انگار به همین سادگی... .

امروز از ورای همه ی روزهای سپری شده که خوشی و ناخوشی اش دلپسند و دل انگیز بوده اند، به گذشته ای می نگرم که به ناگاه به حال امروزم رسید. امروزی که خواسته یا ناخواسته، روا یا ناروا؛ روز ِاتمام گشته است. هیچگاه در خیال چنین روزی را متصور نبودم که این چنین دفتر خاطراتم را تورق کنم. هیچگاه نمی پنداشتم که روزی چون امروز، بدانجا برسم که دیگر ادامه ای را توان نداشته باشم. اما احساس؛ گاهی به همین سادگی قربانی می گیرد و به همین راحتی ما را گریبانگیر خود می کند. و اکنون؛ من که گذشته را دیگر پیوندی با آینده نمی بینم، منی که دیگر رمقی برای ماندن در این وادی ندارم، با چشمانی گریان و احساسی زخم خورده از این ناملاطفت ها، تصمیم بر راهی می گیرم که می دانم تا روزها؛ سیه روزی و سیه جامگی برایم خواهد داشت. اما گاهی باید توان مواجهه با ناخوشایند ها هم داشت، گاهی باید به مراد زندگی روزگار گذراند. آنگاهی که نمی توانیم قواعد را تغییر دهیم، باید به سبک و سیاق روزگار عمل کنیم و من؛ امروز نه از روی اراده ی خود، که به جبر روزگار و با اکراه، تصمیم ساختم که دیگر راه بر طریقی ننهم که انتهایش و نتیجه اش احساس هایی باشد که هیچ مناسبتی با حس آرمانی من ندارد. می خواهم پای از طریقی پس بکشم که دیگر توانی و رمقی و البته میلی به ادامه ی مسیرش ندارم.

می خواهم راه بر عبور علاقه بر این راه ببندم.

می خواهم در انتخاب، در نگاه و در پذیرشم تجدید نظر کنم.

چندین ماه است که از وجودی پاک و آرمانی می نویسم و البته هنوز هم به نوشته هایم معتقدم و هنوز هم می توانم از تک تک لحظه هایش بنویسم. اما وجودش با وجود من منافات دارد که همین تضاد ِ هرچند ناچیز؛ گره بر کارمان می نهد و ادامه ی امر را دشوار می کند.

در پاکی و خلوصش شکی نیست؛ در پاکبازی من تردیدهاست و من آن نیستم که بتوانم.

اگرچه نوشتارم بیشتر شبیه ندامت نامه گشته است، اما؛ از هیچ چیزی نادم نیستم؛ از همه ی روزها و لحظه ها، و به همه ی ثانیه ها افتخار می کنم. اما...اما دیگر دلیلی بر افتخار آینده ام نمی بینم. و خواست من؛ امروز؛ دل نبستن و امید نداشتن به دوخط موازی است که می دانیم؛ هرچقدر که به هم نزدیک گردند و حتی مماس شوند، هیچگاه یکی نمی شوند و همین دوگانگی؛ همین "من و تو" هایی که "ما" نمی شوند، همین "خود" هایی که همیشه می خواهیمشان؛ همین فاصله ها اگرچه اندک هستند، مرا ترغیب می کنند که ناامید شوم و پای از وادی بکشم و به روزهایی امید داشته باشم که "ما"یی باشد و بودن هایی، بی هیچ "خود"ی و "غیر خود"ی.

نه می خواهم بدانم که مقصر کیست و نه راه حل چیست. مقصر منم که نمی توانم و راه حل نبودنم است؛ چون نمی توانم. شیطان این روایت منم؛ چون نمی توانم. ضعیف و ناتوان و بی احساس و هزار صفت دیگر که شایسته ی من است؛ همه متعلق به من است؛ چون نمی توانم و نمی دانم حدم کجاست، نمی دانم که مرزها کجا هستند و نمی دانم که نباید زیاده از اندازه ی خودم بخواهم و من عامل هستم؛ عامل ناخوشی ها، عامل ناخوشایند ها و عامل حتی بدی ها. منم که احساس هایمان را می آلایم، منم که امید آینده را از بین می برم، منم که حال اکنونمان را خراب کرده ام، منم که چون ضعیفان به کنجی خزیده ام و این چنین شکوه می کنم. منم که دیگر توان ادامه ندارم.

من؛ این "من" ضعیف و بی احساس و ناتوان، امروز دیگر نمی تواند حتی قدمی پای در این وادی بردارد و می خواهد همه ی توانش را جمع کند تا بگوید:

تمام شد؛ انگار به همین سادگی

صفا

سی ام دی ماه

همین.

اندر احوالات اکنونمان... .

.در بلاد مکعب، سه روز عزای خصوصی اعلام می کنیم.


رسم زندگی اینست... .

داستانک.. .

شاید کمی سخیف باشد، اما پاره تن است؛ نمی شود بیخیالش شد. منتشرش می کنیم... .

صفا


لبخندی و دیگر هیچ... .

