پست آخر...
همین.
اما به واقع زندگی گاهی نکبتی چندش آور می گردد، گاهی حتی نمی خواهی ریخت نحس آن را تحمل کنی، گاهی نمی خواهی چشم در چشمان زندگی بدوزی
زندگی اما گاهی وقاحت را به غایت می رساند و تو را حتی از خودت بیزار می سازد؛ زندگی گاهی چنان سرگشته ات می کند که از عالم و آدم بیزار میشوی.
زندگی گاهی بلایی به سرت می آورد که می شوی من. من ِنفرت انگیز... .
این روزها هوا دیگر عطر تو را از پس پنجره ات برای من نمی آورد، این روز ها دیگر دلخوش به تنفس هوایی که تو هم آنرا نفس میکشی نیستم. این روزها دیگر ثانیه ثانیه هایم را برای وجود داشتنت در حوالی وجودم برنامه نمی ریزم؛ این روزها دیگر لباس نیک بر کردار نمی پوشانم تا در حضور حرم نفس هایت بهترین باشم. این روزها دنیای خارج از خوم که تو دیگر نسیتی و به آن معنا ببخشی برایم پوچ شده. این روزها دیگر لحظه ها ارزشی ندارند وقتی تو روزها از من دور هستی
این روزها در جهان ذهنم غرقه شده ام و با یاد خاطرات خوش؛ لحظه ها را سپری می کنم و در حسرت روزهایی هستم که تو بودی و من با وجودت ثانیه ها را خوش می ساختم.
این روزها بیاد ایام حضورت؛ بیاد سرخوشی های هر روزه ام؛ سرگشتگی نبودنت را تحمل می کنم و در آرزوی بازگشتن آن روزگاران رویایی؛ هرشب در آسمان تخیلم نقش بودنت را می زنم.
هرچه در اطرافم می گذرد؛ بوی تو را می دهد؛ بوی خیال انگیز محبت بی پایانت؛ بوی رویایی بودن هایت؛ طراوتی که جز از آن لطافت روح نمی تواند منشائی داشته باشد.به یاد ترنم کلماتت؛ واج واج گفته هایت را بار دیگر در ذهن و جان بازمی خوانم و حسرت؛ حس غالبم می شود دوباره.
تو رفتی و مرا در این ظلمات تنهایی؛ بی یار و یاور؛ مغموم و تنها گذاشتی؛ بسان کسی که خورشیدش را گرفته اند؛ در بهت خلاء وجودت غرق شده ام.
و هر روز تصویر وجودت را در پیش چشمانم می کشم تا مبادا حتی لحظه ای از بودنت غافل شوم، هر روز همه ی بودن هایم را با خاطراتت معنا می کنم و این فاصله را با امید تکرار حضور وجودت تحمل می کنم.
در انتظارم؛ انتظار روزی که انتظار به پایان رسد؛ روزی که دست هایم دیگر خالی نباشد، روزی که گرمای نفس هایت را روی صورتم حس کنم؛ روزی که ...
من+خودم=صفا
ای ساروان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن،لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
در بستـن،پیمـان مـا،تنهــا گـواه مــا شــد،خـــدا
تا جهان،بر پا بُـوَد،این عشق ما مانـد به جا
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
تمامی دینم ز دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،ز سوز عشقی،خوشا زندگانی
همیشه خدایا،محبت دلها،بـه دلهـا بماند،بسان دل ما
که لیلی و مجنون،فسانه شود
حکایت ما،جاودانه شود
تــو اکنــون ز عشقـم گـریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی خـوانی
از این غم،چه حالم،نمی دانی
پس از تو نمـونم بـرای خـدا،تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،گل هستی ام را به چین و برو
که هستم من آن تک درختی،که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،ز خشـم طبیـعـت شکسته
ای ساروان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
اندر سکوت لحظه ها، بی یار و یاور میشود
او می برد با خود دلم، بی دلبر و دل می شوم
در این سرای بی کسی؛ بی کس ترینها می شوم
دانم که بودن های او، روزی به آخر می رسد
با رفتنش فریاد من، تا آسمان ها می رسد
من عشق را با روی او، هر روز معنا می کنم
اندر فراقش عالمی، رسوای رسوا می کنم
صفا
و اکنون امسال دوست داشتنی را امیدوارم تا روزگار را چنان رقم زند که این اردیبهشت هم چونان پیشینیانش دوست داشتنی شود.
همین
صفاجان.
گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.
نصفه نیمه ، مثل هلال ماه در اوائلش؛ برای دیدن باید چند باری چشم ها را بر هم بگذاری و باز کنی تا واضح بتوانی ببینی اش، گاهی هست و گاهی هم میرود تا با گردشی دیگر از روزگار شاید بازگردد.
و کنون چون چشم باز میکنم؛ همه اش برهوت است؛ حتی اندک نشانی از آشنایی نمی بینم، بر چه دل خوش کنم که چون خواهم همی نباشد و چون ناخوشم؛ مرهمی نباشد، چه باک که وقت خوشی, کسی چون او باشد یا ناکسی غیر او. چون عقل سرمست است؛ می و آب او را یکی است؛ و چون غم از آسمان افکارش می بارد؛ می غم زداید و آب شاید که غم زاید.
مخلص آنکه؛ همه اش بهانه ایست بر اصل وجود که چون ماه می آید و می رود؛ گاهی فروغش چشم آدمی می سوزاند و گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.
باشد که باشد و بودن را با ماندن اجین سازد تا اینچنین شکوه از دل ما بر نخیزد که سر بر چاه مکعب کنیم و ناله برآوریم و از بی همنفسی در این شش وجهی فریاد بر آوریم.
