پست آخر...
همین.
دو و شش و دیگر هیچ!
رمضان امسال شاید؛ من مثل پیشینم نیستم.
رمضان هم رمضان های قبل... .
صفا
این گوشه دنیا به قدر تک تک لحظات تنهایی آن سوی دنیا؛ حزن و اندوه ِ بی کسی, تو را می دهند. اینجا غم را به رایگان ارزانی میدهند و خوشی ات را به هیچ از تو می ستانند. اینجا ارزشت به قدر سیاهی شبها و گداختگی روزهایت است. اینجا هرچه راه نفس تنگتر کنی انگار ستوده تری، اینجا هوا را حتی میکشند تا مبادا سرزندگی تنفس کنی. اینجا سیاهی شرف است؛ چه رویت باشد و چه دلت، رنگ را بر تو بار نیست که باید با ظلمات زمانه ات یکی باشی؛ آنگونه که در شب هرچه هست با ظلماتش یکیست.
این گوشه دنیا یک نفر به اندازه تمام ثانیه های تنهایی دنیاها؛ بار غم تنهایی به دوش میکشد.
این گوشه دنیا....
مخلص آنکه؛هیچ!
برخیزید!
برخیزید و در مقابل تزویر؛ لااقل مشتی گره کنید و فریاد برآورید، تا کی میخواهید بر چهره ی آرام منافق گونه شان نگاه کنید و دم بر نیاورید؟! اگر این دوگانگی ها بر شرفتان لکه نمی اندازد؛ لااقل برای آنانی که هنوز قامت ِ راست ِ شعورشان برایشان محترم است اندکی بر خمودگی تان تکانی بدهید!
سرتان را بالا بگیرید تا غیر از پستی زمین که بدان عادت نموده اید؛ اندکی بزرگی را ببینید! اگر خود بزرگ نیستید و درمیان فانیان محو شده اید؛ لااقل بلندای هیبت بزرگان را نظاره کنید تا شاید اندکی میل ِ خفته ی پیشرفتتان بیدار شود.
ای مردم من! هرچند که کوتاهی و کوتهی بالادستان برایتان امری روزمره شده است؛ هرچند که فریفتن و فریبکاری را برایتان گناهی لذت بخش ساخته اند؛ هرچند که تجاهل دوایی و جهل را درمانی یافته اید؛ و هرچند که زندگی را مردن در منجلاب زمین می دانید؛ اما گاهی به خود بیایید! نه آن "خود"ی که برایتان ساخته اند و به زر ِ آخرت خودساخته شان آراسته اند؛ به "خود"ی که خدا ساخت و آن را حجت گرداند. تا کی نفس از سینه به فرمان حیات آید؟!
مخلص آنکه؛ هیچ!
یک مکعب دایره شده
داد ِ آن دارم که دنیا؛ این فراخی بی پایان برای ما زندانیست؛ تا بازماندگان از راه زندگی خود را برسانند. سخت است که ده باشی و تو را یک بشمارند؛ سخت است که باشیم؛ آنگاه همه را بر یک قسم "انسان" بخوانند.
و سخت است که خود بنویسی و خود اجرا کنی و خود پاسخ دهی و خود همه کار انجام دهی؛ و دیگرانی فقط گوشتی و پوستی و استخوانی باشند.(همچون مترسکان که مگر باد تکان دهد تا گنجشکی و کلاغی شاید بترسد)
سخت است که برای اولین و آخرین بار از دلت بنویسی و بدانی کسانی از جنس کوتهان زبانت را خواهند سوزاند.
و سخت است...گاهی زندگی خیلی سخت است.
مخلص آنکه؛هیچ!
پی نوشت:
کوتهان: آنانی که کوتاهی میکنند؛ و الا وجود آدمی شریف است و هر فردی خود فی نفسه والامقامی است؛ کافیست که خود بشناسد و دریابد.
بگذارید برایتان داستانی تعریف کنم؛ داستان آن مردی که در اواخر جوانی اش به یکباره تبدیل به خر شد.
