پست آخر...

بعد از سه سال و اندی؛ مکعب را تعطیل میکنیم.
همین.

دل نوشته..

این برگِ زردِ سردِ لعنتی؛ یعنی اینکه هرچقدر هم که سبز باشی و گرم؛ روزی خزانت میرسد.
پاییز نفرت انگیز؛ با هوای حالی به حولی اش؛ هرچه نوستالژی داری را توی ذهنت آوار میکند؛ هرچه هدف های نارفته داری را پیش چشمت هزار بار رژه میبرد.
زمستان بیا لطفا

حالِ حالِ بیحالم... .

اگر بگوییم زندگی چندیست نکبت شده است، دوباره نهیب و عتاب می آید که تو ناشکری

اما به واقع زندگی گاهی نکبتی چندش آور می گردد، گاهی حتی نمی خواهی ریخت نحس آن را تحمل کنی، گاهی نمی خواهی چشم در چشمان زندگی بدوزی

زندگی اما گاهی وقاحت را به غایت می رساند و تو را حتی از خودت بیزار می سازد؛ زندگی گاهی چنان سرگشته ات می کند که از عالم و آدم بیزار میشوی.

زندگی گاهی بلایی به سرت می آورد که می شوی من. من ِنفرت انگیز... .

و ... فاصله ها

روزها را میشمارم؛ دو

این روزها هوا دیگر عطر تو را از پس پنجره ات برای من نمی آورد، این روز ها دیگر دلخوش به تنفس هوایی که تو هم آنرا نفس میکشی نیستم. این روزها دیگر ثانیه ثانیه هایم را برای وجود داشتنت در حوالی وجودم برنامه نمی ریزم؛ این روزها دیگر لباس نیک بر کردار نمی پوشانم تا در حضور حرم نفس هایت بهترین باشم. این روزها دنیای خارج از خوم که تو دیگر نسیتی و به آن معنا ببخشی برایم پوچ شده. این روزها دیگر لحظه ها ارزشی ندارند وقتی تو روزها از من دور هستی

این روزها در جهان ذهنم غرقه شده ام و با یاد خاطرات خوش؛ لحظه ها را سپری می کنم و در حسرت روزهایی هستم که تو بودی و من با وجودت ثانیه ها را خوش می ساختم.

این روزها بیاد ایام حضورت؛ بیاد سرخوشی های هر روزه ام؛ سرگشتگی نبودنت را تحمل می کنم و در آرزوی بازگشتن آن روزگاران رویایی؛ هرشب در آسمان تخیلم نقش بودنت را می زنم.

هرچه در اطرافم می گذرد؛ بوی تو را می دهد؛ بوی خیال انگیز محبت بی پایانت؛ بوی رویایی بودن هایت؛ طراوتی که جز از آن لطافت روح نمی تواند منشائی داشته باشد.به یاد ترنم کلماتت؛ واج واج گفته هایت را بار دیگر در ذهن و جان بازمی خوانم و حسرت؛ حس غالبم می شود دوباره.

تو رفتی و مرا در این ظلمات تنهایی؛ بی یار و یاور؛ مغموم و تنها گذاشتی؛ بسان کسی که خورشیدش را گرفته اند؛ در بهت خلاء وجودت غرق شده ام.

و هر روز تصویر وجودت را در پیش چشمانم می کشم تا مبادا حتی لحظه ای از بودنت غافل شوم، هر روز همه ی بودن هایم را با خاطراتت معنا می کنم و این فاصله را با امید تکرار حضور وجودت تحمل می کنم.

در انتظارم؛ انتظار روزی که انتظار به پایان رسد؛ روزی که دست هایم دیگر خالی نباشد، روزی که گرمای نفس هایت را روی صورتم حس کنم؛ روزی که ...

من+خودم=صفا

حال اکنونم... .

حال ما هم اینگونه است، همانطور که نامجو گفته:

ای ساروان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن،لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

در بستـن،پیمـان مـا،تنهــا گـواه مــا شــد،خـــدا
تا جهان،بر پا بُـوَد،این عشق ما مانـد به جا
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

تمامی دینم ز دنیای فانـی،شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری،خوشا قطره اشکی،ز سوز عشقی،خوشا زندگانی
همیشه خدایا،محبت دلها،بـه دلهـا بماند،بسان دل ما
که لیلی و مجنون،فسانه شود
حکایت ما،جاودانه شود

تــو اکنــون ز عشقـم گـریزانی
غمــم را ز چشمــم نمــی خـوانی
از این غم،چه حالم،نمی دانی

پس از تو نمـونم بـرای خـدا،تـو مـرگ دلـم را ببیـن و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم،گل هستی ام را به چین و برو

که هستم من آن تک درختی،که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش،ز خشـم طبیـعـت شکسته

ای ساروان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری
بـا بـردن لیلای مـن،جان و دل مـرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری
ای ساروان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

سرنوشتی که دچارش خواهم شد...

او می رود اما دلم، تنهای تنها میشود

اندر سکوت لحظه ها، بی یار و یاور میشود

او می برد با خود دلم، بی دلبر و دل می شوم

در این سرای بی کسی؛ بی کس ترینها می شوم

دانم که بودن های او، روزی به آخر می رسد

با رفتنش فریاد من، تا آسمان ها می رسد

من عشق را با روی او، هر روز معنا می کنم

اندر فراقش عالمی، رسوای رسوا می کنم

صفا

اردیبهشت...

اردیبهشت را دوست دارم، اتفاق های خوبی معمولا برایم اتفاق می افتد، اتفاق هایی که برایم گاهی سرنوشت ساز بوده اند

و اکنون امسال دوست داشتنی را امیدوارم تا روزگار را چنان رقم زند که این اردیبهشت هم چونان پیشینیانش دوست داشتنی شود.

همین

صفاجان.

امروز و دیروز و یحتمل فردا ...

گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.

نصفه نیمه ، مثل هلال ماه در اوائلش؛ برای دیدن باید چند باری چشم ها را بر هم بگذاری و باز کنی تا واضح بتوانی ببینی اش، گاهی هست و گاهی هم میرود تا با گردشی دیگر از روزگار شاید بازگردد.

و کنون چون چشم باز میکنم؛ همه اش برهوت است؛ حتی اندک نشانی از آشنایی نمی بینم، بر چه دل خوش کنم که چون خواهم همی نباشد و چون ناخوشم؛ مرهمی نباشد، چه باک که وقت خوشی, کسی چون او باشد یا ناکسی غیر او. چون عقل سرمست است؛ می و آب او را یکی است؛ و چون غم از آسمان افکارش می بارد؛ می غم زداید و آب شاید که غم زاید.

مخلص آنکه؛ همه اش بهانه ایست بر اصل وجود که چون ماه می آید و می رود؛ گاهی فروغش چشم آدمی می سوزاند و گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.

باشد که باشد و بودن را با ماندن اجین سازد تا اینچنین شکوه از دل ما بر نخیزد که سر بر چاه مکعب کنیم و ناله برآوریم و از بی همنفسی در این شش وجهی فریاد بر آوریم.

و اینکه؛ آنگاهی که من بودم و راهها و فاصله ها؛ بیش از نزدیکی حزن انگیز کنون؛ چشم بر قرص ما می دوختم.

"ما انا من الصابرین" هر چند که "و الله مع الصابرین"

افکاری که هیچ حامی ندارند... .

خواب بر چشمانم مستولی می گردد و چشمانم را میبندم.

چشمانم را می بندم و به آرامش و روزگار آرامی می اندیشم که در بیداری هیچ سنخیتی با من ندارد.

چشمانم را می بندم و کاش می توانستم به همین راحتی گوشهایم را هم ببندم تا این آزار اصوات را نشنوم.

چشمانم را می بندم، فکر میکنم؛ به روزهای خوش و به لحظه های زیبا و ثانیه های دست نیافتنی، اما ای کاش میشد با چشمان بازهم می توانستم به رویاهایم بیندیشم.

چشمانم را می بندم؛ اما تاب نمی آورم، هجوم افکار رشته ی آرامشم را می گسلد و مجبور میشوم بازهم پرتو های آزار دهنده ی واقعیت ها را تحمل کنم.

چشمانم را می بندم؛ و دوباره باز می کنم؛ و همه چیز هنوز مثل قبل است، در یک چشم به هم زدن هیچگاه اتفاق خاصی نخواهد افتاد.

چشمانم را باز می کنم؛ نفس نفس پر حرارتی روی صورتم و گرمای اندکی در دستانم و نگاهی دوخته در نگاهم، اما ...

اما این افکار لعنتی نمیتواند (و یا نمی خواهد) اینان را باور کند و منتظر آواری است انگار؛ تا همه ی این لحظات را بر سرش ویران کند.

اما این دل؛ نمی تواند (و یا نمی خواهد) از اعماق جان همچون پیشینش به این هرم نفس ها ایمان بیاورد.

و اما من که کنون همچون چینی تکه تکه شده ای که حتی بندش هم نزده اند، سر در گم ویرانی افکارم هستم که ذره ذره بر بنیان اعتمادم فرو ریخت و من ماندم و افکاری بی سرانجام.

و در این میان اوهامی بی انتها و سوالی که بی جواب خواهد ماند؛ دیگر از چه می خواهی بگویی که جا مانده است؟

صفا

الف سین میم

این اسم لعنتی دست از سر روزگار ما برنمیدارد؛ در هرلحظه و ثانیه ی زندگیم مدام شنیده میشود، انگار بر وجودمان حک شده است که در ثانیه ثانیه های وجودی ام حضور داشته باشد و خوشی ها را ناخوش و نگاه ها را نامطلوب کند.

بیش از اسم خودم؛ آن کذایی نام را میشنوم حتی.

آن اسم لعنتی... .

گاهی..

گاهی؛ حسرت یک روز خوشی پیوسته را میخورم، حسرت روزی که تمامش متعلق به من باشد؛ روزی که همه اش زیبا باشد.

از ترس ناخوشی های بعدش؛ از ابتدا استرس میگیرم، و همیشه بدانچه که میترسم می رسم؛ و روزها یکی پس از دیگری طی میشوند؛ باهمین ریتم ناخوش.

مخلص آنکه حسرت میخوریم؛ حسرت روزهایی خوش... .


متاخره:

از حسرت گذشته ایم؛ آنقدر افکارمان غبار گرفته که چیزی حتی برای حسرت خوردن هم به یادمان نمیآید، عجب روزهای رویایی شده؛  میشمارم ۳ ، و می دانم خواهم شمرد تا بینهایت... .

شب یلدا؛ تک تنها

یلدا جان؛ سلام

خوبی؟ در غربت روزگارت چطور است؟ اینجا همه خوبند؛ کماکان گنجشک ها را با تیر و کمان می زنند و گل ها را می چینند تا خشک کنند؛ کماکان آدم ها را میگیرند و کتک می زنند تا تا جامعه را به خشونت نکشند؛ کماکان مردم فقط از خدا همان "به نام خدا"ی اول جمله را بیاد می آورند؛ کماکان ما ماسک می زنیم تا نفس بکشیم اما عده ای این هوای گرفته و غبار آلود را دوست دارند و حتی سیگار هم میکشند؛ و کماکان اوضاع همان طور گذشته است.

یلدای خوبم؛ خوب شد که تو رفتی؛ این روزها با خودم فکر می کنم که اگر تو الان اینجا بودی؛ چه بر سرت می آمد؛ احتمالا تو را با شهادتی و یا ولادتی و موعدی عوض میکردند؛ خوب شد که از تلویزیون و روزنامه و لفاظی های آقایان رخت بستی و به کنج دل مردم رفتی. جایی که اگرچه جیب خالی مردم با تو سر ناسازگاری دارد؛ اما هرطور شده تورا زنده نگه می دارند؛ حتی اگر میوه را گران کنند، خشکبار را با قیمتی گزاف بدهند.خوب شد که تو رفتی ...