و اینکه؛ آنگاهی که من بودم و راهها و فاصله ها؛ بیش از نزدیکی حزن انگیز کنون؛ چشم بر قرص ما می دوختم.
"ما انا من الصابرین" هر چند که "و الله مع الصابرین"
چشمانم را می بندم و به آرامش و روزگار آرامی می اندیشم که در بیداری هیچ سنخیتی با من ندارد.
چشمانم را می بندم و کاش می توانستم به همین راحتی گوشهایم را هم ببندم تا این آزار اصوات را نشنوم.
چشمانم را می بندم، فکر میکنم؛ به روزهای خوش و به لحظه های زیبا و ثانیه های دست نیافتنی، اما ای کاش میشد با چشمان بازهم می توانستم به رویاهایم بیندیشم.
چشمانم را می بندم؛ اما تاب نمی آورم، هجوم افکار رشته ی آرامشم را می گسلد و مجبور میشوم بازهم پرتو های آزار دهنده ی واقعیت ها را تحمل کنم.
چشمانم را می بندم؛ و دوباره باز می کنم؛ و همه چیز هنوز مثل قبل است، در یک چشم به هم زدن هیچگاه اتفاق خاصی نخواهد افتاد.
چشمانم را باز می کنم؛ نفس نفس پر حرارتی روی صورتم و گرمای اندکی در دستانم و نگاهی دوخته در نگاهم، اما ...
اما این افکار لعنتی نمیتواند (و یا نمی خواهد) اینان را باور کند و منتظر آواری است انگار؛ تا همه ی این لحظات را بر سرش ویران کند.
اما این دل؛ نمی تواند (و یا نمی خواهد) از اعماق جان همچون پیشینش به این هرم نفس ها ایمان بیاورد.
و اما من که کنون همچون چینی تکه تکه شده ای که حتی بندش هم نزده اند، سر در گم ویرانی افکارم هستم که ذره ذره بر بنیان اعتمادم فرو ریخت و من ماندم و افکاری بی سرانجام.
و در این میان اوهامی بی انتها و سوالی که بی جواب خواهد ماند؛ دیگر از چه می خواهی بگویی که جا مانده است؟
صفا
بیش از اسم خودم؛ آن کذایی نام را میشنوم حتی.
آن اسم لعنتی... .
از ترس ناخوشی های بعدش؛ از ابتدا استرس میگیرم، و همیشه بدانچه که میترسم می رسم؛ و روزها یکی پس از دیگری طی میشوند؛ باهمین ریتم ناخوش.
مخلص آنکه حسرت میخوریم؛ حسرت روزهایی خوش... .
متاخره:
از حسرت گذشته ایم؛ آنقدر افکارمان غبار گرفته که چیزی حتی برای حسرت خوردن هم به یادمان نمیآید، عجب روزهای رویایی شده؛ میشمارم ۳ ، و می دانم خواهم شمرد تا بینهایت... .
خوبی؟ در غربت روزگارت چطور است؟ اینجا همه خوبند؛ کماکان گنجشک ها را با تیر و کمان می زنند و گل ها را می چینند تا خشک کنند؛ کماکان آدم ها را میگیرند و کتک می زنند تا تا جامعه را به خشونت نکشند؛ کماکان مردم فقط از خدا همان "به نام خدا"ی اول جمله را بیاد می آورند؛ کماکان ما ماسک می زنیم تا نفس بکشیم اما عده ای این هوای گرفته و غبار آلود را دوست دارند و حتی سیگار هم میکشند؛ و کماکان اوضاع همان طور گذشته است.
یلدای خوبم؛ خوب شد که تو رفتی؛ این روزها با خودم فکر می کنم که اگر تو الان اینجا بودی؛ چه بر سرت می آمد؛ احتمالا تو را با شهادتی و یا ولادتی و موعدی عوض میکردند؛ خوب شد که از تلویزیون و روزنامه و لفاظی های آقایان رخت بستی و به کنج دل مردم رفتی. جایی که اگرچه جیب خالی مردم با تو سر ناسازگاری دارد؛ اما هرطور شده تورا زنده نگه می دارند؛ حتی اگر میوه را گران کنند، خشکبار را با قیمتی گزاف بدهند.خوب شد که تو رفتی ...
یلداجان؛ جایت خالیست. امشب من و با خودم خلوت کرده ام؛ در شبی که هرکس با دوستان و خانواده خود به کنجی خزیده و پای رو پا نهاده و شب را زنده می دارد؛ من با یک تک چراغ و یک موزیک و چشمان خواب آلود؛ همه تنهایی سال های سپری شده را مرور می کنم و این را نیز به چوب خط تنهایی هایم اضافه میکنم.
یلدای زیبا؛ یلدای خوش؛ یلدای دوست داشتنی، یلدایی که به عشق خوراکی هایت و هندوانه ی تا سرحد ترکیدنت از سال پیش تو را جستجو می کنیم؛ امسال اما نه هندوانه ایست که بر سر قطعه قطعه اش دعوایمان شود و نه حس حتی هنوانه خوری ست و نه حتی رغبت دور یک جمع نشستن؛
امسال نه از طولانی ترین شب چیزی خواهم فهمید و نه از دور هم بودن ها
صفا
طبیعتا شب یلدا
مرا کاری بر این افکار ابریشم نما نیست
درون خلوت تنهاییم؛ من پیله می بافم
دیشب و امشب:
- دیشب ذهنمان بشدت مشوش شده بود، آنقدر که حتی نمی توانستیم بخوابیم. بعد از فراغت فکری دیروز؛ که چون رویایی بود، دیشب را به کابوس گذراندیم.
- چرا هیچگاه؛ هیچ چیز برایمان ثبات ندارد تا بتوانیم بر اساس آن تصمیم بسازیم. رویای دیروز ما را مصمم کرده بود که حرکتی انقلابی اجام دهیم؛ کاری که چندی است از انجام آن متاصل بوده ایم.