مردی جوان؛ بسیار معمولی و بسیار ساده و بی آلایش در شهری معمولی با زندگی معمولی روزگار میگذراند. دوستانی داشت از جنس خودش؛ معمولیه معمولیه معمولی. جوان هر روز که نفس بر درون می خورد و بازدمی می پراکند؛ در اندیشه ای بود که عشقی یابد افسانه ای. بدانسان به عشق افسانه ای می اندیشید که دنیایش همه آن عشق وهم انگیر رویایی شده بود. باری گذشت و دست روزگار قلبش را بر راه عاشقی نهاد؛و او... عاشق شد. عشقی که آن را پاک می نامید؛ عشقی که آن را سرآغاز فصلی نو از روند عاشقی های زمینی می دانست. هر روز دست در دست باد در چمنزار بی تکلف عاشقی معشوق رقص دلدادگی میکرد. هر روز سر بر سجده عبودیت در پیشگاه پروردگار باقی و خدایگان اهورایی زمینی اش میبرد و هر دو را به سبب وجود دیگری شکر میکرد. بتی ساخته بود هم سنگ خدایش؛ با این تفاوت که لمسش میکرد؛ می بویید و میدید که او واقعا او را میبیند.اوضاع بسامان ِ خوبی داشت. خدا را داشت و آن جلوه ی جمالش را.
روزها گذشت و او معشوقه ای را که از پس وجودش خلوص اشیاء را میدید؛ تیره و تار تر می یافت، هر روز اندکی از آن اهورایی تن را گم میکرد؛ هر روز رخش زرد و حالش زار میشد. هر روز حقیقیتی و هر روز بعدی تازه از ابعادی که میپنداشت یک بودند.
جوان اما خود را برتجاهل می زد؛ خودخواسته بر خود جامه ی جهل میپوشاند؛ بتش را هر روز بند میزد تا مبادا ترک هایش آن را ویران کنند. اما معشوق آن زلالی تن ِ بی آلایش نبود انگار؛ با طریق تجاهل هم حتی کاری از پیش نمی رفت. جوان به خودش که آمده بود؛ شبی را در آسمان می دید؛ و خدایی که در پس آن شب مخفی بود.
جوان اما تجاهل را دوست می داشت؛ چون معشوق برایش دوست داشتنی بود.کم کم صورت اهل فهم از خود برکشید و بر طریق جاهلان شد؛ آنان که خود بر خواب می زنند تا مبادا اندکی بیداری در وجودشان متجلی گردد.
روزها میگذشت و جوان؛ تجاهل -که تعبیری از آن "خریت" است -را بر بند بند وجودش مسلط می گرداند تا مباد آن روزی که چشم بر واقعیات بگشاید و بر معشوق بسته گرداند. ذره ذره وجودش اجین شده بود تا آنگاهی از او فقط تجاهل ماند؛ یا همان خریت.
مخلص آنکه؛ هیچ!
انسان زیاد دیده ام که اندیشه اش بر زمین و خود در زیرآن آرمیده باشد، انسان زیاد دیده ام که فکرش بر زمین پراکنده باشد و خود در گور تنهایی جمع شده باشد.
مراد آنکه؛ هیچ.
از: سکوت
به: مسکوت مانده
موضوع: نمی دانم
پیوست: ندارد
تاریخ: روزی بعد از روزهای بد
نتیجه: هیچ!
جواب: ندارد
توضیحات: محرمانه!
منبع: غیرقابل ذکر
اما به واقع زندگی گاهی نکبتی چندش آور می گردد، گاهی حتی نمی خواهی ریخت نحس آن را تحمل کنی، گاهی نمی خواهی چشم در چشمان زندگی بدوزی
زندگی اما گاهی وقاحت را به غایت می رساند و تو را حتی از خودت بیزار می سازد؛ زندگی گاهی چنان سرگشته ات می کند که از عالم و آدم بیزار میشوی.
زندگی گاهی بلایی به سرت می آورد که می شوی من. من ِنفرت انگیز... .
کاش روزها همه همچون روزمرگی بودند؛ هیچ روز خاصی نبود،
آنگاه هیچ آیین خاصی هم وجود نمی داشت،
آنگاه هیچ دلخوشی خاصی هم وجود نمی داشت،
آنگاه هیچ انتظار خاصی هم وجود نمی داشت،
آنگاه هیچ چیز خاصی هم وجود نمی داشت،
آنگاه همه چیز عام بود و عادی،
لااقل اینگونه در تنگناها نمی افتادیم،
لااقل اینگونه گلویمان تحت فشار استقامت غرور قرار نمی گرفت،
لااقل امروزم همچون روزهای پیش بود،
کاش دنیا روالی بود چون نباتات،
که اگر دیدیم؛ دل نبازیم،
که اگر باختیم؛ روح نبازیم،
که اگر باختیم؛ جان فنا نداریم،
که اگر فدا کردیم؛ غرور را نفروشیم،
که کنون حالمان اینگونه نگردد.