یلداجان؛ جایت خالیست. امشب من و با خودم خلوت کرده ام؛ در شبی که هرکس با دوستان و خانواده خود به کنجی خزیده و پای رو پا نهاده و شب را زنده می دارد؛ من با یک تک چراغ و یک موزیک و چشمان خواب آلود؛ همه تنهایی سال های سپری شده را مرور می کنم و این را نیز به چوب خط تنهایی هایم اضافه میکنم.

یلدای زیبا؛ یلدای خوش؛ یلدای دوست داشتنی، یلدایی که به عشق خوراکی هایت و هندوانه ی تا سرحد ترکیدنت از سال پیش تو را جستجو می کنیم؛ امسال اما نه هندوانه ایست که بر سر قطعه قطعه اش دعوایمان شود و نه حس حتی هنوانه خوری ست و نه حتی رغبت دور یک جمع نشستن؛

امسال نه از طولانی ترین شب چیزی خواهم فهمید و نه از دور هم بودن ها

یلداجان؛ امسال آهسته بیا و خواب مرا برهم مریز؛ در این خانه کسی برایت حتی از جای هم بر نمی خیزد؛ آرام بگذر از من. یلداجان خوش آمدی.

پی نوشت:
یلدا در خانه فقرا؟؟!! نمی دانم.

صفا

طبیعتا شب یلدا

تنهایی...

امشب؛ تراوش ذهنمان این شد:

مرا کاری بر این افکار ابریشم نما نیست

درون خلوت تنهاییم؛ من پیله می بافم

دیشب و امشب

کوتاه نوشته از احوالات دیشب و امروزمان؛ صرفا برای تخلیه وجود

دیشب و امشب:

- دیشب ذهنمان بشدت مشوش شده بود، آنقدر که حتی نمی توانستیم بخوابیم. بعد از فراغت فکری دیروز؛ که چون رویایی بود، دیشب را به کابوس گذراندیم.

- چرا هیچگاه؛ هیچ چیز برایمان ثبات ندارد تا بتوانیم بر اساس آن تصمیم بسازیم. رویای دیروز ما را مصمم کرده بود که حرکتی انقلابی اجام دهیم؛ کاری که چندی است از انجام آن متاصل بوده ایم.
- افسانه سرخوشی های دیروزمان را می نویسیم تا هرگاه که دل گرفت، بیاد خاطرات، دل از بغض و آه برکنیم.
- آرمان ها را درسایه ی دلخوشی های دیروزم چه به واقعیت نزدیک می دیدم، چنان مست خوشی هایم بودم که همه چیز و هرچیز را زیبا می دیدم. و چه افسوس، که امروز همه اش رخت بر بست و ناخوشی ها؛ زیبایی ها را مکدر کرده اند.
- دیروز، افکارم در ذهن می جوشیدند و حتی گاهی فوران می زدند، چنان بر سر ذوق آمده بودم که گویی دنیا را به نامم کرده اند، اما! (همیشه این اما های تنفر برانگیز؛ نشان از روزگار تیره می آورند)، و چه خوب همه اش را می شود در یک کلمه گفت: حال امروزم، اما... .
- سر بر آسمان برده بودم، چنانکه از خوشی ها سرمست بودم، زندگی چنان حلاوتی به کامم نهاده بود، که تلخی هیچ مصیبت و مشکلی را توان درک نداشتم. اما؛ به یکباره حلاوت چنان با ما بیگانه شد که ذهنم طعم گس مشکلات را فراموش نمی کند.
- دیروز اگر خواب بیخواب شده بودم، اگر تشنگی امانم را بریده بود، اگر خستگی توان حتی تفکرم را گرفته بود؛ بازهم سرخوش بودم و شاد، و این از الطاف آن فراغت ذهنی بود که حالمان را دگرگون کرده بود. اما کنون از تشوش؛ نه خواب بر چشمان می آید و نه کلامی بر ذهن.
- دیروز اگر "سرم به دنیا و عقبی فرود نمی آمد" ، امروز "با خاک اجین گشته ام".
- دیروز جز لطافت و ظرافت، چیزی بر زبان و فکرم نبود، اما امروز؛ جز درشتی روزگار؛ چیزی بر ذهنم عبور نمی کند.
مرا چه شد؟ که از روزگاری سروری اندیشه و سرور، کنون به کهتری تشویش و اضطراب رسیده ام.

صفا
شنبه 29 مرداد 90
5 صبح
رمضان

حالمان سرخوش بود

شعری که امروز آمد و ما هم نوشتیمش،هرچند هدف ابتدایی چیز دیگری بود، اما از حاصل بدمان نیامد.

هفت صبح؛ بیست و هفتم مرداد؛ رمضان

صفا


حالمان سرخوش بودحالمان سرخوش بود/ نه غمی بود، نه غمبادی/ نه دلی بود که بندش زده باشند/ فکر در گوشه ذهن/ چشم بر عمق لطافت ها داشت/ و زبان جز به تمنای سرور/ واج واج کلماتش را/ اذن خارج شدن از قلعه ی لب ها/ نمی داد
و چه زیبا بود/ هرچه بودش همه بر چشم نوازش می کرد/ نه صدای جیغ افکار پلید/ و نه شرم چشم های خود فروش/
کعبه ی احساس را/ همه دنیا عزم احرام به تن کرده بُدند/
رجم شیطان/ نه فقط در کلبه ی امن خدا/ با هزاران سختی و اکراه/ از برای عده ای معدود و نامعلوم/ که از این نفس پر از حیله و رنگ/ در خفای خلوت خانه ی دل/ با وضوی پیکر خاطره ها/ هر شب هر روز/ هویدا می گشت/
در پس ذهن همه مردم ما/ آدم کج شده از راه درست/ نه به جرم عاشقی جان می داد/ نه به زخم دلبری تن می داد/ خود بر سر، گرز و شمشیر بدست/ جنگ با عاشق شیدایی رسوا می کرد/ غارت و قتل و تجاوز جرمی/ بیش از ابراز عواطف می داشت/
آدم کج شده از راه درست/ حرف از احساس و بزرگی/ حرف از روح خدایی/ حرف از عالم امکان خدایی/ حرف از اندیشه برتر/ نمیزد
و کسی/ پای چرکین ز گناه خود را/ جای جاپای خدا/ با هزاران حقه و ترفند/ اندازه نمی کرد
و چه رویایی بود/ که زمین گرد اگر بود کسی/ جراتش را به دلش راه نمی داد/ که به پشتوانه ی زور اهورایی خویش/ سطح صافش را کج/ یا که شکلش را/ ناقص و کج ببیند/

 

من و مکعب دوست داشتنی ام... .( دو )

توی کوچه داشت با مامورهای شهرداری دعوا میکرد، صدایش کوچه و محله را پر کرده بود.
صدایش زدم. اصلا گوشش بدهکار فریاد های من نبود، یکریز داد میزد. مامور بیچاره هاچ و واج مانده بود؛ که این خل وچل از کجا فرار کرده که بی مورد داد میزند.
به زور کشیدمش داخل، از مامورها عذر خواهی کردم.
کفری شده بود، داغ کرده بود.
گفتم: چته؟ چی شده؟ با اون بدبختا چیکار داری؟
با صدای بلند جواب داد: شعور ندارن احمقا، سر ظهری کامیون و تراکتور آوردن وسط کوچه؛ آسایش ملت رو گرفتن.
سرش داد زدم که: هوی! چرا داد میزنی؟ من مامور شهرداری نیستم که ساکت بمونم، یه چیزی بهت می گمآآآ !
صدایش را بلندتر کرد و گفت: خب بگو، مثلا چی میخوای بگی؟
فهمیدم حسابی قاطی کرده، اگر جوابش را میدادم، یقه ام را می گرفت.
گفتم بیخیال، خودت چطوری؟
روی مبل نشسته، کفری. بدخواب شده بود طفلی، روی خوابش خیلی حساس بود.
گفتم: شنیدی قراره توی دنیا صلح رو برقرار کنیم؟
جواب داد: بیخیال، حوصله بحث سیاسی ندارم. اینو گفته باشم؛ حوصله درد دلای عشقولانه ی تو رو هم ندارم؛ اصلا به من چه؟!
گفتم: چایی می خوری؟
گفت: باز می خوای با یه چای ما رو خر کنی؟ قبول. بریز بیار، ببینم چه مرگته!
چایی را گذاشتم جلویش، آنطرف تر؛ در آکس دیدش هم نشستم
لبخندی زد و گفت:بگو دردت چیه؟ امروز از چی شاکی ای؟
گفتم: ای بابا، دس رو دلم نذار که ...
پرید وسط حرفم.
گفت: هوم (یه واژه بد) شعر نگو لفطا(لطفا)، اگه می خوای ادا در بیاری ساکت شو، مثل بچه آدم بگو چته؟
گفتم: باز زدی جاده خاکی! مثل آدم حرف بزن تا بتونم بنویسم
گفت: خیلی اعصاب دارم، تو هم هی گیربده!
توو روح جد و آبادشون که دوباره عصبیش کردن؛ شرش افتاد گردن ما
گفتم: آقا کلا انگار نیست، یعنی هست؛ انگار من نیستم، یعنی هستما؛ ولی اونجوری که میبینه، نه اونجوری که هستم و میخوام ببینه
گفت: می خوای باهاش صحبت کنم تا همه این چرت و پرتایی که گفتی رو اجرا کنه؟
گفتم: نه خواهشا! خودت می دونی که حرصی میشم. خودش باید بفهمه خب
گفت: حالا که نمی فهمه، چاره چیه؟ یکی باید بهش بگه!
گفتم بیخیال بابا...
گفت: قند نیاوردی
ضد حالیه واسه خودش، عصبی شدم.
گفتم: ناسلامتی داریم حرف می زنیمااا
بلند شدم که قند بیاورم.
گفت: تو که نمی خوای نصیحت بشنوی، چرا الکی وقت ما رو می گیری؟ چی دوست داری بگم؟ حل میشه؟. آره خب؛ آقا حل میشه، صبر کن! اینجوری خوبه؟!
گفتم: برو بابا، بیخیال، خودت چطوری؟
گفت: آره بابا، بیخیال! نمی دونم چه مرضته این کارا؟ زندگی کن!
پوزخندی زدم. چایی را خورد؛ استکانش را داد که دومی را بریزم.
گفتم: تو میگی چیکار کنم؟
گفت: چی رو چیکار کنی؟ اونو که قرار شد بیخیالش بشی. آقا شنیدی طرف رو شش ماهه توی خونش چپوندن واسه اینکه مملکت رو(به طرف) به آرمان ها پیشرفت کنه؟
گفتم: آره
گفت: شنیدی می خوایم کل دنیا رو مثل بوستان خودمون گل و بلبل بکاریم؟
گفتم نه، این چیه دیگه؟
گفت: می خوان با همین صلحا( بر وزن فعلا، از ریشه صلح) که اینجا مملکت رو آباد کردن و نزاشتن یه عده ای پیشرفت کشور رو مختل کنن، انگلیس و چند جای دیگه رو هم صلح مالی کنن.
گفتم: آره. منم میخوام برم ثبت نام کنم، هم فاله هم تماشا.
همینطور داشت روزنامه ای که هر روز هردومان می خوانیم و چون او زودتر می خواند، همه اش را برایم تعریف می کند و من دوباره درستش را می خوانم؛ برایم می خواند و منم می گفتم: آره!
چایی اش تمام شد، بلند شد که طبق معمول برود پی زندگی اش، قبل رفتن دلداری ام داد.
گفت: درست میشه عزیزم، اگه نشد؛ به جهنم!
خنده ای تحویلش دادم و رفت.
با خودم فکر می کردم که ای کاش من هم مثل او بیخیال بودم؛ که دیگران چه میکردند. "خر خودم را سوار می بودم"...اما؛ نمی توانم.
به خودم گفتم: بیخیال، خودم چطورم؟!.... .