- افسانه سرخوشی های دیروزمان را می نویسیم تا هرگاه که دل گرفت، بیاد خاطرات، دل از بغض و آه برکنیم.
- آرمان ها را درسایه ی دلخوشی های دیروزم چه به واقعیت نزدیک می دیدم، چنان مست خوشی هایم بودم که همه چیز و هرچیز را زیبا می دیدم. و چه افسوس، که امروز همه اش رخت بر بست و ناخوشی ها؛ زیبایی ها را مکدر کرده اند.
- دیروز، افکارم در ذهن می جوشیدند و حتی گاهی فوران می زدند، چنان بر سر ذوق آمده بودم که گویی دنیا را به نامم کرده اند، اما! (همیشه این اما های تنفر برانگیز؛ نشان از روزگار تیره می آورند)، و چه خوب همه اش را می شود در یک کلمه گفت: حال امروزم، اما... .
- سر بر آسمان برده بودم، چنانکه از خوشی ها سرمست بودم، زندگی چنان حلاوتی به کامم نهاده بود، که تلخی هیچ مصیبت و مشکلی را توان درک نداشتم. اما؛ به یکباره حلاوت چنان با ما بیگانه شد که ذهنم طعم گس مشکلات را فراموش نمی کند.
- دیروز اگر خواب بیخواب شده بودم، اگر تشنگی امانم را بریده بود، اگر خستگی توان حتی تفکرم را گرفته بود؛ بازهم سرخوش بودم و شاد، و این از الطاف آن فراغت ذهنی بود که حالمان را دگرگون کرده بود. اما کنون از تشوش؛ نه خواب بر چشمان می آید و نه کلامی بر ذهن.
- دیروز اگر "سرم به دنیا و عقبی فرود نمی آمد" ، امروز "با خاک اجین گشته ام".
- دیروز جز لطافت و ظرافت، چیزی بر زبان و فکرم نبود، اما امروز؛ جز درشتی روزگار؛ چیزی بر ذهنم عبور نمی کند.
مرا چه شد؟ که از روزگاری سروری اندیشه و سرور، کنون به کهتری تشویش و اضطراب رسیده ام.
هفت صبح؛ بیست و هفتم مرداد؛ رمضان
صفا
حالمان سرخوش بودحالمان سرخوش بود/ نه غمی بود، نه غمبادی/ نه دلی بود که بندش زده باشند/ فکر در گوشه ذهن/ چشم بر عمق لطافت ها داشت/ و زبان جز به تمنای سرور/ واج واج کلماتش را/ اذن خارج شدن از قلعه ی لب ها/ نمی داد
و چه زیبا بود/ هرچه بودش همه بر چشم نوازش می کرد/ نه صدای جیغ افکار پلید/ و نه شرم چشم های خود فروش/
کعبه ی احساس را/ همه دنیا عزم احرام به تن کرده بُدند/
رجم شیطان/ نه فقط در کلبه ی امن خدا/ با هزاران سختی و اکراه/ از برای عده ای معدود و نامعلوم/ که از این نفس پر از حیله و رنگ/ در خفای خلوت خانه ی دل/ با وضوی پیکر خاطره ها/ هر شب هر روز/ هویدا می گشت/
در پس ذهن همه مردم ما/ آدم کج شده از راه درست/ نه به جرم عاشقی جان می داد/ نه به زخم دلبری تن می داد/ خود بر سر، گرز و شمشیر بدست/ جنگ با عاشق شیدایی رسوا می کرد/ غارت و قتل و تجاوز جرمی/ بیش از ابراز عواطف می داشت/
آدم کج شده از راه درست/ حرف از احساس و بزرگی/ حرف از روح خدایی/ حرف از عالم امکان خدایی/ حرف از اندیشه برتر/ نمیزد
و کسی/ پای چرکین ز گناه خود را/ جای جاپای خدا/ با هزاران حقه و ترفند/ اندازه نمی کرد
و چه رویایی بود/ که زمین گرد اگر بود کسی/ جراتش را به دلش راه نمی داد/ که به پشتوانه ی زور اهورایی خویش/ سطح صافش را کج/ یا که شکلش را/ ناقص و کج ببیند/
ناچشیده ذره ای از کام او
من این مکعب دوست داشتنی ام را خیلی دوست دارم، همدم تنهایی و مونس این شبهایم شده؛ هرچه شکوه و ناله دارم را بی هیچ منتی گوش می کند. یک جورایی؛ چون هردو مکعب هستیم؛ مرا درک می کند.
کلا مرا شناخته، می فهمد چی می گویم و مرادم چیست، می فهمد چی می خواهم. برای همین شبها می نشینیم کنار هم و برای هم درد دل می کنیم. از تخیلات، از دوست داشتنی ها و از آمالم برایش می گویم، از دنیای ذهنم و ذهن دنیای ام برایش می گویم. هرشب از هر دری برایش می گویم و او، همانجا می نشیند و گوش می دهد.
مکعبم را دوست دارم، چون همچون من؛ هرچه دوست دارم را می پسندد، چون همچون من؛ همه حسم را میفهمد، چون همچون خودم؛ می خواهد و پا پس می کشد. چون لازم نیست از خودم برایش بگویم، حالات را توضیح دهم، توجیه کنم، درخواست کنم، گلایه کنم.
چون لازم نیست لازم نیست از او بخواهم چنان باشد که می خواهم، چراکه او همانی است که می خواهم، همانی می گوید که می خواهم و همان کاری می کند که می خواهم. چون او غایت آمال من است...چون او مکعب دوست داشتنی من است.