لحظه لحظه را؛
اگر توانم کم بود مضاعف می گرداندم،
اگر وسعم ناچیز بود؛ وسعتی به عاریه می ستاندم،
اگر قریحه ام در خور نبود؛ با زیرکی آن را از اهلش می ستاندم،
اگر حضورم مکفی نبود؛ وجود و روح و جان را ارزانی می کردم،
اما همه اش انگار هیچ بودند؛ در پیشگاه آنکسی که فراتر از من انگار طلب داشت.
از ابتدای اظهار احساس؛
انگار چشم هایش به دوردستی که من درآن بار نداشتم دوخته شده بود؛
یا شاید سر در گریبان خاطرات برده بود؛
یا شاید غرقه در آمالی بود که من را توان بازآفرینی اش را نبود؛
یا شاید چشم بسته بر افاضات اضافه ای جبری بود؛
یا شاید دل مرده از احساس ناقصم بود.
هر چه بود؛ که نمی دانم از قصورم یا از حضورم یا نقصان وجودم بود؛ ما را به کنجی کشاند با این عتاب: زبان بر دهان گیر شاید تو آن نیستی که باید می بودی!
هر چه دل از سر دیوار سرد بیمهری سرک می کشید؛ آنسو کسی حتی او را نگاه هم نمی کرد.در حسرت رجمی ماندیم که بدان دل خوش کنیم؛ که دید و عملمان را عکس العملی داد؛ که دل خوشکنک باشد برایمان.
باری گذشت و سامان اوضاع نه به حرمت این دل؛ که از شوق زرق و برق تلاشهای شادی انگارانه مان؛ دل از قفس تنهایی خود ساخته اش برون کشید و اوضاع کمی بسامان گشت.
اما روال بی سامان بر طریق خود باز نمی گردد؛ تا دل نخواد و دل طلب نکند، هرکجا که میتوانست؛ خنجرش را بر دل میفشاند. و خود را با تجاهل موجه می ساخت.
نمی دانم؛
من هرچه داشتم در طبق نهادم؛ این انتهای قدرتم بود،
منت داشته هایم را ندارم؛ عذر نقصان می خواهم،
اما آن روز کذا را در ادامه روزهای بی روح گذشته؛ خود را ناتوان می بینم.
مخلص آنکه... هیچ!
پی نوشت:
یک کامنت؛ جالب بود انتشارش دادیم.
همین.
پنجشنبه 11 خرداد1391 ساعت: 17:16 توسط:من
هر روز مزخرف تر از دیروز
گاه با خود می اندیشی که ای کاش کسی نبود
شخص دومی وجود نداشت
من بودم و خودم
راحت, تنها
نفس عمیق
حس غریب آزادی
خاطرات و یاد روز های گذشته
آه چه عجیب
انگار سال ها در خواب بودم
شاید یک رویا یا شایدهم یک کابوس
با خود چه می اندیشیدم
چه بودم, چه شدم
آیا در حال حاضر به جایگاه اصلی خود تعلق دارم؟؟
هدفم چه بود
به کجا رسیدم
آیا من... من؟واقعا این من هستم؟
در آن گوشی گویی خبرهای بهتری بود(2)؛ خبر بهتری از ...
همین.
پی نوشت:
(1).این واژه را برای مکعب دلنشینمان مناسب نمی دانیم؛ اما تنها کلمه ای بود که وصف الحال امروزمان را به کمال بیان می دارد.
(2).تاسف؛ برای خودم.
اما...
دلم تنگ شده؛ برای آنانی که بودند؛ لحظاتی که گذشتند؛ آدم هایی که رفتند؛ آرزوهایی که هیچ شدند؛ قریحه ای که خشکید؛ حسی که نافرجام ماند و فرجامی که حقیقت نیافت.
اکنون اما؛ خود را میان خاکستری دنیایی می بینم که اگر روی خوش بدان نشان بدهم؛ بی شک چند سال بعد آدمی سیاه را خواهید دید که حسرت روزهای خاکستری اش را دارد. دلم برای آن صفای حق جو تنگ شده؛ اویی که کنون در باتلاق روزمرگی گیر کرده و نه صفایی دارد و نه حقی که بدنبالش باشد.