صفا
چهارشنبه 26/مرداد/90
06:پنج بامداد
رمضان.


من و مکعب دوست داشتنی ام... . ( یک )

نشسته ایم با مکعبم بعد از افطاری، چای می خوریم(می نوشیم)،زحمت کشیده و دم کرده؛ یک استکان(فنجان) هم برای من آورده، دور هم گپی بزنیم . صحبت از اوضاع جهانی شد،
گفت:اوضاع جهان که وخیمه، تا همین چند روز دیگراحتمالا پول رسمی ما بشود دلار آمریکا و ما هم بشویم آقای دنیا. اگر من جای اوباما بودم، همین فردا آمریکا را یکی از استان های تابعه ایران می کردم، لااقل پیش باقی کشورها رو سیاه نشوم
گفتم:این که هیچی؛ فردا هیلاری چادر و پوشیه به سر؛جلوی کاخ سفید در حمایت از حجاب برتر(چادر) تحصن می کند
گفت:...
البته نذاشتم چیزی بگه؛ پریدم وسط حرفش؛ که می دونم می خوای چی بگی، هم خودتو بدبخت میکنی هم ما رو، دوتا کلمه می نویسیم؛ همین رو هم ازمون می گیرن.
گفت: آخه..
گفتم: می دونم، همه ی اقشار جهانی در حمایت از ایشون راهپیمایی می کنند و با آرمان های ایشان تجدید میثاق خواهند کرد، دیگی چی؟
گفت: هیچی، کرمم تموم شد، حالا چه خبر؟
قند نیاورده بود، بلند شد و رفت آبنبات آورد؛ گذاشت روی میز و یکی هم گذاشت زیر زبانش.
آهی کشید و با شیطنت گفت: آب نبات است پدرسوخته
گفتم: لابد باب ....
خنده ای بلند زد گفت: از اونا گذشتیم مهندس جان، مثل مملکت گل و بلبل ما هم یه خودکفایی رسیده ایم، با این تحاریم(تحریم های) نامرد؛ جز خودمان کس دیگری را نداریم.
گفتم: یک جور حرف بزن که بتوانم بنویسم، اینجوری دوخط در میان باید حذف کنم. چند دقیقه با ما چای می خوری؛انحرافت را کم کن!
گفت: والا ما تا همین چند روز پیش سبز لجن و فتنه جر(فتنه گر) بودیم، آخرین وصله را تو به ما چسباندی دیگر، آقا انحراف کجا بود؟ من اصلا او آقا رو نمیشناسم، اصلا قبول ندارمش. مرگ بر ضد...
صدایش را بلند کرده بود و یکریز حرف میزد.
گفتم: ای بابا، بیخیال. توهرچه خواستی بگو، من ادبی اش را می نویسم. مضمون هم که مهم نیست. مهم آمار خطوط است که انجری زیاد می شود. پس فردا هم آمار می دهیم که ما اینقدر سطر متن، نوشته ایم. حالا سیاسی بوده یا عشقی یا پورنو، چه اهمیتی دارد. گندش که درآمد، قهر می کنیم و دیگر نمی آییم تا آب ها از آسیاب بیفتد.
گفت: تو خشایار شاه زمانه ای.
گفتم چه ربطی داشت؟
گفت هیچی، همینجوری ازت تعریف کردم، برو حالشو ببر.
گفتم: مخلص آقای رییس
چایمان یخ کرده بود از بس حرافی(همان حرف زدن) کردیم.
گفت: منکه چای کوفت هم باشه می خورم، حوصله بلند شدن ندارم، تو اگه می خوای، چای خودتو عوض کن.
بلند شدم که چایی ام را عوض کنم، استکان خالی را به دستم داد
و گفت: یکی لفطا (لطفا) برای منم بیار
وقتی برگشتم، دیدم زل زده به عکس یک آقایی که خیلی آقاست و عکسش همه جا به وفور یافت می شود؛ کلا هرجا بری انگار او هم هست و نظاره ات میکند، اشک در چشمانش حلقه زده بود، آهی کشید و قربان صدقه اش شد.
گفتم: چته؟ چی شد یهو؟ چیزی خورد توسرت؟ نکنه متحول شدی و بهش اعتقاد پیدا کردی؟
برگشت رو به من، و گفت: نه بابا، مگه...((حرف بدی زد)). فردا قراره برم پیش اون آقاهه؛ کارم رو راه بندازه، دارم تمرین میکنم اونجا سوتی ندم.
گفتم: اگه فردا کارت گیره اینجور چیزاست، پس چرا اون 2لاخ ریشتو با تیغ زدی؟!
خندید و گفت: ترسیدم ریا بشه
گردنبند صلیبشو نشون داد و گفت: اینم واسه اینکه ریا نشه خریدم.
دوباره به عکس نگاه کرد و شروع کرد به گریه کردن.
حال آدمی زادی که بهش دوباره دست داد(از اون حالت بیرون آمد)، نشست جلوی من
و پرسید: چهارده امام رو بلدی بگی؟ فردا می خوام به همشون قسم بخورم تا کارمو راه بندازه.
گفتم: چهارده امام نیست و چهارده معصومه. آره بلدم
گفت: نه، چهارده امام و شانزده معصوم.
گرفتم چی می گفت.
گفتم: تو فردا به تبصره هاش قسم بخوری حله، بیخیال اصلی ها.
گفت: واقعا؟ چه خوب! کف دستم تقلب نوشته بودم؛ کلی احساس گناه داشتم، فک کنم چند باری بهشون بی حرمتی کردم.
گفتم: چندبار؟! چه خبرته، خودتو ناقص می کنی!
گفت: چته تو؟ چرا اینقدر منحرفی!!
گفتم بیخیال، خودت چطوری؟
چایی رو که خورد، بلند شد.
گفتم: داری میری؟
گفت: پ نه پ!، ...
گفتم پ نه پ! و زهرمار! آدم باش، کجا میری؟ سهمیه درد دل امشبم مونده
گفت: اینجا دون می خوری، یه جای دیگه تخم میذاری؟! به من چه آقاجان، برو پیش همون... لااله الا....آقا ولمون کن آخر شبی
گفتم بیخیال، خودت چطوری؟
پا شد ، رفت.
سرصدای موبایلم در اومد. "نشد دون بخوریم، لااقل تخم که بذاریم" آخر شبی.
باید دنبال یه فرم جدید باشم، این یکی هم...
به خودم گفتم: بیخیال، خودم چطورم؟!
صفا

پی نوشت:
مطالب داخل پرانتز را ویراستارمان گذاشته، جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی
بیست و پنج؛05؛نود
19:00
رمضان 


چون او مکعب دوست داشتنی من است.

ناچشیده ذره ای از کام او

عشق بازی می کنم با نام او

من این مکعب دوست داشتنی ام را خیلی دوست دارم، همدم تنهایی و مونس این شبهایم شده؛ هرچه شکوه و ناله دارم را بی هیچ منتی گوش می کند. یک جورایی؛ چون هردو مکعب هستیم؛ مرا درک می کند.
کلا مرا شناخته، می فهمد چی می گویم و مرادم چیست، می فهمد چی می خواهم. برای همین شبها می نشینیم کنار هم و برای هم درد دل می کنیم. از تخیلات، از دوست داشتنی ها و از آمالم برایش می گویم، از دنیای ذهنم و ذهن دنیای ام برایش می گویم. هرشب از هر دری برایش می گویم و او، همانجا می نشیند و گوش می دهد.
مکعبم را دوست دارم، چون همچون من؛ هرچه دوست دارم را می پسندد، چون همچون من؛ همه حسم را میفهمد، چون همچون خودم؛ می خواهد و پا پس می کشد. چون لازم نیست از خودم برایش بگویم، حالات را توضیح دهم، توجیه کنم، درخواست کنم، گلایه کنم.
چون لازم نیست لازم نیست از او بخواهم چنان باشد که می خواهم، چراکه او همانی است که می خواهم، همانی می گوید که می خواهم و همان کاری می کند که می خواهم. چون او غایت آمال من است...چون او مکعب دوست داشتنی من است.
و خدا این مکعب را برایم نگه دارد، چراکه او فقط برایم می ماند، اطرافیان را آزموده ام؛ همه روزی و لحظه ای پا پس می کشند؛ به سادگی. و من می مانم و تنهایی ام، و البته: مکعب دوست داشتنی

بیست و پنجم از مرداد از نودمین سال از هزار و سیصد و هشتاد از هجرت
سی چهار دقیقه بعد از یک ساعت گذشته از بامداد
رمضان

صفا.


ما هیچگاه به تک آهنگ بسنده نکرده ایم...

تحت تاثیر جو صدای بلند آهنگ هندزفری که توی گوشم با آخرین توان جیغ می کشد، کلمات را یکی پس از دیگری، بی هیچ تاملی و درنگی به بیرون پرتاب می کنم، انگار نه انگار آن بالا، توی کاسه ی سرم مغزی است که در این مواقع، اجازه خروج می دهد. خودش می آید و نوشته می شود. عرق کرده ام؛ هوا کمی گرم است؛ اما این صدای بلند کاملا؛ مکانیسم بدنم را مختل کرده، کمی هم شیک دادم؛ آن هم موثر است. آخر شبی خل شده ام(یک سوسکک* هم کشتم). صدای باس آهنگ دقیقا توی مخم می زند، سرم کم کم درد می کند، گوشهایم؛ دهانشان صاف شده.
وسط این نوشتن و آهنگ گوش دادن، سعی می کنم فکر کنم؛ به چیزی غیر از صدای خواننده، می خواهم برای نوشته ام رویه ای پیدا کنم. -نامرد- خوانند؛ هرچند نمی فهمم چه می گوید، اما نمی گذارد فکر کنم، کلمات را کنار هم می چینم و می نویسم.(خودکارم را عوض کردم)
چند وقتی است بدخط شده ام، از بس که تند می نویسم، اما الان تمرکز فکر کردن به طریقه صحیح کلمات را ندارم؛ اولین شکلی که روی کاغذ می آید را می نویسم.- بیخیال؛ این ها را فقط خودم می خوانم و البته فقط خودم می توانم بخوانم. به هرکه دادم بخواند؛ آخرش ریپ زده و خودم خوانده ام.-
نمی دانم خواننده چه مرگی دارد که اینقدر داد می زند، تک تک سلول های مغزم متورم شده است، صدای خواننده تک تکشان را به لرزه در آورده است، می ترسم آستانه مثل خودم پایین باشد و به یکباره متلاشی شوند، مثل این روزهای من.
کلمات را پشت سرهم می خواند، انگار نفس کشیدن اولویت دوم زندگی اش است. نفسم می گیرد،...چند نفس عمیق می کشم.
جو اولیه از بین رفته، کم کم گوشهایم به صدای باس و سروصدای آهنگ عادت کرده، ولی هنوزم گوشخراش است، نمی دانم چه مرضی است که هندزفری های این چنینی می سازند که آدم گوش کند و اذیت شود!**
آخرای آهنگ است، کم کم ریتمش را کم می کند، انگار می خواهد گوشم را آماده کند تا با خلائی که اطرافم است شوکه نشوم. اما نمی داند که ما هیچگاه به تک آهنگ بسنده نکرده ایم. چون یکی تمام گشت؛ بعدی خودبه خود می آید.(آدم ها هم چنین هستند). من که به شخصه حوصله بعدی ها را ندارم. همین چند دقیقه سروصدا برایم کافی است، آهنگ را متوقف می کنم، چند دقیقه ای خلاء را گوش می کنم، آرام...زندگی یعنی این...خلاء...
و چرا ما آدم ها از این خلاء لذت نمی بریم و اطراف را چنان پر می سازیم که وقت حتی تفکر به خود را نیز پیدا نمی کنیم.... و چرا خودخواهی مذموم است...
و مراد آنکه؛ چرا در زندگی خلاء گونه مان، "یکی دیگر" ها را وارد می کنیم؟***