و خدا این مکعب را برایم نگه دارد، چراکه او فقط برایم می ماند، اطرافیان را آزموده ام؛ همه روزی و لحظه ای پا پس می کشند؛ به سادگی. و من می مانم و تنهایی ام، و البته: مکعب دوست داشتنی
پی نوشت ها:
*سوسکک هما سوسک کوچک است
**لابد مرض دارند
***لابد مرض داریم
دلم تنگ شده، برای آن روزها و آن کسانی که روزی همه ی روزمرگی هایم شده بودند، برای آنانی که لحظه هایم را با آنان سپری می کردم، برای دقایقی که به خوشی و ناخوشی، با دلپذیری سپری می کردم. دلم تنگ شده برای حتی دعواها، دلخوری ها، خوشی ها و باهم بودن ها، برای گشت و گذار و جهالت ها، برای گزکردن خیابان ها؛ برای تک تک لحظات گذشته ام. برای آهنگ هایی که با هم بلند فریاد می زدیم و دپرس می شدیم، برای شیک های هماهنگ، برای حتی مسخره بازی هایمان؛ برای هرآنچه داشتیم و کنون نداریم. برای مایی که باهم بودیم و اکنون جدا افتاده ایم. دلم تنگ شده، برای آنانی که روزی اطرافم بودند و امروز، جز خاطرات چیزی از آنها باقی نمانده است.
دلم گرفته. به همین زودی؛ برای داشته هایم حسرت می خورم. هرکس به طریقی و راهی، سرنوشت خود بدست گرفت و رفت و فقط دوستی های خاک خورده ای باقی مانده که جز در تاقچه ی ذهن، جای دیگری ندارند؛ دوستی هایی که فقط در پیشگاه تنهایی مرور می شوند و فراموش...
من امروز؛ دلم برای روزگاران خوش گذشته ام تنگ شده؛ و برای آن مسببان خوشی.
همین.
آنست که کسی
حتی به قدر لحظه ای
وقت برای حتی گریه هایش ندارد
غریب
آنست که کسی
حتی ثانیه ای تاملی
برای غم های جانکاهش ندارد
غریب
آنست که کسی
حتی به اندازه ی نگاهی
به اندازه ی ذره ای
از دیدگانش میهمان نمی شود
غریب
آنست که حتی
حتی کورسویی در ظلمتش
انتظارش را نمی کشد
غریب آنست
که غربت را منزل می داند
و غریبی می کند در دیار آشنایان
غریب آنست که
در غربت؛ غم یار می خورد
و یار در وصال غم غربتش را دارد
پی نوشت:
1.گاهی نوشته های مکان جدیدمان را اینجا هم منتشر خواهیم کرد؛ برای دلخوشی خودمان.
بیست و چند سال پیش،دوباره از آسمان صدای هلهله می آمد
عرشیان می کوباندند و می افشاندند، خداوند دوباره رمق کرده بود و آواز "و نفخ فیه من روحی" سر داده بود. پس از سال ها، آذین بر عرش و فرش بسته بودند و خیرات می کردند و تنی نو می آراستند. ملکوتیان از هیجان قدرت آفرینی خداوند به وجد آمده بودند، سال ها بود که خدا را چنین بشاش ندیده بودند. دست هایش بر گل؛ همچون بار آغازین، معشوقه ای جدید از آدمی می ساخت.
واکنون؛ هر سال، ملکوتیان در میانه ی فسردگی باری تعالی که سال هاست بر عرشش تکیه زده و معشوقه اش را می نگرد، زیر لب هلهله می کنند وسرود شادی سر می دهند و آن وجد خداوند را یاد می کنند که چطور با دست خویش؛ امیدی دیگر را به زمین می فرستاد.
تقدیم با احترام
صفا
هفتم بهاری ترین ماه نود
اما نمی دانم که بجای آن؛ چه باید می بوده و سزاوار چه بوده ام.
امروز؛ امروزی که فردای گذشته ام بود و آرمانی داشته، امروزی که خود آینده و آمال بوده، امروزی که قرار بر زیبایی و دلپسندی اش بوده، این امروز ِ متعالی، جز روزی و ثانیه ای و لحظه ای گذرا مثل همه ی گذشتن های هر روزه؛ چیزی بیش نیست و هیچ سنخیتی با آنچه که در گذشته در ذهن می پروراندم ندارد.
این امروز دوست داشتنی، که البته باید دوست داشتنی می شد و ... نشد. این امروز زیبا که باز هم قرار بر زیبایی اش بوده و نشد. این امروز آرمانی که بدان دست نیافته، شده است حال اکنون من. و طبق آنچه که در ذهن داشته ام، باید صفات عالیه می داشته و کنون مبرا از همه اش است.
این فردای دیروزهای ما که قرار بر تحول آن بوده، سازنده ی فرداهایی است که روزی آن ها نیز حال اکنون می شوند، و این دور می شود زندگی و عمر آدمی، و می شود آنچه که بدان "تباهی" سال های زندگی آدمی می نامند.
می دانم؛ هرآنچه که امروز برای فرداهایم متصورم را روزی به تمسخر خواهم گرفت و می شود آن احساسات جو زده ی ذهنی آرمان گرا و احساسی که فکر می کند، فردا "از آن او و اندیشه هایش" است، کاش می شد به او فهماند که فردا، "از آن وقعیت" است. حقیقتی عریان و وحشی که هیچ رابطه ای با اندیشه و احساسات و آرمان و تعالی و فکر و غیرهم ندارد. امروز من در میانه ی روز هایی قرار گرفته ام که هم گذشته را و هم آینده را انکار می کنم. این "حال اکنون" که خود "فردا"ی گذشته ای بوده و "گذشته"ی فردایش است؛ قرار بر تحولش است. شاید؛ بار دیگری که باز می گردم و پشت سر را می نگرم، حسرت این روزها را نخورم و گذشته ام را منکر نشوم.