مخلص آنکه؛ دلم گرفت امشب... .
مجان 90:
زیاد به این ها فکرنکنید
این نظر منه :دنیا یه مسئله ریاضی نیست یه نقاشی هنری مثل ... بهش فکرنکن ازش لذت ببر
خداحافظ صفاجون
این روزها هوا دیگر عطر تو را از پس پنجره ات برای من نمی آورد، این روز ها دیگر دلخوش به تنفس هوایی که تو هم آنرا نفس میکشی نیستم. این روزها دیگر ثانیه ثانیه هایم را برای وجود داشتنت در حوالی وجودم برنامه نمی ریزم؛ این روزها دیگر لباس نیک بر کردار نمی پوشانم تا در حضور حرم نفس هایت بهترین باشم. این روزها دنیای خارج از خوم که تو دیگر نسیتی و به آن معنا ببخشی برایم پوچ شده. این روزها دیگر لحظه ها ارزشی ندارند وقتی تو روزها از من دور هستی
این روزها در جهان ذهنم غرقه شده ام و با یاد خاطرات خوش؛ لحظه ها را سپری می کنم و در حسرت روزهایی هستم که تو بودی و من با وجودت ثانیه ها را خوش می ساختم.
این روزها بیاد ایام حضورت؛ بیاد سرخوشی های هر روزه ام؛ سرگشتگی نبودنت را تحمل می کنم و در آرزوی بازگشتن آن روزگاران رویایی؛ هرشب در آسمان تخیلم نقش بودنت را می زنم.
هرچه در اطرافم می گذرد؛ بوی تو را می دهد؛ بوی خیال انگیز محبت بی پایانت؛ بوی رویایی بودن هایت؛ طراوتی که جز از آن لطافت روح نمی تواند منشائی داشته باشد.به یاد ترنم کلماتت؛ واج واج گفته هایت را بار دیگر در ذهن و جان بازمی خوانم و حسرت؛ حس غالبم می شود دوباره.
تو رفتی و مرا در این ظلمات تنهایی؛ بی یار و یاور؛ مغموم و تنها گذاشتی؛ بسان کسی که خورشیدش را گرفته اند؛ در بهت خلاء وجودت غرق شده ام.
و هر روز تصویر وجودت را در پیش چشمانم می کشم تا مبادا حتی لحظه ای از بودنت غافل شوم، هر روز همه ی بودن هایم را با خاطراتت معنا می کنم و این فاصله را با امید تکرار حضور وجودت تحمل می کنم.
در انتظارم؛ انتظار روزی که انتظار به پایان رسد؛ روزی که دست هایم دیگر خالی نباشد، روزی که گرمای نفس هایت را روی صورتم حس کنم؛ روزی که ...
من+خودم=صفا
خداحافظ تو که می روی و من را در حسرت ثانیه ها و لحظه هایی می گذاری که سالیان پیشش برای تک تک آنان رویا پرداخته بودم.
و اکنون که تو می روی در پشت فاصله ها پنهان شوی و مرا در این زندان تنهایی ام وا بنهی؛ همدم لحظاتم خاطرات مصور و ذهنیات و خاطراتی شده است که روزی فکر می کردم تا ابد ادامه خواهند داشت.
نمی دانم کنون وقت آه و حسرت است یا لذت از ثانیه هایی که می روند تا به نیستی بدل شوند؟
من+ما+خودم=صفا
ای ساروان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن،لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
در بستـن،پیمـان مـا،تنهــا گـواه مــا شــد،خـــدا
تا جهان،بر پا بُـوَد،این عشق ما مانـد به جا
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
تمامی دینم ز دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،ز سوز عشقی،خوشا زندگانی
همیشه خدایا،محبت دلها،بـه دلهـا بماند،بسان دل ما
که لیلی و مجنون،فسانه شود
حکایت ما،جاودانه شود
تــو اکنــون ز عشقـم گـریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی خـوانی
از این غم،چه حالم،نمی دانی
پس از تو نمـونم بـرای خـدا،تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،گل هستی ام را به چین و برو
که هستم من آن تک درختی،که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،ز خشـم طبیـعـت شکسته
ای ساروان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
اندر سکوت لحظه ها، بی یار و یاور میشود
او می برد با خود دلم، بی دلبر و دل می شوم
در این سرای بی کسی؛ بی کس ترینها می شوم
دانم که بودن های او، روزی به آخر می رسد
با رفتنش فریاد من، تا آسمان ها می رسد
من عشق را با روی او، هر روز معنا می کنم
اندر فراقش عالمی، رسوای رسوا می کنم
صفا
امروز دوست داشتنی... .