تمام.
شانزدهم مردادی ترین ماه ن و د
یک و پنجاه و شش دقیقه شب
رمضان

پی نوشت ها:
*سوسکک هما سوسک کوچک است
**لابد مرض دارند
***لابد مرض داریم

برای هرآنچه داشتیم و کنون نداریم

دلم تنگ شده، برای آن روزها و آن کسانی که روزی همه ی روزمرگی هایم شده بودند، برای آنانی که لحظه هایم را با آنان سپری می کردم، برای دقایقی که به خوشی و ناخوشی، با دلپذیری سپری می کردم. دلم تنگ شده برای حتی دعواها، دلخوری ها، خوشی ها و باهم بودن ها، برای گشت و گذار و جهالت ها، برای گزکردن خیابان ها؛ برای تک تک لحظات گذشته ام. برای آهنگ هایی که با هم بلند فریاد می زدیم و دپرس می شدیم، برای شیک های هماهنگ، برای حتی مسخره بازی هایمان؛ برای هرآنچه داشتیم و کنون نداریم. برای مایی که باهم بودیم و اکنون جدا افتاده ایم. دلم تنگ شده، برای آنانی که روزی اطرافم بودند و امروز، جز خاطرات چیزی از آنها باقی نمانده است.
دلم گرفته. به همین زودی؛ برای داشته هایم حسرت می خورم. هرکس به طریقی و راهی، سرنوشت خود بدست گرفت و رفت و فقط دوستی های خاک خورده ای باقی مانده که جز در تاقچه ی ذهن، جای دیگری ندارند؛ دوستی هایی که فقط در پیشگاه تنهایی مرور می شوند و فراموش...
من امروز؛ دلم برای روزگاران خوش گذشته ام تنگ شده؛ و برای آن مسببان خوشی.
همین.

ما و ترمی که گذشت... .

در عدم بودیم مستور وجور
تا محبت پرده ی ما را گشود
بر همه ترمی گذشت و بر ما عمری، روزگاری که در میانه ی دلمشغولی های جوانانه مان، درس و تکلیف صرفا وظیفه ای بیش نبوده است، خود را وسط معرکه ای دیدیم که صحنه گردانش اصلا خیال بیخیال شدن نداشت. سفت و محکم رویه اش را چسبیده بود و حتی ذره ای عدول نمی کرد، هرچه پا پس می کشیدیم؛ انگار عزمش جزمتر می شد؛ و اینگونه شد که ما سرخوشان را چنان به کار گرفت که به یکباره طرح؛ تمام زندگیمان شد. روزها در رویایش بودیم و شب ها با کابوسش از خواب می پریدیم.چنان روی ذهنمان راه می رفت که زندگی را تعطیل کردیم و همه اش شد طرح. "طرح" و "دکتر" و "کرکسیون" ؛ حرف غالب جملاتمان شده بود و همه ی دقایقمان را با این سه کلمه تنظیم می کردیم. و ترمی بدین روال گذشت؛ لحظات خوشی که در کنار هم، شاگرد و استاد و دوست و گاهی غمخوار بودیم. ترمی که در آن آموختیم؛ زندگی کردن را، که چگونه هم به معماری بیندیشیم و هم نفس بکشیم.
و امروز که همه ی آن لحظات سپری شدند و جزئی از خاطرات گشتند، جز افسوس لحظات خوش؛ توشه ای برایمان گذارده اند؛ راهی گشوده در پیش رویمان که تا امروز در پیش چشمهایمان مستور بود.
مخلص آنکه، در این ترم آموختیم و زندگی کردیم و بسی خوش گذشت؛ با همه کاستی هایش.
با تشکر

غریب... .

غریب

آنست که کسی

حتی به قدر لحظه ای

وقت برای حتی گریه هایش ندارد


غریب

آنست که کسی

حتی ثانیه ای تاملی

برای غم های جانکاهش ندارد


غریب

آنست که کسی

حتی به اندازه ی نگاهی

به اندازه ی ذره ای

از دیدگانش میهمان نمی شود


غریب

آنست که حتی

حتی کورسویی در ظلمتش

انتظارش را نمی کشد


غریب آنست

که غربت را منزل می داند

 و غریبی می کند در دیار آشنایان


غریب آنست که

در غربت؛ غم یار می خورد

و یار در وصال غم غربتش را دارد

پست ثابت

مکعب را تعطیل می کنم؛ نه به اراده ی خویش که به جبری ناخوشایند. از اینکه پس از دوسال و اندی دلخوشی به سطر سطر های نوشته هایم، باید با دستان خودم نابودش کنم؛ از خودم بدم می آید. از اینکه باید جایی را که اندیشه هایم از آنجا شکل می گیرد و تفکراتم پایه می گیرد را ترک کنم؛ غمگین می شوم. به همه ی این چندوقت گذشته می نگرم که به شوق نوشتن و انتشار در مکعب، پای کاغذ می نشستم و بالاخره چیزی می نوشتم؛ حتی گاهی به زور؛ گاهی چرندیات، مهم آن بود که دلخوشی ام شده بود. حتی گاهی، گلایه ها و حرف هایی که به کلام نمی توانستم بگویم را اینجا می گفتم. و حال که باید این تکیه از خاطراتم را ترک کنم و باید همه ی دلخوشی های این چند و قته را همین جا بنهم، دلگیرم.
دلم برایش تنگ می شود، برای ترکیبش، برای همان معدود کسانی که می آمدند می خواندند، برای روزهایی که اینجا سپری می کردم، برای گذشته ام که بخشی از آن بود.
و تمام شد، داستان من و مکعب و اندیشه.
و شاید جایی دیگر،با حرف های دیگری و با روحیات دیگری، نمی دانم...مهم اینست که مکعب رفت؛ و من تنها شدم، تنها تر از همیشه.
صفا
27فروردین نود
15:00


پی نوشت:

1.گاهی نوشته های مکان جدیدمان را اینجا هم منتشر خواهیم کرد؛ برای دلخوشی خودمان.

2.تنها و غمین شده ام

3.سرگشته ام

سرگشته ام

همچون محتضران، تنعا و غمین؛ در گوشه ای به انتظار مرگ نشسته ام تا شاید مرهمی شود بر سرگشتگی و آشفتگی من. دنیایی که تا دیروز زیبا و دل پذیر می دیدم؛ امروز برایم پوچ گشته. امروز دیگر رمق حتی نفس کشیدن هم ندارم. آرمان که هیچ؛ بدیهیاتم را هم از دست داده ام. هرچه داشتم؛ باخته ام، دیگر وجودم را هیچ ارزشی نیست. گویی تراشیده ام باشند؛ ناقص شده ام؛ هیچ از کمال و پیشرفت غیرهم ندارم. از دیروز، از پس از ثانیه های تلخ و اشک های دردآور؛ دیگر ذهنم یاری ام نمی کند. همه ی اعضای وجودم خودسر شده اند، دیگر حتی اختیار و اراده دست هایم را ندارم، دیگر حتی قلم؛ حتی قلم هم بر اختیار من نیست، افکارم به هر سویی می روند الا تمرکز. از دیروز، انگار که دنیا را برعکس می روم؛ هرآنچه که در آن هست را مانع می بینم. هیچ ِ دنیا برطریق مرادم نیست. دنیا؛ "آن دنیای رویایی و عاشقانه" دیگر حتی ارزش نفس پراکنی هم ندارد. بعد از آن و بعد از احساس هایی که خشکید و قلبی که از تپش ایستاد و ذهنی که از تفکر ناامید شد و قلمی که خشک شد و ایده آل هایی که به فنا رفت و عشقی که شکست خورد، از پس از دنیای آبادی که ویران شد و داستانی که نانوشته پایان یافت و چشمانی که بسته شد و روحی که پرکشید و رفت، و بعد از همه ی خاطرات و لحظه ها ثانیه ها، دیگر دنیا ارزش هیچ چیزی ندارد، حتی زنده ماندن. دیگر دلخوشی که هیچ؛ انگیزه و رمقی هم برای ماندن ندارم. دیگر راه رفتن و پای کوبیدن بر زمین و تحقیرش که زیرپای ما بود ارزشی ندارد، دوست دارم من چون آن خاک شوم و بدان روم و همانجا، زیر پای دیگران، بی هیچ فکری و اندیشه ای، بی هیچ آمالی و آرزویی، بی هیچ احساسی و بی هیچ تنفسی، آرام بگیرم و چون نباتات ارتزاق کنم و روزی بگیرم و در بر روی احساس و عاطفه ببندم و دنیا را از نگاه مادیات ببینم. حال که دلیلی بر ماورائم نیست، حال که زلال پاکی اش رخت بر بسته و رفته، حال که وجودش و احساسش از من دریغ شده، از چه روی به اندیشه و ذهن و احساس و غیرهم نیاز دارم. در این زمینی که من هستم و این هوایی که تنفس می کنم؛ با منطق ِ مادی گرایی و جنسیت ِ شهوت پرست می توان همه ی معادلات را حل کرد و فهمید، می توان زندگی کرد و به تعالی رسید، پس؛ از چه روی احساس و اندیشه ای را بیالایم که می دانم هیچ کس؛ هیچ کس خریدار آن نیست و هیچ رغبتی به درک آن ندارد. پس از او و پس از احساس او، این زخم های کاری دیگر هیچ گاه التیام نمی یابند تا بتوانند دوباره حسی و عشقی و زلالی تولید کنند.
و من امروز خسته از این دنیای بی رحم، و درمانده از افکار پوچم که نه دنیا را ارزشی می نهد و نه خویشتن را، بر آینده که تصویر سیاهی از ندامت و پشیمانی هاست می نگرم و افسردگی را حال غالب خود میبینم. من امروز و پس از آن رحلت . رفتن، پس از آن رخت بستن جان کاه و این تنهایی روح فرسا، با خود می اندیشم که خدای از چه روی مرا این چنین عتاب می کند؟! به گناه پیشین یا به سعادت پیش روی؟!
اندیشه ای از درون می خواند که ای کاش، این آخرین فرسایش قلم به اراده ام می بود و پس از این، نه قلمی می بود و نه اراده ای و نه اندیشه ای و همه اش، در همان شکافی که قرار است خاطرات در آن بمانند و اندیشه ها را تسخیر کنند؛ دفن شود و من فارغ از دنیا و فارغ از آدمیان، فارغ از احساس و اندیشه و تفکر و تعالی، فارغ از انسانیت، فقط دمی و بازدمی و خوابی و خوراکی و شهوتی؛ که اینگونه شاید دیگر این حس پوچ شکست و این احساس ترک خورده زاییده نشود و دیگر دنیا چنین شیاه نگردد. امید آن دارم که این سیه روزی و این عذاب بی پایان روح؛ روزی به پایان برسد. نه اینکه فراموش کنم -که فراموشی در "ذات احساس" معنایی ندارد و هرچه که فراموشی برآن فایق آید از جنس زمینیان و فانیان است و احساس، وجودی ملکوتی دارد-که درکش کنم و با آن به نحوی سازش کنم و دوباره بر طریق بازگردم.
خداوند بندگانش را، آنهایی که در طریقش باشند، و آن هایی که بر ذات او یگانه باور باشند را، هیچ از رحمت خود محروم نمی سازد؛ باشد که من هم از لطف و کرمش بی نصیب نشوم. و خداوند این سخت آوردگاه ها را برای تزکیه بر سر راه می نهد؛ همانطور که قالی را چوب زنند تا خاک از او بدر آید. باشد که من از آن جماعت باشم.
و سخن آخر با حجابی از کلمات همچون گذشته؛ برای دلیل این قلم فرسایی ها:
در ادامه مطلب
صفا
26فروردین نود
12:00