امروز کمی عقب نشسته ام از آرمانگرایی و واقعیت را نیز گذری در تخیلاتم خواهم داد. باشد که واقعیت ها؛ روزی زندگی را از بند حسرت های گذشته نجات دهد.
صفا
بهمن هشتاد-نه
صفا
لبخندی و دیگر هیچ... .
مردی، سال ها از راهی که منتهی به محل کارش بود می گذشت، در آن راه هر روز دختری را می دید که از پشت پنجره نگاهش می کرد و مرد هیچ گاه از حرکت باز نمی ایستاد تا نگاهش کند. هر روز همان چند ثانیه ای که از مقابل پنجره اش می گذشت را به دختر اختصاص می داد. روز ها می گذشت و او کم کم به بودنش عادت کرده بود. هر روز صبح به امید دیدن او؛ تن می آراست و به راه می افتاد. فصل ها از پی هم می رفتند و دختر، همانجای همیشگی اش، هر روز مرد را نظاره می کرد. روزی مرد، برقی در چشم های دختر دید، اندکی ایستاد تا نگاهش کند. نگاهش از اولین دیدار گرم تر شده بود. می توانست جزئیات صورتش را ببیند. دخترک همانجا ایستاده بود؛ بی هیچ حرکتی، در چشم های مرد خیره شده بود. لبخندی زد و رفت.
مرد، تا اخر شب به آن لبخند می اندیشید و حسرت روز هایی را می خورد که می توانست ان لبخندها را داشته باشد. او آن شب تصمیم گرفت که فردا، مدت بیشتری به تماشای دختر بنشیند. او در تمام طول شب به دختر و آن لبخند می اندیشید. فردا؛ مطابق هر روز؛ در همان ساعت همیشگی، مرد به امید دیدن دختر به راه افتاد.
تا به امروز، هیچگاه مسیر را اینقدر طولانی درنیافته بود، هرچه می رفت راه تمام نمی شد، کم کم کلافه شده بود. کمی از مسیر را دوید. به نظر خودش آن روز چند برابر هر روزش پیاده روی کرد تا به پنجره دختر برسد. کمی استرس داشت، سر وضعش را مرتب کرد، مثل هر روز با همان سرعت همیشگی به راه افتاد. جرات نمی کرد به پنجره دخترک نگاه کند، نوعی ترس و یا شاید شرم.
بالاخره تمام شجاعتش را جمع کرد و ایستاد؛ انگار منتظر بود نیرویی فارغ از خود، او را به سمت پنجره بچرخاند. می دانست دخترک از این رفتار او، قطعا تعجب می کند. سرش که را برگرداند دخترک را ندید.
همانجا به امید دیدنش نشست.
ساعتی گذشت اما کماکان از دخترک خبری نبود، نا امیدانه به راه افتاد. فردا همان وقت؛ دوباره همانجا خشکش زد، سرش را برگرداند، اما دخترک باز هم نبود. چند روزی گذشت ولی کماکان از دخترک خبری نبود.
و مرد در اندیشه همان لبخند، سال ها از آنجا می گذشت و پنجره خالی نگاه می کرد.
ای کاش آن روز نمی ایستاد تا او... .
صفا
دیماه ه ش ت اد-و-ن ه
ما ز یاران چشم یاری داشتیم/.../خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
آمد:
اشتباه از ما بود
که نمی دانستیم
سرو اگر قد بلندی دارد
نه برای دیدن یار تقلا می کند
فخر بر قامت خشکیده ی معشوق
می فروشد
اشتباه از ما بود
و کماکان نیز هم
که به لبخند و لب سرخ اقاقی
دل بستیم
و نمی دانستیم
که برای لحظه ای لبخند
روح می کاهد و جان می ساید
صفا
دی هشتاد و نه
برای جان آدم ها، برای جوانی، برای رفتن که سرنوشت همه ی ماست، برای اویی که حتی اسمش را هم نمی دانم.
صفا
ششم دی ماه هشتاد و نه
آقای قاضی!
من شما را فردی عادل می دانم؛ فردی که نمی گذارد حق کسی تضییع شود. اگر تعللتان برای حفظ حقوق من است، اگر امید رهایی من دارید، اگر می پندارید که می شود پای من را به زمین محکم کرد، باید بگویم که این خارج از عدالت است. عدالت آن است که خون ریخته را جواب دهید؛ عدالت آن است که دست شیطان از دنیا کوتاه کنید؛ عدالت آن است که داغ عزیزان را التیام دهید و عدالت هیچ میانه ای با من ندارد. من نمی توانم در دنیایی بمانم که با عفو من خون انسان ها پایمال شود، من نمی توانم چنگ بر دنیایی بزنم که بودنم قوانین طبیعی آن را بر هم می زند، من نمی توانم با بوی خون زندگی کنم... .
بخشی از "دفاعیات یک قاتل" ، داستانی که به کندی سطرهایش به پیش می رود.