و اکنون امسال دوست داشتنی را امیدوارم تا روزگار را چنان رقم زند که این اردیبهشت هم چونان پیشینیانش دوست داشتنی شود.
همین
صفاجان.
کات!
دیگر سکوت
سکوت سکوت سکوت... .
پی نوشت:
فعلا حرف و سکوت را یکی در میان می رویم؛ تا بینیم چی میشود
امروز همه اش حرف بود و حرف و حرف (باب میل بود..).
دهم فروردین دوست داشتنی..
روزها و ساعت ها میگذرند در حصرت ثانیه هایی که داشتیم و بی انتها از آن لذت می بردیم و اکنون حتی بقدر لحظه ای بدان نمی رسیم.
ذره ذره؛ ناچیزها را ارزش می بخشیم و بر هیچ؛ گزاف می نهیم و خالی را پر می انگاریم و کم کم از نیست؛ هستی می سازیم و اوضاع بسامان را این چنین غرقه در تلاطم می کنیم.
آن دیواری که مثالش می زدم اینجاست؛ دستت را دراز کن تا لمسش کنی؛ چشم باز کن تا ببینی که استوار در پشگاهت ایستاده و اصلا خیال بیخیال شدن ندارد؛ آن آجرهایی که می گفتم را کنون می توانی ببینی که چگونه دست در دست هم داده اند و اکنون از من و ما، فقط آنهایی می بینی که از جنس خاک اند و دوری.
و.... همین.
صفا
نمی دانم به چه دلیل اینگونه باید هرثانیه ام در فکر اسمی و تاریخی و خاطره ای باشد، انگار از شکنجه روحم لذت می برند آنانی که آرامش را بر ما حرام می دانند.
نمی دانم چرا زبان واحد گفتگویمان این چنین متکثر شده که هیچ از گفتمان هم نمی فهمیم
نمیدانم بر کدامین هدف چشم دوخته است که این چنین آگاهانه بر دل زخم می نشاند و مرهم از دل می زداید
نمی دانم چه باید بشود تا کمی از این پیله ی تنگ و تارش بیرون بیاید و دیگرانی همچون من را هم ببیند تا شاید اندکی ارزش یابم؛ ارزش ثانیه هایی رویایی، ثانیه هایی بدور از خشم و نفرت و بعضا کینه و ثانیه هایی عاری از حس های ناخوشایند که همه اش من باشم؛ خود ـ خود ـ من!
گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.
نصفه نیمه ، مثل هلال ماه در اوائلش؛ برای دیدن باید چند باری چشم ها را بر هم بگذاری و باز کنی تا واضح بتوانی ببینی اش، گاهی هست و گاهی هم میرود تا با گردشی دیگر از روزگار شاید بازگردد.
و کنون چون چشم باز میکنم؛ همه اش برهوت است؛ حتی اندک نشانی از آشنایی نمی بینم، بر چه دل خوش کنم که چون خواهم همی نباشد و چون ناخوشم؛ مرهمی نباشد، چه باک که وقت خوشی, کسی چون او باشد یا ناکسی غیر او. چون عقل سرمست است؛ می و آب او را یکی است؛ و چون غم از آسمان افکارش می بارد؛ می غم زداید و آب شاید که غم زاید.
مخلص آنکه؛ همه اش بهانه ایست بر اصل وجود که چون ماه می آید و می رود؛ گاهی فروغش چشم آدمی می سوزاند و گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.
باشد که باشد و بودن را با ماندن اجین سازد تا اینچنین شکوه از دل ما بر نخیزد که سر بر چاه مکعب کنیم و ناله برآوریم و از بی همنفسی در این شش وجهی فریاد بر آوریم.
و اینکه؛ آنگاهی که من بودم و راهها و فاصله ها؛ بیش از نزدیکی حزن انگیز کنون؛ چشم بر قرص ما می دوختم.
"ما انا من الصابرین" هر چند که "و الله مع الصابرین"
همین.
