛ برای کسی که چون کبک سر برزمین فروبرده و در دریای تخیلات خویش مغروق است و نمی داند که این همه مدت، همه ی تعالی اش دل خوشی های ساده لوحانه ای بوده اند و همه ی آن اندیشه پراکنی اش، نشر ساده انگاری اش است.

اما امروز دریافتم که راه به بیراهه می روم و دل در گرو هدفی ناروا نهاده ام. من امروز؛ خود را مدیون کسی می دانم که از سزلطف، از آنچه او "خوش خیالی واهی" و "خیال خام" می داند، گذشت می کند و مرا از "خواب خرگوشی" ام بیدار می کند.

امروز؛ دلخوشی بیهوده ام را به کناری می نهم و بدنبال غایتی می روم که چند سال دیگر، دوباره این چنین خود را ملامت نکنم.

پی نوشت:

-شخصیت افراد

-افکار آنان

-باور های انسان ها

-پیش زمینه های فکری

-اعتقادات

-و در نهایت، احترام به خویش و احتراز از آنچه که ما را در میانه ی هجمه ی دیگران قرار می دهد.

صاد ف الف

بیست و پنجمین روز

آبانی ترین ماه

هشت و نه

13 آبان؟؟!!

مطلبی که سال پیش راجع به 13 آن نوشتم،

بنظرم همین مطلب کفایت می کند برای همه ی سیزده آبان های آینده.

این "امروز" مزخرف... .

اگر امروزی که نیازش دارم، خود را دریغ کند و این چنین بی مهری؛ آیا آن روزی که همه ی این کسالت ها و افسردگی می گذرد؛ انتظار توجه دارد؟

اگر قرار است امروزم را به تنهایی سپری کنم و همه ی این افکار آزار دهنده ام را به تنهایی به کناری نهم، پس چه باک که ادامه ی نفس پراکنی ها را هم تنها باشم و وقت خوشی ام هم برای خودم باشم.

مگر نه اینکه دوست، نه فقط خوشی؛ که ناخوشی را هم باید در یابد(البته جبری نیست، این "باید" شرطی است که ما در دوستی می پذیریم و اجرایش؛ اجبار قوانین دوستی است). حال که ناخوشیم و در ورطه ی افکار پوچ فرو می رویم، هیچ دست آویزی نداریم تا بدان تکیه کنیم و در منجلاب بی انتها فرو نرویم.


فعلا نیستیم کماکان.... .

فعلا کتاب می خوانیم، تا بعد ببینیم خدا چه می خواهد.

سوال... .


بنویسم؟؟!!

بدون هیچ تحلیلی.... .

و اما...


روز قدس




شبی دوست داشتنی تر از همه ی شب های دنیا... .

شب اشک ها ، شب ناله ها ، شب التماس ها


شب قدر... .


تفکرات... .

هجده/پنج/هشتاد و نه.

فکر می کردم که می توانم آنگونه که دیگر نتوانم از خود ایراد بگیرم. فکر می کردم می توانم خودم را؛ افکارم را؛ تخیلاتم را دگرگون کنم و این حس نفرت را از درونم بیرون برانم. فکر می کردم آنقدر بر روحم تسلط دارم که بتوانم؛ مسیرش را به مسیر خواست و اراده ی عقلانیم تغییر دهم. فکر می کردم که کمکی که شدیدا انتظار آن را داشتم؛ به یاری ام می آید و از این برزخ دیوانه وار افکار؛ بیرونم می کند. فکر می کردم که دست های آشنا؛ دست های خسته از کمک طلبیدنم را می گیرند و از این چاه پستی؛ خارجم می کنند.افکارم...افکارم همه اشتباه بود. اشتباه فکر می کردم؛ آنگاهی که تصور می کردم؛ امروز شروعی است بر روزگاران تباهی اندیشه های بی ریشه ام و امروز، پایان دوران کابوس های این چند روزه ام است. همه ی این ها اشتباه بود. امروز نه تنها فراغت و عافیت بدست نیاوردم، که آنچه این سال ها، چون مرواریدی در گوشه ای از آن محافظت می کردم و پاسش می داشتم نیز؛ از دست دادم. امروز را در تاریخ روزگارانم ثبت می کنم، روزی که داشته هایم از دست برفت و آنچه که امید آن داشتم نیز، به من رخ نشان نداد.

امروز فهمیدم دنیا؛ نه بر وفق مراد ما و نه بر اساس افکار و پیش بینی های ماست، زندگی برخلاف همه ی مصالح و منافع ما جریان پیدا می کند.

حال، بعد از همه ی این نامهری های روزگار که خوشی ام را ناخوش کرده است، بدان می اندیشم که؛ مگر نه اینکه برای سختی و مشکلات؛ دوست .... .


پی نوشت:

یک کامنت خصوصی که بنظرم حرف قشنگی می زنه.

فقط کنایه این کامنت رو متوجه نشدم، یکم راهنمایی لطفا... .

چه خوب میشد اگر خواسته هایمان را میسنجیدیم.توقعات را کم میکردیم.شرایط دیگران را هم در نظر می گرفتیم.همیشه حق را به خود نمی دادیم.با مظلوم نمایی ها سبب رنجش دیگران نمی شدیم.


دلنوشت هاي يك دل ... .

بگذار روزها بگذرند

بگذار ثانيه ها يك به يك سپري شوند

بگذار لحظه ها تمام بشوند

ديگر اهميتي ندارد

روزها را بي من بشمار

اين شمارش پاياني ندارد

روزها را بشمار

تا بي انتها...


پي نوشت: ياران ره عشق منزل ندارد....اين بحر مواج ساحل ندارد