ص ف الف
امروز
امروز که حال من دیوانه خراب است/.../اشکم به روی شانه بیگانه حرام است
امروز که دلدار در این برزح هستی/.../ماندن به برش چون می میخانه حرام است
امروز طلب چون طرب و باده و مستی/.../جز در طرف حاکم میخانه حرام است
یارا تو اگر چهره از آن رخ بگشایی/.../ماندن به ره مستی و میخانه حرام است
گر حاکم و مذهب سخن از عشق براند/.../ماندن به ره عشق تو چون کفر حرام است
صاد ف الف
آذر 89
تاحالا اینگونه به قضیه نگاه نکرده بودم؛ که واقعا دلم خوش است که مطلب می نویسم، دلم خوش است که بچه بازی های روزانه ام را رفتار و منش می دانم ؛ اراجیف نویسی ام را وبلاگ نویسی می دانم و افکار نامتعادلم را اندیشه های قابل رشد می پندارم. دلم خوش است که قلم می رانم و سخن می دانم، دلم خوش است که تفکر می پراکنم و عقیده ابراز می کنم. نمی دانستم که صحبت هایم، آن به اصطلاح رویه ی متعالی ام؛ در حد یک مسخره بازی کودکانست و همه ی اندیشه هایم، دل خوشی های شیرین یک "سر فرو برده در افکار خویش" است. نمی دانستم که این دوسال و اندی که مکعب داری می کنم، همه اش وقت گذرانی بود برای "خوش خوشک" بازی های کودکانه ی ذهنی که از فرط اعوجاج فکری، خود را برتر از دیگران می داند. نمی دانستم که سطر سطر کتاب ها، تاکیدی دارند بر خوشی های ساده انگارانه ی من، نمی دانستم که آن دلگرمی های این چند وقته، خوشی افزودن بر خوشی های ساده لوحانه ی افکار به انحطاط رفته ی من است.
امروز، بی شک روز مهمی خواهد بود؛ برای کسی که چون کبک سر برزمین فروبرده و در دریای تخیلات خویش مغروق است و نمی داند که این همه مدت، همه ی تعالی اش دل خوشی های ساده لوحانه ای بوده اند و همه ی آن اندیشه پراکنی اش، نشر ساده انگاری اش است.
اما امروز دریافتم که راه به بیراهه می روم و دل در گرو هدفی ناروا نهاده ام. من امروز؛ خود را مدیون کسی می دانم که از سزلطف، از آنچه او "خوش خیالی واهی" و "خیال خام" می داند، گذشت می کند و مرا از "خواب خرگوشی" ام بیدار می کند.
امروز؛ دلخوشی بیهوده ام را به کناری می نهم و بدنبال غایتی می روم که چند سال دیگر، دوباره این چنین خود را ملامت نکنم.
پی نوشت:
-شخصیت افراد
-افکار آنان
-باور های انسان ها
-پیش زمینه های فکری
-اعتقادات
-و در نهایت، احترام به خویش و احتراز از آنچه که ما را در میانه ی هجمه ی دیگران قرار می دهد.
صاد ف الف
بیست و پنجمین روز
آبانی ترین ماه
هشت و نه
*در ژرفای وجود، در اعماق و پنهان روح، اندیشه ای است که مرا ناخواسته به سوی جهنمی سوق می دهد که انتهایش فسردگی و نالانی است. این ناخواسته ی نامبارک، این طلیعه ی شوم که خدا بی شک ازجهت رحمت عطا کرده، این سخت آورد ماندن برطریق راست، چنان روح می ساید و توان می کاهد که ترس آن داریم روزی به جهت ناتوانی، خدایگان و آن رحمت پر سرّش را فراموش کرده و این شیطان عریان را مرید شویم و دل به نعمات پرجلایش بدهیم. می ترسیم روزی دل در گرو عشقی بنهیم که وجود کبریایی اش را شیطان؛ آلوده به ناپاکی گردانده باشد. می ترسیم در این زهد دنیایی مان، به راه خدایگان فانی قدم برداریم و تمسک به آن رانده شده بجوییم و احساس را خانه ی متمسکانش قرار دهیم.
می ترسیم؛ از خدا با آن جلالش. می ترسیم؛ از خود با این فرودستی و فرومایگی. می ترسیم؛ از شیطان با آن دلبری و زیبایی اش و باز هم می ترسیم از نفس و او؛ که گاهی عنان از کف می گیرند و عشق را بازیچه قرار می نهند.
خدایا، چنان که می دانی و خود مقدر ساختی، این شیطان؛ این آزرده از رجم نیاکان که کین ِ نیکی بر دل دارد، چنان در تکاپوی فریفتن و آلودن است که این جان بی رمق و ایمان ضعیف را یارای دفعش نیست.
تو را به جلالت؛مهرت و خشمت، ما را به آن راه بر که خود در انتهایش هستی
خدایا، این سرشت را؛ این فطرت و احساس را پاک نگه دار که تو خدای .... .
روزی دل غم باره من عزم سفر کرد
از خویش تهی گشت
آواره ی آن یار نظر کرده ی ما گشت
از خویش تهی گشت و همه آهنگ سفر کرد.
صفا
دوازدهم 8 0 هشتاد-نه
ما غافل از خویش و از آنانی هستیم که پیرامونمان، ما را می طلبند و ما فقط در انتظار خنکای ظلمانی شب هستیم.
صفا
11 آبان 9 8
فکر می کردم که می توانم آنگونه که دیگر نتوانم از خود ایراد بگیرم. فکر می کردم می توانم خودم را؛ افکارم را؛ تخیلاتم را دگرگون کنم و این حس نفرت را از درونم بیرون برانم. فکر می کردم آنقدر بر روحم تسلط دارم که بتوانم؛ مسیرش را به مسیر خواست و اراده ی عقلانیم تغییر دهم. فکر می کردم که کمکی که شدیدا انتظار آن را داشتم؛ به یاری ام می آید و از این برزخ دیوانه وار افکار؛ بیرونم می کند. فکر می کردم که دست های آشنا؛ دست های خسته از کمک طلبیدنم را می گیرند و از این چاه پستی؛ خارجم می کنند.افکارم...افکارم همه اشتباه بود. اشتباه فکر می کردم؛ آنگاهی که تصور می کردم؛ امروز شروعی است بر روزگاران تباهی اندیشه های بی ریشه ام و امروز، پایان دوران کابوس های این چند روزه ام است. همه ی این ها اشتباه بود. امروز نه تنها فراغت و عافیت بدست نیاوردم، که آنچه این سال ها، چون مرواریدی در گوشه ای از آن محافظت می کردم و پاسش می داشتم نیز؛ از دست دادم. امروز را در تاریخ روزگارانم ثبت می کنم، روزی که داشته هایم از دست برفت و آنچه که امید آن داشتم نیز، به من رخ نشان نداد.