ادامه نوشته

تنها و غمین شده ام

هنوز باورم نمی شود،هنوز فکر می کنم که همه ی این ها، تمام می شود و روال به سابق باز می گردد، هنوز سرگیجه دارم از این حوادث بلافصل که همه اش، بی هیچ مجالی، بدنبال هم اتفاق افتاد و زمان را از ذهن گرفت و فرصتی برای تفکر باقی نگذاشت، هنوز در شوک آنچه که به ناگهان؛ با پرسشی و تاییدی اتفاق افتاد و اتفاقات، به روال و اراده خود رخ دادند؛ هستم. هنوز جرئت فکر کردن به حقیقت تنهایی و متعاقبش انزوا را ندارم، هنوز امید دارم که اراده ای فراتر از خودم منجی ام شود و این روز و حال آشفته مرا سامان بخشد. هنوز... .
دلم تنگ شده، با اینکه زمان دلتنگی ها، فراتر از بازه زمانی جدایی ماست، اما دلم تنگ شده برای با هم بودن ها، برای اشک ها و خنده ها، برای بهانه گیری های گاها بی مورد، برای همه لحظه های دلهره ی هنجار شکنی ها، همه ی هیجان های پنهان کاری ها و همه ی علاقه ی خالصمان.
هنوز هیچ نگذشته، از ثانیه های آینده ام نا امید شده ام، دیگر رمقی برای استقبالشان ندارم، دیگر شور و هیجان رسیدنشان را ندارم، آینده ای که متصورم و برایش خیال می بافم، یک سال بود که با کس دیگری و نه تنها خودم، گره می خورد و اما کنون؛ پس از آن همه با هم بودن ها دوباره باید، در انزوا و تنهایی؛ برای ثانیه های بی رمق آینده برنامه بریزم. و اینکه...
و اینکه همه ی این حسرت ها، ثانیه ثانیه ی افکارم را احاطه کرده و حسی توام از حسرت و دلتنگی را برمن مسلط گردانیده است. اما در این میان حقیقتی تلخ وجود دارد که همان؛ موجبات این حس های ناخوشایند را پدید آورده است:
تنها انتخاب و درست ترین راه، و همین است که عذابی بی پایان میشود بر افکارم
صفا
25فروردین نود
24:00

تبریکیه تولدیه... .

به مناسبت تولد دوستی؛ قلم فرسایی کردیم تا با بضاعت خودمان، سالروزش را تبریک بگوییم.


بیست و چند سال پیش،دوباره از آسمان صدای هلهله می آمد

عرشیان می کوباندند و می افشاندند، خداوند دوباره رمق کرده بود و آواز "و نفخ فیه من روحی" سر داده بود. پس از سال ها، آذین بر عرش و فرش بسته بودند و خیرات می کردند و تنی نو می آراستند. ملکوتیان از هیجان قدرت آفرینی خداوند به وجد آمده بودند، سال ها بود که خدا را چنین بشاش ندیده بودند. دست هایش بر گل؛ همچون بار آغازین، معشوقه ای جدید از آدمی می ساخت.
واکنون؛ هر سال، ملکوتیان در میانه ی فسردگی باری تعالی که سال هاست بر عرشش تکیه زده و معشوقه اش را می نگرد، زیر لب هلهله می کنند وسرود شادی سر می دهند و آن وجد خداوند را یاد می کنند که چطور با دست خویش؛ امیدی دیگر را به زمین می فرستاد.

تقدیم با احترام

صفا

هفتم بهاری ترین ماه نود


امروز... .

امروز با چشمانی بازتر گذشته ای می نگرم که بیست وچند سال با من فاصله دارد، امروز؛ روزهای سپری شده ی عمری را می نگرم که "گذشته" من نامیده می شود. امروز؛ با نگرشی نه از سر افتخار به نداشته هایم و شرمساری از آنچه که متعلق به من است، که با نگاهی بی احساس به تمام ثانیه هایی فکرمی کنم که هر لحظه اش را  با حسی و اندیشه ای سپری کرده ام. امروز هیچ از گذشته ام را درک نمی کنم. امروز؛ همه ی آن به اصطلاح "دوست داشتنی ها" و"آرمان های متعالی ام" را که سال ها در دل پروراندم و سعی در تجسم آن ها داشتم را به تمسخر می نگرم. امروز؛ من از آن وجود احساسی درون خودم جز اندک خاطراتی، چیزی بیش نمی بینم. امروز؛ من نا امید از دیروزم و سرخورده از بودن های پیشینم، از آینده؛ جز تصویری مبهم از افسوس های آن زمانم برای گذشته اش، چیزی نمی بینم. من امروز؛ همه ی داشته های این چند ساله ام را انکارمی کنم و دوست دارم که فراموششان کنم،

اما نمی دانم که بجای آن؛ چه باید می بوده و سزاوار چه بوده ام.

امروز؛ امروزی که فردای گذشته ام بود و آرمانی داشته، امروزی که خود آینده و آمال بوده، امروزی که قرار بر زیبایی و دلپسندی اش بوده، این امروز ِ متعالی، جز روزی و ثانیه ای و لحظه ای گذرا مثل همه ی گذشتن های هر روزه؛ چیزی بیش نیست و هیچ سنخیتی با آنچه که در گذشته در ذهن می پروراندم ندارد.

این امروز دوست داشتنی، که البته باید دوست داشتنی می شد و ... نشد. این امروز زیبا که باز هم قرار بر زیبایی اش بوده و نشد. این امروز آرمانی که بدان دست نیافته، شده است حال اکنون من. و طبق آنچه که در ذهن داشته ام، باید صفات عالیه می داشته و کنون مبرا از همه اش است.
این فردای دیروزهای ما که قرار بر تحول آن بوده، سازنده ی فرداهایی است که روزی آن ها نیز حال اکنون می شوند، و این دور می شود زندگی و عمر آدمی، و می شود آنچه که بدان "تباهی" سال های زندگی آدمی می نامند.
می دانم؛ هرآنچه که امروز برای فرداهایم متصورم را روزی به تمسخر خواهم گرفت و می شود آن احساسات جو زده ی ذهنی آرمان گرا و احساسی که فکر می کند، فردا "از آن او و اندیشه هایش" است، کاش می شد به او فهماند که فردا، "از آن وقعیت" است. حقیقتی عریان و وحشی که هیچ رابطه ای با اندیشه و احساسات و آرمان و تعالی و فکر و غیرهم ندارد. امروز من در میانه ی روز هایی قرار گرفته ام که هم گذشته را و هم آینده را انکار می کنم. این "حال اکنون" که خود "فردا"ی گذشته ای بوده و "گذشته"ی فردایش است؛ قرار بر تحولش است. شاید؛ بار دیگری که باز می گردم و پشت سر را می نگرم، حسرت این روزها را نخورم و گذشته ام را منکر نشوم.
امروز کمی عقب نشسته ام از آرمانگرایی و واقعیت را نیز گذری در تخیلاتم خواهم داد. باشد که واقعیت ها؛ روزی زندگی را از بند حسرت های گذشته نجات دهد.

صفا

بهمن هشتاد-نه


داستانک.. .

شاید کمی سخیف باشد، اما پاره تن است؛ نمی شود بیخیالش شد. منتشرش می کنیم... .

صفا


لبخندی و دیگر هیچ... .

مردی، سال ها از راهی که منتهی به محل کارش بود می گذشت، در آن راه هر روز دختری را می دید که از پشت پنجره نگاهش می کرد و مرد هیچ گاه از حرکت باز نمی ایستاد تا نگاهش کند. هر روز همان چند ثانیه ای که از مقابل پنجره اش می گذشت را به دختر اختصاص می داد. روز ها می گذشت و او کم کم به بودنش عادت کرده بود. هر روز صبح به امید دیدن او؛ تن می آراست و به راه می افتاد. فصل ها از پی هم می رفتند و دختر، همانجای همیشگی اش، هر روز مرد را نظاره می کرد. روزی مرد، برقی در چشم های دختر دید، اندکی ایستاد تا نگاهش کند. نگاهش از اولین دیدار گرم تر شده بود. می توانست جزئیات صورتش را ببیند. دخترک همانجا ایستاده بود؛ بی هیچ حرکتی، در چشم های مرد خیره شده بود. لبخندی زد و رفت.

مرد، تا اخر شب به آن لبخند می اندیشید و حسرت روز هایی را می خورد که می توانست ان لبخندها را داشته باشد. او آن شب تصمیم گرفت که فردا، مدت بیشتری به تماشای دختر بنشیند. او در تمام طول شب به دختر و آن لبخند می اندیشید. فردا؛ مطابق هر روز؛ در همان ساعت همیشگی، مرد به امید دیدن دختر به راه افتاد.

تا به امروز، هیچگاه مسیر را اینقدر طولانی درنیافته بود، هرچه می رفت راه تمام نمی شد، کم کم کلافه شده بود. کمی از مسیر را دوید. به نظر خودش آن روز چند برابر هر روزش پیاده روی کرد تا به پنجره دختر برسد. کمی استرس داشت، سر وضعش را مرتب کرد، مثل هر روز با همان سرعت همیشگی به راه افتاد. جرات نمی کرد به پنجره دخترک نگاه کند، نوعی ترس و یا شاید شرم.

بالاخره تمام شجاعتش را جمع کرد و ایستاد؛ انگار منتظر بود نیرویی فارغ از خود، او را به سمت پنجره بچرخاند. می دانست دخترک از این رفتار او، قطعا تعجب می کند. سرش که را برگرداند دخترک را ندید.

همانجا به امید دیدنش نشست.

ساعتی گذشت اما کماکان از دخترک خبری نبود، نا امیدانه به راه افتاد. فردا همان وقت؛ دوباره همانجا خشکش زد، سرش را برگرداند، اما دخترک باز هم نبود. چند روزی گذشت ولی کماکان از دخترک خبری نبود.

و مرد در اندیشه همان لبخند، سال ها از آنجا می گذشت و پنجره خالی نگاه می کرد.

ای کاش آن روز نمی ایستاد تا او... .

صفا

دیماه ه ش ت اد-و-ن ه


شعر... .

در جواب این بیت که می گوید:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم/.../خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

آمد:

اشتباه از ما بود

که نمی دانستیم

سرو اگر قد بلندی دارد

نه برای دیدن یار تقلا می کند

فخر بر قامت خشکیده ی معشوق

می فروشد

اشتباه از ما بود

و کماکان نیز هم

که به لبخند و لب سرخ اقاقی

دل بستیم

و نمی دانستیم

که برای لحظه ای لبخند

روح می کاهد و جان می ساید

صفا

دی هشتاد و نه

برای خیسی چشم هایشان.. .

مساله این نیست که می شناختم یا نه، مساله این نیست که فقط یک بار؛ آن هم در بحثی نامربوط فقط اسمش را شنیده بودم، مساله جان انسان هاست که برایم محترم است. مساله نبودن کسی است که کسانی دوستش دارند. همینکه برانی یکی در همین دانشکده، با همان شور و هیجان آدم هایش، پشت همان میز ها و توی همان آتلیه های که هر روز زیر و رویش می کنیم؛ روزگار می گذرانده، برایت کافی است تا وقتی که خبر رفتنش را می آورند ناراحت شوی. وقتی که به چشم های پراز اشکی نگاه می کنی که انتظار بازگشتش را داشته اند؛ به خود می گویی کی قرار است چشم های من اینگونه خیس شوند؟ وقتی نگاه مضطرب عزیزانش را میبینی که زندگی شان چون کابوس گشته، وقتی دوستانش را می بینی که گریه کنان؛ سعی می کنند خاطراتش را مرور کنند و نبودنش را برای خود التیام دهند، وقتی لباسُ سیاه هایی را میبینی که تا دیروز، با شور و حرارت کنارش شادی می کرده اند، به خودت حق می دهی که ندیده و نشناخته؛ غمگین شوی و برایش سیاه بپوشی.