چشمانم را می بندم و به آرامش و روزگار آرامی می اندیشم که در بیداری هیچ سنخیتی با من ندارد.
چشمانم را می بندم و کاش می توانستم به همین راحتی گوشهایم را هم ببندم تا این آزار اصوات را نشنوم.
چشمانم را می بندم، فکر میکنم؛ به روزهای خوش و به لحظه های زیبا و ثانیه های دست نیافتنی، اما ای کاش میشد با چشمان بازهم می توانستم به رویاهایم بیندیشم.
چشمانم را می بندم؛ اما تاب نمی آورم، هجوم افکار رشته ی آرامشم را می گسلد و مجبور میشوم بازهم پرتو های آزار دهنده ی واقعیت ها را تحمل کنم.
چشمانم را می بندم؛ و دوباره باز می کنم؛ و همه چیز هنوز مثل قبل است، در یک چشم به هم زدن هیچگاه اتفاق خاصی نخواهد افتاد.
چشمانم را باز می کنم؛ نفس نفس پر حرارتی روی صورتم و گرمای اندکی در دستانم و نگاهی دوخته در نگاهم، اما ...
اما این افکار لعنتی نمیتواند (و یا نمی خواهد) اینان را باور کند و منتظر آواری است انگار؛ تا همه ی این لحظات را بر سرش ویران کند.
اما این دل؛ نمی تواند (و یا نمی خواهد) از اعماق جان همچون پیشینش به این هرم نفس ها ایمان بیاورد.
و اما من که کنون همچون چینی تکه تکه شده ای که حتی بندش هم نزده اند، سر در گم ویرانی افکارم هستم که ذره ذره بر بنیان اعتمادم فرو ریخت و من ماندم و افکاری بی سرانجام.
و در این میان اوهامی بی انتها و سوالی که بی جواب خواهد ماند؛ دیگر از چه می خواهی بگویی که جا مانده است؟
صفا
بیش از اسم خودم؛ آن کذایی نام را میشنوم حتی.
آن اسم لعنتی... .
از ترس ناخوشی های بعدش؛ از ابتدا استرس میگیرم، و همیشه بدانچه که میترسم می رسم؛ و روزها یکی پس از دیگری طی میشوند؛ باهمین ریتم ناخوش.
مخلص آنکه حسرت میخوریم؛ حسرت روزهایی خوش... .
متاخره:
از حسرت گذشته ایم؛ آنقدر افکارمان غبار گرفته که چیزی حتی برای حسرت خوردن هم به یادمان نمیآید، عجب روزهای رویایی شده؛ میشمارم ۳ ، و می دانم خواهم شمرد تا بینهایت... .
خوبی؟ در غربت روزگارت چطور است؟ اینجا همه خوبند؛ کماکان گنجشک ها را با تیر و کمان می زنند و گل ها را می چینند تا خشک کنند؛ کماکان آدم ها را میگیرند و کتک می زنند تا تا جامعه را به خشونت نکشند؛ کماکان مردم فقط از خدا همان "به نام خدا"ی اول جمله را بیاد می آورند؛ کماکان ما ماسک می زنیم تا نفس بکشیم اما عده ای این هوای گرفته و غبار آلود را دوست دارند و حتی سیگار هم میکشند؛ و کماکان اوضاع همان طور گذشته است.
یلدای خوبم؛ خوب شد که تو رفتی؛ این روزها با خودم فکر می کنم که اگر تو الان اینجا بودی؛ چه بر سرت می آمد؛ احتمالا تو را با شهادتی و یا ولادتی و موعدی عوض میکردند؛ خوب شد که از تلویزیون و روزنامه و لفاظی های آقایان رخت بستی و به کنج دل مردم رفتی. جایی که اگرچه جیب خالی مردم با تو سر ناسازگاری دارد؛ اما هرطور شده تورا زنده نگه می دارند؛ حتی اگر میوه را گران کنند، خشکبار را با قیمتی گزاف بدهند.خوب شد که تو رفتی ...
یلداجان؛ جایت خالیست. امشب من و با خودم خلوت کرده ام؛ در شبی که هرکس با دوستان و خانواده خود به کنجی خزیده و پای رو پا نهاده و شب را زنده می دارد؛ من با یک تک چراغ و یک موزیک و چشمان خواب آلود؛ همه تنهایی سال های سپری شده را مرور می کنم و این را نیز به چوب خط تنهایی هایم اضافه میکنم.