مردی، سال ها از راهی که منتهی به محل کارش بود می گذشت، در آن راه هر روز دختری را می دید که از پشت پنجره نگاهش می کرد و مرد هیچ گاه از حرکت باز نمی ایستاد تا نگاهش کند. هر روز همان چند ثانیه ای که از مقابل پنجره اش می گذشت را به دختر اختصاص می داد. روز ها می گذشت و او کم کم به بودنش عادت کرده بود. هر روز صبح به امید دیدن او؛ تن می آراست و به راه می افتاد. فصل ها از پی هم می رفتند و دختر، همانجای همیشگی اش، هر روز مرد را نظاره می کرد. روزی مرد، برقی در چشم های دختر دید، اندکی ایستاد تا نگاهش کند. نگاهش از اولین دیدار گرم تر شده بود. می توانست جزئیات صورتش را ببیند. دخترک همانجا ایستاده بود؛ بی هیچ حرکتی، در چشم های مرد خیره شده بود. لبخندی زد و رفت.

مرد، تا اخر شب به آن لبخند می اندیشید و حسرت روز هایی را می خورد که می توانست ان لبخندها را داشته باشد. او آن شب تصمیم گرفت که فردا، مدت بیشتری به تماشای دختر بنشیند. او در تمام طول شب به دختر و آن لبخند می اندیشید. فردا؛ مطابق هر روز؛ در همان ساعت همیشگی، مرد به امید دیدن دختر به راه افتاد.

تا به امروز، هیچگاه مسیر را اینقدر طولانی درنیافته بود، هرچه می رفت راه تمام نمی شد، کم کم کلافه شده بود. کمی از مسیر را دوید. به نظر خودش آن روز چند برابر هر روزش پیاده روی کرد تا به پنجره دختر برسد. کمی استرس داشت، سر وضعش را مرتب کرد، مثل هر روز با همان سرعت همیشگی به راه افتاد. جرات نمی کرد به پنجره دخترک نگاه کند، نوعی ترس و یا شاید شرم.

بالاخره تمام شجاعتش را جمع کرد و ایستاد؛ انگار منتظر بود نیرویی فارغ از خود، او را به سمت پنجره بچرخاند. می دانست دخترک از این رفتار او، قطعا تعجب می کند. سرش که را برگرداند دخترک را ندید.

همانجا به امید دیدنش نشست.

ساعتی گذشت اما کماکان از دخترک خبری نبود، نا امیدانه به راه افتاد. فردا همان وقت؛ دوباره همانجا خشکش زد، سرش را برگرداند، اما دخترک باز هم نبود. چند روزی گذشت ولی کماکان از دخترک خبری نبود.

و مرد در اندیشه همان لبخند، سال ها از آنجا می گذشت و پنجره خالی نگاه می کرد.

ای کاش آن روز نمی ایستاد تا او... .

صفا

دیماه ه ش ت اد-و-ن ه


شعر... .

در جواب این بیت که می گوید:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم/.../خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

آمد:

اشتباه از ما بود

که نمی دانستیم

سرو اگر قد بلندی دارد

نه برای دیدن یار تقلا می کند

فخر بر قامت خشکیده ی معشوق

می فروشد

اشتباه از ما بود

و کماکان نیز هم

که به لبخند و لب سرخ اقاقی

دل بستیم

و نمی دانستیم

که برای لحظه ای لبخند

روح می کاهد و جان می ساید

صفا

دی هشتاد و نه

برای خیسی چشم هایشان.. .

مساله این نیست که می شناختم یا نه، مساله این نیست که فقط یک بار؛ آن هم در بحثی نامربوط فقط اسمش را شنیده بودم، مساله جان انسان هاست که برایم محترم است. مساله نبودن کسی است که کسانی دوستش دارند. همینکه برانی یکی در همین دانشکده، با همان شور و هیجان آدم هایش، پشت همان میز ها و توی همان آتلیه های که هر روز زیر و رویش می کنیم؛ روزگار می گذرانده، برایت کافی است تا وقتی که خبر رفتنش را می آورند ناراحت شوی. وقتی که به چشم های پراز اشکی نگاه می کنی که انتظار بازگشتش را داشته اند؛ به خود می گویی کی قرار است چشم های من اینگونه خیس شوند؟ وقتی نگاه مضطرب عزیزانش را میبینی که زندگی شان چون کابوس گشته، وقتی دوستانش را می بینی که گریه کنان؛ سعی می کنند خاطراتش را مرور کنند و نبودنش را برای خود التیام دهند، وقتی لباسُ سیاه هایی را میبینی که تا دیروز، با شور و حرارت کنارش شادی می کرده اند، به خودت حق می دهی که ندیده و نشناخته؛ غمگین شوی و برایش سیاه بپوشی.

برای جان آدم ها، برای جوانی، برای رفتن که سرنوشت همه ی ماست، برای اویی که حتی اسمش را هم نمی دانم.

صفا

ششم دی ماه هشتاد و نه