برای جان آدم ها، برای جوانی، برای رفتن که سرنوشت همه ی ماست، برای اویی که حتی اسمش را هم نمی دانم.

صفا

ششم دی ماه هشتاد و نه


دفاعیات یک قاتل...

آقای قاضی!

من شما را فردی عادل می دانم؛ فردی که نمی گذارد حق کسی تضییع شود. اگر تعللتان برای حفظ حقوق من است، اگر امید رهایی من دارید، اگر می پندارید که می شود پای من را به زمین محکم کرد، باید بگویم که این خارج از عدالت است. عدالت آن است که خون ریخته را جواب دهید؛ عدالت آن است که دست شیطان از دنیا کوتاه کنید؛ عدالت آن است که داغ عزیزان را التیام دهید و عدالت هیچ میانه ای با من ندارد. من نمی توانم در دنیایی بمانم که با عفو من خون انسان ها پایمال شود، من نمی توانم چنگ بر دنیایی بزنم که بودنم قوانین طبیعی آن را بر هم می زند، من نمی توانم با بوی خون زندگی کنم... .

بخشی از "دفاعیات یک قاتل" ، داستانی که به کندی سطرهایش به پیش می رود.

ص ف الف

امروز

من و مهتاب و گل و هوای عالی...!!!

از خویشتن خویشم شعری بروز داده ام که اندر این مجال ذکرش خالی از لطف نیست!!

امروز که حال من دیوانه خراب است/.../اشکم به روی شانه بیگانه حرام است

امروز که دلدار در این برزح هستی/.../ماندن به برش چون می میخانه حرام است

امروز طلب چون طرب و باده و مستی/.../جز در طرف حاکم میخانه حرام است

یارا تو اگر چهره از آن رخ بگشایی/.../ماندن به ره مستی و میخانه حرام است

گر حاکم و مذهب سخن از عشق براند/.../ماندن به ره عشق تو چون کفر حرام است

صاد ف الف

آذر 89

پی نوشت:
عنوان: عزیزم جای تو خالی(2)
متن:
این چه جهانی است که نوشیدن می نارواست/.../این چه بهشتی است در آن خوردن گندم خطاست

امروز... .

تا حالا اینجوریش را فکر نکرده بودم. آری؛دلم خوش است به این اراجیف ِبه ظاهر منظم، دلم خوش است به این نوشته های .... .

تاحالا اینگونه به قضیه نگاه نکرده بودم؛ که واقعا دلم خوش است که مطلب می نویسم، دلم خوش است که بچه بازی های روزانه ام را رفتار و منش می دانم ؛ اراجیف نویسی ام را وبلاگ نویسی می دانم و افکار نامتعادلم را اندیشه های قابل رشد می پندارم. دلم خوش است که قلم می رانم و سخن می دانم، دلم خوش است که تفکر می پراکنم و عقیده ابراز می کنم. نمی دانستم که صحبت هایم، آن به اصطلاح رویه ی متعالی ام؛ در حد یک مسخره بازی کودکانست و همه ی اندیشه هایم، دل خوشی های شیرین یک "سر فرو برده در افکار خویش" است. نمی دانستم که این دوسال و اندی که مکعب داری می کنم، همه اش وقت گذرانی بود برای "خوش خوشک" بازی های کودکانه ی ذهنی که از فرط اعوجاج فکری، خود را برتر از دیگران می داند. نمی دانستم که سطر سطر کتاب ها، تاکیدی دارند بر خوشی های ساده انگارانه ی من، نمی دانستم که آن دلگرمی های این چند وقته، خوشی افزودن بر خوشی های ساده لوحانه ی افکار به انحطاط رفته ی من است.

امروز، بی شک روز مهمی خواهد بود؛ برای کسی که چون کبک سر برزمین فروبرده و در دریای تخیلات خویش مغروق است و نمی داند که این همه مدت، همه ی تعالی اش دل خوشی های ساده لوحانه ای بوده اند و همه ی آن اندیشه پراکنی اش، نشر ساده انگاری اش است.

اما امروز دریافتم که راه به بیراهه می روم و دل در گرو هدفی ناروا نهاده ام. من امروز؛ خود را مدیون کسی می دانم که از سزلطف، از آنچه او "خوش خیالی واهی" و "خیال خام" می داند، گذشت می کند و مرا از "خواب خرگوشی" ام بیدار می کند.

امروز؛ دلخوشی بیهوده ام را به کناری می نهم و بدنبال غایتی می روم که چند سال دیگر، دوباره این چنین خود را ملامت نکنم.

پی نوشت:

-شخصیت افراد

-افکار آنان

-باور های انسان ها

-پیش زمینه های فکری

-اعتقادات

-و در نهایت، احترام به خویش و احتراز از آنچه که ما را در میانه ی هجمه ی دیگران قرار می دهد.

صاد ف الف

بیست و پنجمین روز

آبانی ترین ماه

هشت و نه

سخنی از عمق جان.... .

اندیشه ای برخواسته از ناامیدی مرا فراگرفته است که هیچ ِ دنبا، هیچگاه بر مرادم نخواهد بود؛ و آنگاهی که فکر می کنم طریقم بر طریق دنیاست، از نهان؛ چنان می شود و روزگارم بدان سان می گردد که گویی....

*در ژرفای وجود، در اعماق و پنهان روح، اندیشه ای است که مرا ناخواسته به سوی جهنمی سوق می دهد که انتهایش فسردگی و نالانی است. این ناخواسته ی نامبارک، این طلیعه ی شوم که خدا بی شک ازجهت رحمت عطا کرده، این سخت آورد ماندن برطریق راست، چنان روح می ساید و توان می کاهد که ترس آن داریم روزی به جهت ناتوانی، خدایگان و آن رحمت پر سرّش را فراموش کرده و این شیطان عریان را مرید شویم و دل به نعمات پرجلایش بدهیم. می ترسیم روزی دل در گرو عشقی بنهیم که وجود کبریایی اش را شیطان؛ آلوده به ناپاکی گردانده باشد. می ترسیم در این زهد دنیایی مان، به راه خدایگان فانی قدم برداریم و تمسک به آن رانده شده بجوییم و احساس را خانه ی متمسکانش قرار دهیم.

می ترسیم؛ از خدا با آن جلالش. می ترسیم؛ از خود با این فرودستی و فرومایگی. می ترسیم؛ از شیطان با آن دلبری و زیبایی اش و باز هم می ترسیم از نفس و او؛ که گاهی عنان از کف می گیرند و عشق را بازیچه قرار می نهند.

خدایا، چنان که می دانی و خود مقدر ساختی، این شیطان؛ این آزرده از رجم نیاکان که کین ِ نیکی بر دل دارد، چنان در تکاپوی فریفتن و آلودن است که این جان بی رمق و ایمان ضعیف را یارای دفعش نیست.

تو را به جلالت؛مهرت و خشمت، ما را به آن راه بر که خود در انتهایش هستی

خدایا، این سرشت را؛ این فطرت و احساس را پاک نگه دار که تو خدای .... .

بیتکی از خودم... .

نتایج کلاس پربار روستا، این بیت شعر شد... .

روزی دل غم باره من عزم سفر کرد

از خویش تهی گشت

آواره ی آن یار نظر کرده ی ما گشت

از خویش تهی گشت و همه آهنگ سفر کرد.

صفا

دوازدهم 8 0 هشتاد-نه

و اما ستاره ... .

به نظر شما اگر خورشید در شب طلوع می کرد، آیا کسی به ستاره ها دل می بست؟

ستاره ها را زیبا می نامیم، غمزه هایشان می پسندیم و عشوه هایشان دل پذیر می دانیم. عده ای شب ها، آسمان را رصد می کنند تا ستاره ها ببینند، عده ای به کویر می روند تا آرامش شب آن را با ستاره های درخشانش تجربه کنند، عده ای نام عزیزان خود را ستاره می گذارند. همه ی این ها بدلیل زیبایی ستاره است. در شب؛ این نقاط نورانی که نشان از کورسوی امید بشری است، در نقاطی دوردست که هیچ کداممان نمی دانیم دقیقا کجاست، در آسمانی که همه اش ظلمت است و تاریکی، زیبایی دل فریبی می آفرینند؛ چنان که اگر بدان ها خیره شوی، اگر کمی در خیال فروبروی؛ دیگر کمتر رغبت می کنی  سر فرود بیاوری و به زمین پای بسته در مادیات بنگری.
اما، اما این ستاره ی زیبا؛ این دل فریب دل انگیز را چه می شود؛ هنگامی که خورشید می آید و نورافشانی می کند؟ ما بر این خیالیم که ستاره رفت و بجایش این گوی نورانی سوزان که برای احترازش باید به مشقت بیفتیم و تا رفتنش تحملش کنیم؛ آمده است. اما نمی دانیم آن نقطه ی نورانی، چنان در برابر این عظمت و جلال حقیر است که چون اندکی از آن پرتو هستی بخشش را می بیند، رنگ می بازد و جلوه اش تمام می شود. نمی دانیم دل به کوچکتری داده ایم و عظمت آن نور ازل را در نمی یابیم. نمی دانیم که این ستاره؛ اندکی از آن لایتناهی بی پایان است و چون وجود و ذات می آید، تا رفتنش؛ تا بی فروغ شدنش؛ صبر می کند و ما نمی دانیم که این گوی طلایی منشا زیبایی هاست.
غرض آنکه؛ گاهی چون ذات خورشید ها را درک نمی کنیم، به چشمک و کورسوی ستاره ها دل می بندیم و فریب نور اندکشان را می خوریم. آنانی که بی هیچ چشم داشتی؛ مهر خود را عرضه می کنند را نمی بینیم و به نور وجود کسانی امیدواریم که برای اندکی محبت، همچون ستاره؛ باید انتظار تاریکی و ظلمات را داشته باشیم تا اندک نور آن نمایان شود.
مراد آنکه، ما آنچه که شایسته ماست را در نمی یابیم و به دنبال آنانی هستیم که ارزشمان برای آن ها، فقط نوری ضعیف و مقطعی است.ما خورشیدهای اطرافمان را درنمی یابیم.

ما غافل از خویش و از آنانی هستیم که پیرامونمان، ما را می طلبند و ما فقط در انتظار خنکای ظلمانی شب هستیم.

صفا

11 آبان 9 8


پی نوشت:
ستاره را رصد می کنند یا رسد؟

مرد... .