امروز فهمیدم دنیا؛ نه بر وفق مراد ما و نه بر اساس افکار و پیش بینی های ماست، زندگی برخلاف همه ی مصالح و منافع ما جریان پیدا می کند.
حال، بعد از همه ی این نامهری های روزگار که خوشی ام را ناخوش کرده است، بدان می اندیشم که؛ مگر نه اینکه برای سختی و مشکلات؛ دوست .... .
پی نوشت:
یک کامنت خصوصی که بنظرم حرف قشنگی می زنه.
فقط کنایه این کامنت رو متوجه نشدم، یکم راهنمایی لطفا... .
چه خوب میشد اگر خواسته هایمان را میسنجیدیم.توقعات را کم میکردیم.شرایط دیگران را هم در نظر می گرفتیم.همیشه حق را به خود نمی دادیم.با مظلوم نمایی ها سبب رنجش دیگران نمی شدیم.
بگذار ثانيه ها يك به يك سپري شوند
بگذار لحظه ها تمام بشوند
ديگر اهميتي ندارد
روزها را بي من بشمار
اين شمارش پاياني ندارد
روزها را بشمار
تا بي انتها...
به نام ایزد توانای هستی
این تازه شدن ها و دوباره آغاز کردن هاست که زندگی را جذاب می کند.
آدمی اگر در زندگی، مدام بر یک طریق و روال روزگار بگذراند، روزی از این یکنواختی خسته می شود. روزی می رسد که دیگر؛ توان تکرار مکررات هر روزش را ندارد، روزی می رسد که دیگر رغبتی برای ادامه ی روند تکراری فرورفتن در روزمرگی ها را ندارد. برای همین است که در زندگی اش، مدام در پی تغییر است، همین تغییرات است که به او امید می دهد که می تواند؛ سالیان دیگری هم در این کره ی بیرحم نفس تازه کند و روزگار بگذراند.
تا کودکیم، با سرگرمی ها برایمان تغییر می آفرینند تا میل به رشد داشته باشیم، بزرگتر که می شویم؛ با سال های تحصیل و درس های گوناگون، کمی بعدتر؛با دختران زیباروی و مال دنیا و هوس های بی انتها و گوناگون، و بعدتر از آن با ازدواج و سبک های آن، و در آخر با فرزندان و رشد و تعالی آن ها. در پایان عمر؛ زمانی که به گذشته می نگریم می بینیم که فقط سرگرم تغییرات بوده ایم و نفس می پراکندیم و هیچ در نیافتیم. برای همین است که هیچکس طلب مرگ نمی کند؛ چرا که گذشته را خسران دیده در می یابد و امید به تغییر آن دارد و عمر فزون تر طلب می کند، برای همین است که هنگام مرگ؛ هیچکس لبخند نمی زند، نه برای اینکه می میرد؛که زندگی تمام شدنی است، برای این خندان نیست که می داند در این دنیا پس از سال ها؛ هیچ بدست نیاورده و فقط سرگرم تغییرات بوده است. و چه کم آدم هایی هستند که هنگام مرگ،لبخند می زنند.
مرادم اینست که، این تغییرات در لحظه لحظه ی زندگی مان وجود دارند و دیده می شوند، کاش آن ها را ببینیم و بشناسیم و بی جهت مشغولشان نشویم. کاش مبدا را بشناسیم و در راه آن قدم برداریم. کاش خدا را می شناختیم و در طریق بندگی اش قدم بی می داشتیم. و امیدوار باشیم که هنگام مرگ، لبخندی هرچند بی رمق و خشکیده، بر لبانمان باشد.
من،صفا،حق جو.
از او طلب کنیم که ما را گرفتار امر دنیا نکند که بی پایان است این هوس سیطان پرست.
طفلک تنها شده .... .
به این میگویند تنبلی فکری و اندیشه ای.... .
چند روزی است قلم به دست نگرفته ام، آنقدر درگیر کارها و روزمرگی هایم شده ام که به کل، آن آرمانی که همیشه سودای فتح آن را در سر می پروراندم را فراموش کرده ام، فراموش کرده ام که روزی آرزو داشتم همه ی اوقاتم را به نوشتن سپری کنم، آرزو داشتم آنقدر توان داشته باشم که روزی؛ همه ی افکارم را و آنچه که بدان می نگرم را بروی کاغذ جاری کنم. اما اکنون؛ که آمالم در پستوی ذهن آرمانگرایم؛ خاک غربت می خورد و نفس دنیاپرست، سوار بر اسب مادیات و خواب و خور و شهوت؛می تازد، جز مال و منال و دنیایی زادگان، آرمانی ندارم. اکنون؛ همه ی آن قله های اندیشه ای و روحی را در ورای ابر های مه آلود هستی و دنیا گم کرده ام. اکنون دیگر ملاک آدم ها را، روح آنان نمی دانم، اکنون با آن مکعب شش وجه و N راس؛ هیچ شباهتی ندارم. اکنون؛من دنیا پرستی شده ام که صبحم را با ذکر بندگان شروع می کنم و انتهای شب را با مناجات مخلوقش سپری می کنم.