یلدای زیبا؛ یلدای خوش؛ یلدای دوست داشتنی، یلدایی که به عشق خوراکی هایت و هندوانه ی تا سرحد ترکیدنت از سال پیش تو را جستجو می کنیم؛ امسال اما نه هندوانه ایست که بر سر قطعه قطعه اش دعوایمان شود و نه حس حتی هنوانه خوری ست و نه حتی رغبت دور یک جمع نشستن؛
امسال نه از طولانی ترین شب چیزی خواهم فهمید و نه از دور هم بودن ها
صفا
طبیعتا شب یلدا
مرا کاری بر این افکار ابریشم نما نیست
درون خلوت تنهاییم؛ من پیله می بافم
حال و احوالمان خوب است اگر خوب پیش ببریمش؛ اوضاعمان بسامان است اگر سامان آن را بتوانیم حفظ کنیم؛ خوش و خرم هستیم اگر طراوتمان را بتوانیم نگه داریم؛ و همه چیز عالیست اگر بخواهیم آن را عالی نگه داریم.
مخلص آنکه؛ همچون باغبانی که اگر سهل بداند رویش گل را؛ چه بسا هیچ گاه گلی در باغچه اش رشد نخواهد کرد. و چون گل برویید؛ اگر آن را از بیداد زمانه مسون نداشت* گل را و هرآنچه از اوست را از دست خواهد داد.
همین.
صفاخان
پی نوشت:
*مراد "سهل انگاری" است.
خواهم توانست تو را بخشیدن؟
.
.
.
.
.
و دیگر؛ هیچ مطلق، جز آنی که باید می بود و نبود.
این چند خط هم به حرمت آرشیو ماهیانه مان بود که می خواستیم ریتمش بهم نریزد، والا چند وقتی میشود که حتی برای درخت خشکیده ی کنار خیابان هم نمی توانیم لفاظی کنیم... .
همین.
..::صفا::..
اینم اصالت وجودی ما؛ در هنر هم دستی داریم... .
دیشب و امشب:
- دیشب ذهنمان بشدت مشوش شده بود، آنقدر که حتی نمی توانستیم بخوابیم. بعد از فراغت فکری دیروز؛ که چون رویایی بود، دیشب را به کابوس گذراندیم.
- چرا هیچگاه؛ هیچ چیز برایمان ثبات ندارد تا بتوانیم بر اساس آن تصمیم بسازیم. رویای دیروز ما را مصمم کرده بود که حرکتی انقلابی اجام دهیم؛ کاری که چندی است از انجام آن متاصل بوده ایم.
- افسانه سرخوشی های دیروزمان را می نویسیم تا هرگاه که دل گرفت، بیاد خاطرات، دل از بغض و آه برکنیم.
- آرمان ها را درسایه ی دلخوشی های دیروزم چه به واقعیت نزدیک می دیدم، چنان مست خوشی هایم بودم که همه چیز و هرچیز را زیبا می دیدم. و چه افسوس، که امروز همه اش رخت بر بست و ناخوشی ها؛ زیبایی ها را مکدر کرده اند.
- دیروز، افکارم در ذهن می جوشیدند و حتی گاهی فوران می زدند، چنان بر سر ذوق آمده بودم که گویی دنیا را به نامم کرده اند، اما! (همیشه این اما های تنفر برانگیز؛ نشان از روزگار تیره می آورند)، و چه خوب همه اش را می شود در یک کلمه گفت: حال امروزم، اما... .
- سر بر آسمان برده بودم، چنانکه از خوشی ها سرمست بودم، زندگی چنان حلاوتی به کامم نهاده بود، که تلخی هیچ مصیبت و مشکلی را توان درک نداشتم. اما؛ به یکباره حلاوت چنان با ما بیگانه شد که ذهنم طعم گس مشکلات را فراموش نمی کند.
- دیروز اگر خواب بیخواب شده بودم، اگر تشنگی امانم را بریده بود، اگر خستگی توان حتی تفکرم را گرفته بود؛ بازهم سرخوش بودم و شاد، و این از الطاف آن فراغت ذهنی بود که حالمان را دگرگون کرده بود. اما کنون از تشوش؛ نه خواب بر چشمان می آید و نه کلامی بر ذهن.