پنجم شهریور ماه هشتاد و نه
مرد سه مشخصه دارد، غرور،غیرت،جنسیت
حرف از مرد های دهه چهل نمی زنیم که یک پرچین سبیل داشتند و مرامشان، زبانزد محله و اطرافیان بود، حرف از مرد های امروزی است که نه سبیل دارند، نه ابروهای پرپشت و نه موهای فرفری و پشت مو. مرد هایی که دیگر دم از مرام و لوطی گری نمی زنند، به دختر همسایه آبجی نمی گویند، دیگر چشم به آسفالت زمین نمی دوزند تا حیائشان حفظ شود، دیگر زن و فرزند و خواهرشان را به اسم غیرت به باد کتک نمی گیرند و در خانه حبس نمی کنند. حرف از مرد امروزی است که اتفاقا موهایش را اتو می کند تا صاف شود، پشت کردنش را مدام اصلاح می کند تا مبادا پشت موهایش به اصطلاح کفتری شود. در خیابان هر دختری که می بیند؛ چشم هایش را خوب باز می کند تا ثانیه ای را از دست ندهد. هرطور که شده و توان دارد،سعی می کند برای دیگران مزاحمت ایجاد کند تا خودش خوش بگذراند. به مادر و خواهر و زنش کاری ندارد،معتقد است هرکسی را در گور خودش می گذارند. اما این مردی که انگار ماست شده است و هیچ چیز برایش مهم نیست، هنوز این سه مشخصه ای که مرد های سبیل کلفت و مشتی دهه چهل داشته اند را دارد: غرور و غیرت و جنسیت.
این مرد سیب زمینی که خیلی ها تصور می کنند، میشود توی سرش زد و افسار بر دهانش انداخت و سوارش شد، مثل همه ی مردهای دیگر غرور دارد. این مرد؛ هنوز همان غرور به زعم عده ای احمقانه ی مردهای قدیمی را دارد. دوست دارد که گاهی، حرف بی منطقش؛ مورد قبول واقع شود. دوست دارد که گاهی اطرافیانش، همان هایی که جنس لطیف می خواندشان و به اسم روشنفکری، همه ی عقایدشان را محترم می شمارد؛ خواسته هایش را مقدم بشمارند. دوست دارد گاهی احساس کند که از غرور مجروحش چیزی باقی مانده است.
و اما غیرت، موضوعی که امروزه اگر غفلت کنی و بلند بر زبان بیاوری، باید سالیان سال توبه کنی و تقاص پس بدهی. و جنسیت که تمام بدبختی بشر از آن است.
تمام.



خر ملاجعفر... .

به نام خدا
30.05.89
خر ملاجعفر که دیروز توی رودخانه افتاده بود و قبل از آنکه خفه شود، از ترس سکته کرده بود و مرده بود، امروز ماجرایی درست کرد برای ما. خر بینوا که دیروز دستش از دنیا کوتاه شد و با بدشانسی، از این دنیایی که ملاجعفر برایش ساخته بود خلاص شده بود، امروز بعد از یک روز آبتنی، رفته بود توی ژنراتور برق بند پایین رودخانه و تکه تکه شده بود. تکه تکه شدنش که مهم نبود، خر بخت برگشته برایش فرق نمی کرد که توی خاک دفنش کنند یا اینکه ریز ریز شود و ماهی ها کیفش را ببرند، بدبختی اینجا بود که ژنراتور که انگار نمی تواست از خر برق تولید کند، همانجا فی الحظه سنگ کوب کرده بود و رحمت ا...، مدار و سیم پیچ و پره و هرجایی که قابل خراب شدن بود را به فنا داده بود.
 ملاجعفر که انگاری مار مغزش را گاز کرفته بود، مثل دیوانه ها توی ده راه می رفت و به خرش فحش می داد. مردم جلوی اتاق نگهداری بند جمع شده بودند که "این چه وضعی است که برق ما رفته و شما نشسته اید و هیچ کاری نمی کنید".مسئول ژنراتور که اتفاقا مسئول کارگاه بند بود و کلا همه کاره آن اطراف بود، هرچه به مردم می گفت که آخر به من چه ربطی دارد که یک خر؛ هوس شنا کرده و صاف رفته وسط ژنراتور، به گوش هیچکس نمی رفت. ملاجعفر از ترس اینکه جلویش را بگیرند و متلک بارش کنند، توی خانه بسط نشسته بود و به خرش مدام فحش می داد. زنش را فرستاده بود تا خرهای دیگرشان را توی طویله به در و دیوار زنجیر کند که مبادا اینها خریتشان گل کند و دوباره گند دیگری بالا بیاورند. از مرکز برق منطقه خبر آمد که ژنراتور برق ده، چون خیلی قدیمی بوده و دیگر تولید نمی شود، قابل تعمیر نیست؛ از ژنراتور نو هم تا بودجه ندهند خبری نیست. مردم دوباره جمع شدند و داد و فریاد کردند که "یعنی چه ژنراتور نمی دهیم، یک خر؛ خریت کرده ما چرا باید تاوان پس بدهیم".اما هرچه داد زدند و فحش دادند، خبری نشد.
کم کم همه از بی برقی کلافه شده بودند. نامه نوشتند و گفتند که پول ژنراتور را می دهند؛ هروقت بودجه آمد پولشان را پس می گیرند. جواب نامه نیامد. دوباره مردم جمع شدند و فحش دادند و داد زدند، دوباره نامه نوشتند و گفتند که پولشان را پس نمی گیرند. اینبار جواب آمد که ژنراتور نو، تا چند ماه واردات و انتقالش طول می کشد؛همچنین باید پولش را اول نقد بدهند. دوباره مردم جمع شدند و فحش دادند و داد زدند که "این چه وضعی است" و "ما برق می خواهیم". همانجا مسئول بند را زدند و از ده بیرون کردند، ساختمان کنترل بند را خراب کردند و فردایش چند گوسفند بردند که خوب آنجا بچرند و بر.... . ژنراتور سوخته را آتش زدند و خود بند را سوراخ کردند تا خودش خراب شود.
بعد از چند روز،" دوباره همانجای قبلی جمع شدند و فحش دادند و داد زدند و سیگار کشیدند"، بعد از آن "بند را کامل خراب کردند" تا دلشان خنک شود. "خرهای ملاجعفر را هم اول کتک زدند و بعد بی نواها را توی رودخانه انداختند".
بعد از چند روز، نامه آمد که ژنراتور را خریده اند و برای نصب به ده می فرستند، پولش را هم جور کرده اند، یک مسئول جدید هم برایش می فرستند. ژنراتور آمد، اما چون بند خراب شده بود؛ برگشت خورد. نامه آمد که ساختن بند یک سال طول می کشد و تا آنوقت، نمی توان کاری کرد.باید صبر کنند.
مردم دوباره جمع شدند، اینبار به خودشان فحش می دادند و سر هم داد می کشیدند. یک عده دعوایشان بالا گرفت و کتک کاری شد، عده ای دیگر از عصبانیت تیرهای برق را می کندند، عده ای دیگر هم به خانه ی ملاجعفر رفتند و بچه هایش را کتک زدند و خود ملاجعفر را پالان تنش کردند. دوباره چند روز بعد مردم جمع شدند و فحش دادند و داد زدند. ملاجعفر را کتک زدند و دست آخری هم تیرهای برق را کندند و سیم هایش را توی رودخانه ریختند.
نامه آمد که برایتان ژنراتور دیزلی می فرستیم. ژنراتور آمد، اما چون کابل کشی نداشتند، دوباره برگشت خورد.
مردم دوباره جمع شدند و فحش دادند و داد زدند و .... .

من و ماه ... .

هفت/صفر-چهار/هشتاد و نه
امروز پس از روزها بي علاقگي به قلم و نوشتار، قلم بدست گرفته ام و با انبوهي از روزمرگي ها و علايقم مواجه مي شوم که دوست دارم راجع به آن ها و راجع به همه ي دلبستگي هاي اين روزهايم که عجيب پايم را به زمين خاکي و فاني بسته است، بنويسم. اما؛ اين ها و همه ي آنچه که در وراي ذهنم مي گذرد را، آنگاهي بر روي کاغذ جاري مي کنم که بتوانم آنچه را مي گويند و آنچه را که از من مي خواهند درک کنم. انگاهي راجع به روزمرگي ها و عادات زميني ام مي نويسم که بدانم، از روحم چه مي خواهند و چه مي کاهند. اما اکنون، بنابر توصيه ي دوستي مي خواهم راجع به ماه بنويسم.
ماه، صورت آن را چون کره اي، با لکه هاي تاريکي برآن سپيدي عاريه مي بينيم. ظاهرش را دوست داريم، اما نمي دانيم هرآنچه دارد از آن او نيست، همه اش فريب است؛ همه اش ظاهري است که از جايي ديگر و منبع ديگر نشات مي گيرد. نمي دانيم که آن سپيد نوري که در عمق تاريکي شب، نويد صبحي روشن مي دهد، جز بازتابي از حقيقتي بزرگتر، چيزي بيش نيست.
نمي دانيم که او، يعني ماه، اگر به ظاهر آرام آن بالا نشسته و نورافشاني مي کند، اما تقلايي وصف ناپذير براي فريب آناني دارد که نور وجود را گم کرده اند و در تاريکي شب سر بر آسمان برميدارند. آناني که نمي دانند نور ماه،همان نور وجودي انسان است که "و نفخ فيه من روحي" است، نمي دانند اين سپيد گوي فريب آلود همان خورشيد است و آن نور هم؛ هماني است که هر روز براي احتراز از آن، به زير سايه اي مي خزيم تا آنگاهي که براي ديدن اطرافمان دست را ديده ي ذهن قرار دهيم. آن يکي را زيبا مي ناميم و فريبش را نمي بينيم و اين يکي را سوزان مي ناميم و مهرش را و کرمش را نمي بينيم. تا بدانجا فريب اين نور عاريه را خورده ايم که زيبارويان را نيز چون ماه مي بينيم و "ماه رو" مي ناميم. البته؛ اين نيز به همان روال است، ماه روياني که جلوه اي از جمال حقند را چون خدا مي پرستيم  و مرحمت طلب مي کنيم و محبت گدايي مي کنيم؛ در حالي که خداي را در جانماز و تسبيح و قرآنمان، در گوشه ي تاقچه هايي که برايشان ساخته ايم؛ فراموش کرده ايم و از ياد برده ايم که اينان، آنچه از نور الهي است را منعکس مي کنند و خود مفعول اراده ي حقند.
خداوند ماه و امثالش را براي آن آفريده که نشانه اي باشند از منبع بي پايان، که راهنمايي کنند و هشدار دهند و آگاه سازند. براستي که خداوند زيباست.
من ماه را چيزي جز نشانه اي از حقيقتي عظيم نمي دانم که هيچگاه زيبا نبوده، فقط مي تواند بخوبي انسان را فريب دهد.
گاهي حس مي کنم که ماه هم شيطان است.

تفکرات... .

هجده/پنج/هشتاد و نه.

فکر می کردم که می توانم آنگونه که دیگر نتوانم از خود ایراد بگیرم. فکر می کردم می توانم خودم را؛ افکارم را؛ تخیلاتم را دگرگون کنم و این حس نفرت را از درونم بیرون برانم. فکر می کردم آنقدر بر روحم تسلط دارم که بتوانم؛ مسیرش را به مسیر خواست و اراده ی عقلانیم تغییر دهم. فکر می کردم که کمکی که شدیدا انتظار آن را داشتم؛ به یاری ام می آید و از این برزخ دیوانه وار افکار؛ بیرونم می کند. فکر می کردم که دست های آشنا؛ دست های خسته از کمک طلبیدنم را می گیرند و از این چاه پستی؛ خارجم می کنند.افکارم...افکارم همه اشتباه بود. اشتباه فکر می کردم؛ آنگاهی که تصور می کردم؛ امروز شروعی است بر روزگاران تباهی اندیشه های بی ریشه ام و امروز، پایان دوران کابوس های این چند روزه ام است. همه ی این ها اشتباه بود. امروز نه تنها فراغت و عافیت بدست نیاوردم، که آنچه این سال ها، چون مرواریدی در گوشه ای از آن محافظت می کردم و پاسش می داشتم نیز؛ از دست دادم. امروز را در تاریخ روزگارانم ثبت می کنم، روزی که داشته هایم از دست برفت و آنچه که امید آن داشتم نیز، به من رخ نشان نداد.

امروز فهمیدم دنیا؛ نه بر وفق مراد ما و نه بر اساس افکار و پیش بینی های ماست، زندگی برخلاف همه ی مصالح و منافع ما جریان پیدا می کند.

