انگار به همین سادگی... .
می خواهم راه بر عبور علاقه بر این راه ببندم.
می خواهم در انتخاب، در نگاه و در پذیرشم تجدید نظر کنم.
چندین ماه است که از وجودی پاک و آرمانی می نویسم و البته هنوز هم به نوشته هایم معتقدم و هنوز هم می توانم از تک تک لحظه هایش بنویسم. اما وجودش با وجود من منافات دارد که همین تضاد ِ هرچند ناچیز؛ گره بر کارمان می نهد و ادامه ی امر را دشوار می کند.
در پاکی و خلوصش شکی نیست؛ در پاکبازی من تردیدهاست و من آن نیستم که بتوانم.
اگرچه نوشتارم بیشتر شبیه ندامت نامه گشته است، اما؛ از هیچ چیزی نادم نیستم؛ از همه ی روزها و لحظه ها، و به همه ی ثانیه ها افتخار می کنم. اما...اما دیگر دلیلی بر افتخار آینده ام نمی بینم. و خواست من؛ امروز؛ دل نبستن و امید نداشتن به دوخط موازی است که می دانیم؛ هرچقدر که به هم نزدیک گردند و حتی مماس شوند، هیچگاه یکی نمی شوند و همین دوگانگی؛ همین "من و تو" هایی که "ما" نمی شوند، همین "خود" هایی که همیشه می خواهیمشان؛ همین فاصله ها اگرچه اندک هستند، مرا ترغیب می کنند که ناامید شوم و پای از وادی بکشم و به روزهایی امید داشته باشم که "ما"یی باشد و بودن هایی، بی هیچ "خود"ی و "غیر خود"ی.
نه می خواهم بدانم که مقصر کیست و نه راه حل چیست. مقصر منم که نمی توانم و راه حل نبودنم است؛ چون نمی توانم. شیطان این روایت منم؛ چون نمی توانم. ضعیف و ناتوان و بی احساس و هزار صفت دیگر که شایسته ی من است؛ همه متعلق به من است؛ چون نمی توانم و نمی دانم حدم کجاست، نمی دانم که مرزها کجا هستند و نمی دانم که نباید زیاده از اندازه ی خودم بخواهم و من عامل هستم؛ عامل ناخوشی ها، عامل ناخوشایند ها و عامل حتی بدی ها. منم که احساس هایمان را می آلایم، منم که امید آینده را از بین می برم، منم که حال اکنونمان را خراب کرده ام، منم که چون ضعیفان به کنجی خزیده ام و این چنین شکوه می کنم. منم که دیگر توان ادامه ندارم.
من؛ این "من" ضعیف و بی احساس و ناتوان، امروز دیگر نمی تواند حتی قدمی پای در این وادی بردارد و می خواهد همه ی توانش را جمع کند تا بگوید:
تمام شد؛ انگار به همین سادگی
صفا
سی ام دی ماه
همین.