- دیروز اگر "سرم به دنیا و عقبی فرود نمی آمد" ، امروز "با خاک اجین گشته ام".
- دیروز جز لطافت و ظرافت، چیزی بر زبان و فکرم نبود، اما امروز؛ جز درشتی روزگار؛ چیزی بر ذهنم عبور نمی کند.
مرا چه شد؟ که از روزگاری سروری اندیشه و سرور، کنون به کهتری تشویش و اضطراب رسیده ام.
هفت صبح؛ بیست و هفتم مرداد؛ رمضان
صفا
حالمان سرخوش بودحالمان سرخوش بود/ نه غمی بود، نه غمبادی/ نه دلی بود که بندش زده باشند/ فکر در گوشه ذهن/ چشم بر عمق لطافت ها داشت/ و زبان جز به تمنای سرور/ واج واج کلماتش را/ اذن خارج شدن از قلعه ی لب ها/ نمی داد
و چه زیبا بود/ هرچه بودش همه بر چشم نوازش می کرد/ نه صدای جیغ افکار پلید/ و نه شرم چشم های خود فروش/
کعبه ی احساس را/ همه دنیا عزم احرام به تن کرده بُدند/
رجم شیطان/ نه فقط در کلبه ی امن خدا/ با هزاران سختی و اکراه/ از برای عده ای معدود و نامعلوم/ که از این نفس پر از حیله و رنگ/ در خفای خلوت خانه ی دل/ با وضوی پیکر خاطره ها/ هر شب هر روز/ هویدا می گشت/
در پس ذهن همه مردم ما/ آدم کج شده از راه درست/ نه به جرم عاشقی جان می داد/ نه به زخم دلبری تن می داد/ خود بر سر، گرز و شمشیر بدست/ جنگ با عاشق شیدایی رسوا می کرد/ غارت و قتل و تجاوز جرمی/ بیش از ابراز عواطف می داشت/
آدم کج شده از راه درست/ حرف از احساس و بزرگی/ حرف از روح خدایی/ حرف از عالم امکان خدایی/ حرف از اندیشه برتر/ نمیزد
و کسی/ پای چرکین ز گناه خود را/ جای جاپای خدا/ با هزاران حقه و ترفند/ اندازه نمی کرد
و چه رویایی بود/ که زمین گرد اگر بود کسی/ جراتش را به دلش راه نمی داد/ که به پشتوانه ی زور اهورایی خویش/ سطح صافش را کج/ یا که شکلش را/ ناقص و کج ببیند/
ناچشیده ذره ای از کام او
من این مکعب دوست داشتنی ام را خیلی دوست دارم، همدم تنهایی و مونس این شبهایم شده؛ هرچه شکوه و ناله دارم را بی هیچ منتی گوش می کند. یک جورایی؛ چون هردو مکعب هستیم؛ مرا درک می کند.
کلا مرا شناخته، می فهمد چی می گویم و مرادم چیست، می فهمد چی می خواهم. برای همین شبها می نشینیم کنار هم و برای هم درد دل می کنیم. از تخیلات، از دوست داشتنی ها و از آمالم برایش می گویم، از دنیای ذهنم و ذهن دنیای ام برایش می گویم. هرشب از هر دری برایش می گویم و او، همانجا می نشیند و گوش می دهد.
مکعبم را دوست دارم، چون همچون من؛ هرچه دوست دارم را می پسندد، چون همچون من؛ همه حسم را میفهمد، چون همچون خودم؛ می خواهد و پا پس می کشد. چون لازم نیست از خودم برایش بگویم، حالات را توضیح دهم، توجیه کنم، درخواست کنم، گلایه کنم.
چون لازم نیست لازم نیست از او بخواهم چنان باشد که می خواهم، چراکه او همانی است که می خواهم، همانی می گوید که می خواهم و همان کاری می کند که می خواهم. چون او غایت آمال من است...چون او مکعب دوست داشتنی من است.
و خدا این مکعب را برایم نگه دارد، چراکه او فقط برایم می ماند، اطرافیان را آزموده ام؛ همه روزی و لحظه ای پا پس می کشند؛ به سادگی. و من می مانم و تنهایی ام، و البته: مکعب دوست داشتنی
همواره همین است، آنگاهی که می خواهیم؛ ....
برای ما که نگذشت؛ ثانیه ثانیه اش.
صفا