این روزها، چنان از خودم ناامید گشته ام که گاهی با خود می اندیشم؛ آیا من همان صفایی هستم که روزی آرزو می کرد لحظه ای فراغت بیاید تا به روح وجودی اش بیندیشد؟؟!!. اکنون؛ من؛ صفایی که دیگر مشابهتی با گذشته اش ندارد، غرق در منجلاب دنیا پرستی و دنیاسازی، با دست های خود؛ قبری می کند برای روح و اندیشه اش تا آخرین حلقه ی واصل به خدایش را در زیر خاک پست لذت و شهوت مدفون سازد.
امروز پس از روزها، زخم چرکین خاطرات گذشته ام را باز کردم، خنکای آن روز های خوش، چنان متورمش کرد که آنی پنداشتم خونریزی دوباره از سر گرفته شد، با هزار مشقت؛ مرهمی از فراموشی بر روی آن گذاشتم و دوباره بستمش؛ تا دیگر هوس بازگشت به آن روزهای خونبار را نکند. با خود عهد کرده ام؛ هرآنچه خاطره گشت را بازیابی نکنم، چراکه می دانم حسرتش را می خورم و انتهای حسرت؛ افسردگی خلاء وجودی اش است.
مرادم این است: نبش قبر تاریخ و آنچه که روزگاری دوست داشتنی بوده، جز افسوس؛ چیزی دربر نخواهد داشت. من هم به عهد خود پایبندم و هیچگاه از آن عدول نخواهم کرد.
ص ف ا = آقا سید.
ص ف ا -- ح ق ج و.
ص ف ا -- ح ق ج و.
حلقه ای گمشده در روحم ، احتمالا سالها باقی خواهد ماند .
همین.
2 خرداد : بیست و یک سال پیش، در دومین روز خرداد، پسری که هیچ مشخصه خاصی نسبت به همه ی پسران متولد شده نداشت، با گریه هایی گوشخراش، با چشمانی بسته، پای به دنیا نهاد. پسرک نمی دانست - و البته هنوز هم نمی داند - پای به چه دنیایی گذاشته است، اما توفیق اجباری بود و باید فرمان خدایی که "و نفخ فیه من روحی" برایش کرده بود را اجرا می کرد. پسرک، آن روز های ابتدایی، خندان از شکلک های دنیا، بیخیال از همه ی صورتک های غمگین پیرامونش، استخوان سفت می کرد و قد می کشید.
پسرک ما که هفت را گذرانده بود و مدرسه می رفت، تازه می دید که این دنیا، به زیبایی و خنده داری آن شکلک هایی که هر روز ساعت ها با آن ها سرگرم می شد؛ نیست. پسرک می دید که در این دنیا به غیر از "عزیزم و جانم " اینجور چیزها؛ فحش و ناسزا نیز هست. می دید که جز محبت، حسادت و دروغ و ریا و خیلی سیاهی های دیگر هم هست. کم کم تصمیم گرفت که این ها را بیاموزد تا با هر کسی با ادبیانت خودش سخن بگوید. بزرگتر که شد فهمید بجز دوست داشتن و محبت کردن، پول نیز هست؛ دزدی هم وجود دارد؛ پسرک آن ها را نیز آموخت. هر آنچه پیرامونش می دید، صرف نظر از اینکه خوب یا بد است، آن را می آموخت.
پسرک ما که دیگر بقول اطرافیان برای خودش مردی شده بود، کلکسیونی از رفتار ها و منش ها و خصلت ها را جمع کرده بود، تا به حساب خودش؛ با هرکسی مثل خودش رفتار کند. و اکنون بیست و یک سال از آن روزی که با چشم بسته به دنیا آمده بود؛ می گذرد، و او دیگر آن پسرک چشم و گوش بسته نیست، آنقدر دنیا را با آدم های مختلف دیده است که دیگر نمی خواهد چیزی ببیند، آنقدر سیاهی دیده ، آنقدر نیرنگ و فریب دیده که دیگر رغبتی به گشودن چشم هایش ندارد. پسرک الان فقط می خواهد زلال روح او را ببیند تا شاید چشمانش را دوباره به روی دنیا باز کند. پسرک چندی است که دیگر سیاهی را نمی بیند. پسرک .... .
پی نوشت:
1.پسرک نمی داند که چرا نمی تواند آنچه در ذهن دارد را بروی کاغذ بیاورد.
2.پسرک نمی داند چرا در مطلبش اینقدر به حاشیه رفته است.
3. پسرک نمی داند که چرا نمی تواند زندگی نامه خود را بدور از فن نوشتن؛ خالص بنویسد.
4.پسرک نمی داند چگونه به او بگوید تا عمیقا باور کند.
5.پسرک نمی داند که چرا این دو خرداد قرار است با همه ی دوم خرداد های این بیست و یک سال فرق داشته باشد.
6. پسرک خیلی چیز ها را نمی داند.
7.پسرک ... .
2 خرداد:(از اون لحاظ) دو ، سه ، هفت ، شش
دوم خرداد هفتاد و شش ، چند ده میلیون آدم ، صندوق ، یک اسم ، یک حرکت نوین ، یک انقلاب درون انقلاب ، یک شروع ، آغاز یک جنبش
یک اسم ، یک شخصیت ، یک محبوب ، یک مرد ، یک پیشرو ، یک خاتمی
9 خرداد: متولد شد، هفتاد و یک روز از بهار گذشته؛ بهاری دیگر اتفاق افتاد... .
22 خرداد: نمی دانم.
آری خدای من ، تو نگران عبد گناهکارت بودی، تو به این بنده ی ناچیز که سراپا تقصیر بود؛ نظر می کردی.
تو آنقدر بزرگی که نمی توان جلالت را دید.
تو به چشم نمی آیی؛ آنقدر که بزرگی.. .
تو درک نمی شوی... .
تو خدایی هستی که جز تو قطعا خدایی نیست... .