حال، بعد از همه ی این نامهری های روزگار که خوشی ام را ناخوش کرده است، بدان می اندیشم که؛ مگر نه اینکه برای سختی و مشکلات؛ دوست .... .


پی نوشت:

یک کامنت خصوصی که بنظرم حرف قشنگی می زنه.

فقط کنایه این کامنت رو متوجه نشدم، یکم راهنمایی لطفا... .

چه خوب میشد اگر خواسته هایمان را میسنجیدیم.توقعات را کم میکردیم.شرایط دیگران را هم در نظر می گرفتیم.همیشه حق را به خود نمی دادیم.با مظلوم نمایی ها سبب رنجش دیگران نمی شدیم.


دلنوشت هاي يك دل ... .

بگذار روزها بگذرند

بگذار ثانيه ها يك به يك سپري شوند

بگذار لحظه ها تمام بشوند

ديگر اهميتي ندارد

روزها را بي من بشمار

اين شمارش پاياني ندارد

روزها را بشمار

تا بي انتها...


پي نوشت: ياران ره عشق منزل ندارد....اين بحر مواج ساحل ندارد


05/07

به نام ایزد توانای هستی

این تازه شدن ها و دوباره آغاز کردن هاست که زندگی را جذاب می کند.

آدمی اگر در زندگی، مدام بر یک طریق و روال روزگار بگذراند، روزی از این یکنواختی خسته می شود. روزی می رسد که دیگر؛ توان تکرار مکررات هر روزش را ندارد، روزی می رسد که دیگر رغبتی برای ادامه ی روند تکراری فرورفتن در روزمرگی ها را ندارد. برای همین است که در زندگی اش، مدام در پی تغییر است، همین تغییرات است که به او امید می دهد که می تواند؛ سالیان دیگری هم در این کره ی بیرحم نفس تازه کند و روزگار بگذراند.

تا کودکیم، با سرگرمی ها برایمان تغییر می آفرینند تا میل به رشد داشته باشیم، بزرگتر که می شویم؛ با سال های تحصیل و درس های گوناگون، کمی بعدتر؛با دختران زیباروی و مال دنیا و هوس های بی انتها و گوناگون، و بعدتر از آن با ازدواج و سبک های آن، و در آخر با فرزندان و رشد و تعالی آن ها. در پایان عمر؛ زمانی که به گذشته می نگریم می بینیم که فقط سرگرم تغییرات بوده ایم و نفس می پراکندیم و هیچ در نیافتیم. برای همین است که هیچکس طلب مرگ نمی کند؛ چرا که گذشته را خسران دیده در می یابد و امید به تغییر آن دارد و عمر فزون تر طلب می کند، برای همین است که هنگام مرگ؛ هیچکس لبخند نمی زند، نه برای اینکه می میرد؛که زندگی تمام شدنی است، برای این خندان نیست که می داند در این دنیا پس از سال ها؛ هیچ بدست نیاورده و فقط سرگرم تغییرات بوده است. و چه کم آدم هایی هستند که هنگام مرگ،لبخند می زنند.

مرادم اینست که، این تغییرات در لحظه لحظه ی زندگی مان وجود دارند و دیده می شوند، کاش آن ها را ببینیم و بشناسیم و بی جهت مشغولشان نشویم. کاش مبدا را بشناسیم و در راه آن قدم برداریم. کاش خدا را می شناختیم و در طریق بندگی اش قدم بی می داشتیم. و امیدوار باشیم که هنگام مرگ، لبخندی هرچند بی رمق و خشکیده، بر لبانمان باشد.

من،صفا،حق جو.

از او طلب کنیم که ما را گرفتار امر دنیا نکند که بی پایان است این هوس سیطان پرست.

مکعبم تنها شده ... .

چندی است بسان روزهای گذشته مان ، کماکان تخیل نوشتاریمان خشک شده ، چیزی برای ارائه در این مکعب دوست داشتنی نداریم.

طفلک تنها شده .... .

به این میگویند تنبلی فکری و اندیشه ای.... .

دلنوشت ، آچه از دل می آید .... .

امروز پس از روزها دوری از قلم و اندیشه گاهم، تصمیم گرفتم که قلم دست بگیرم و و عقده ی همه ی روزهایی که حصرت قلم بودم را خالی کنم. چند روزی است قلم بدست نگرفته ام، این جمله ی دوست داشتنی من است که همیشه دوست دارم؛ اول متن هایم به هر بهانه ای استفاده اش کنم.

چند روزی است قلم به دست نگرفته ام، آنقدر درگیر کارها و روزمرگی هایم شده ام که به کل، آن آرمانی که همیشه سودای فتح آن را در سر می پروراندم را فراموش کرده ام، فراموش کرده ام که روزی آرزو داشتم همه ی اوقاتم را به نوشتن سپری کنم، آرزو داشتم آنقدر توان داشته باشم که روزی؛ همه ی افکارم را و آنچه که بدان می نگرم را بروی کاغذ جاری کنم. اما اکنون؛ که آمالم در پستوی ذهن آرمانگرایم؛ خاک غربت می خورد و نفس دنیاپرست، سوار بر اسب مادیات و خواب و خور و شهوت؛می تازد، جز مال و منال و دنیایی زادگان، آرمانی ندارم. اکنون؛ همه ی آن قله های اندیشه ای و روحی را در ورای ابر های مه آلود هستی و دنیا گم کرده ام. اکنون دیگر ملاک آدم ها را، روح آنان نمی دانم، اکنون با آن مکعب شش وجه و N راس؛ هیچ شباهتی ندارم. اکنون؛من دنیا پرستی شده ام که صبحم را با ذکر بندگان شروع می کنم و انتهای شب را با مناجات مخلوقش سپری می کنم.

این روزها، چنان از خودم ناامید گشته ام که گاهی با خود می اندیشم؛ آیا من همان صفایی هستم که روزی آرزو می کرد لحظه ای فراغت بیاید تا به روح وجودی اش بیندیشد؟؟!!. اکنون؛ من؛ صفایی که دیگر مشابهتی با گذشته اش ندارد، غرق در منجلاب دنیا پرستی و دنیاسازی، با دست های خود؛ قبری می کند برای روح و اندیشه اش تا آخرین حلقه ی واصل به خدایش را در زیر خاک پست لذت و شهوت مدفون سازد.

امروز پس از روزها، زخم چرکین خاطرات گذشته ام را باز کردم، خنکای آن روز های خوش، چنان متورمش کرد که آنی پنداشتم خونریزی دوباره از سر گرفته شد، با هزار مشقت؛ مرهمی از فراموشی بر روی آن گذاشتم و دوباره بستمش؛ تا دیگر هوس بازگشت به آن روزهای خونبار را نکند. با خود عهد کرده ام؛ هرآنچه خاطره گشت را بازیابی نکنم، چراکه می دانم حسرتش را می خورم و انتهای حسرت؛ افسردگی خلاء وجودی اش است.

مرادم این است: نبش قبر تاریخ و آنچه که روزگاری دوست داشتنی بوده، جز افسوس؛ چیزی دربر نخواهد داشت. من هم به عهد خود پایبندم و هیچگاه از آن عدول نخواهم کرد.

ص ف ا = آقا سید.

ما و تنبلیمان....

این وبلاگ دیس اکتیو نشده ، فقط نویسنده اش کمی تنبل گشته و حوصله -والبته وقت- نوشتن و تایپ ندارد، البته قصد دارد به زودی مطلبی پیرامون آنچه "تنبلی اندیشه ای" می نامدش ، بنویسد، انشاالله که موفق بشود.

ص ف ا -- ح ق ج و.

ما و تنبلیمان....

این وبلاگ دیس اکتیو نشده ، فقط نویسنده اش کمی تنبل گشته و حوصله -والبته وقت- نوشتن و تایپ ندارد، البته قصد دارد به زودی مطلبی پیرامون آنچه "تنبلی اندیشه ای" می نامدش ، بنویسد، انشاالله که موفق بشود.

ص ف ا -- ح ق ج و.

و .... مادر....

روزت مبارک.


امشب از شبهای تنهایی است ، رحمی کن به ما ... .

هرآنچه بود ، گذشت.

حلقه ای گمشده در روحم ، احتمالا سالها باقی خواهد ماند .

همین.

بهاری در بهار

در آستانه خرداد هستیم ، ماهی که همه اش خاطره است، ماهی که احتمالا با همه ماه های هشتاد و نه فرق خواهد کرد.

2 خرداد : بیست و یک سال پیش، در دومین روز خرداد، پسری که هیچ مشخصه خاصی نسبت به همه ی پسران متولد شده نداشت، با گریه هایی گوشخراش، با چشمانی بسته، پای به دنیا نهاد. پسرک نمی دانست - و البته هنوز هم نمی داند - پای به چه دنیایی گذاشته است، اما توفیق اجباری بود و باید فرمان خدایی که "و نفخ فیه من روحی" برایش کرده بود را اجرا می کرد. پسرک، آن روز های ابتدایی، خندان از شکلک های دنیا، بیخیال از همه ی صورتک های غمگین پیرامونش، استخوان سفت می کرد و قد می کشید.

پسرک ما که هفت را گذرانده بود و مدرسه می رفت، تازه می دید که این دنیا، به زیبایی و خنده داری آن شکلک هایی که هر روز ساعت ها با آن ها سرگرم می شد؛ نیست. پسرک می دید که در این دنیا به غیر از "عزیزم و جانم " اینجور چیزها؛ فحش و ناسزا نیز هست. می دید که جز محبت، حسادت و دروغ و ریا و خیلی سیاهی های دیگر هم هست. کم کم تصمیم گرفت که این ها را بیاموزد تا با هر کسی با ادبیانت خودش سخن بگوید. بزرگتر که شد فهمید بجز دوست داشتن و محبت کردن، پول نیز هست؛ دزدی هم وجود دارد؛ پسرک آن ها را نیز آموخت. هر آنچه پیرامونش می دید، صرف نظر از اینکه خوب یا بد است، آن را می آموخت.

پسرک ما که دیگر بقول اطرافیان برای خودش مردی شده بود، کلکسیونی از رفتار ها و منش ها و خصلت ها را جمع کرده بود، تا به حساب خودش؛ با هرکسی مثل خودش رفتار کند. و اکنون بیست و یک سال از آن روزی که با چشم بسته به دنیا آمده بود؛ می گذرد، و او دیگر آن پسرک چشم و گوش بسته نیست، آنقدر دنیا را با آدم های مختلف دیده است که دیگر نمی خواهد چیزی ببیند، آنقدر سیاهی دیده ، آنقدر نیرنگ و فریب دیده که دیگر رغبتی به گشودن چشم هایش ندارد. پسرک الان فقط می خواهد زلال روح او را ببیند تا شاید چشمانش را دوباره به روی دنیا باز کند. پسرک چندی است که دیگر سیاهی را نمی بیند. پسرک .... .

پی نوشت:

1.پسرک نمی داند که چرا نمی تواند آنچه در ذهن دارد را بروی کاغذ بیاورد.

2.پسرک نمی داند چرا در مطلبش اینقدر به حاشیه رفته است.

3. پسرک نمی داند که چرا نمی تواند زندگی نامه خود را بدور از فن نوشتن؛ خالص بنویسد.

4.پسرک نمی داند چگونه به او بگوید تا عمیقا باور کند.

5.پسرک نمی داند که چرا این دو خرداد قرار است با همه ی دوم خرداد های این بیست و یک سال فرق داشته باشد.

6. پسرک خیلی چیز ها را نمی داند.

7.پسرک ... .


2 خرداد:(از اون لحاظ) دو ، سه ، هفت ، شش

دوم خرداد هفتاد و شش ، چند ده میلیون آدم ، صندوق ، یک اسم ، یک حرکت نوین ، یک انقلاب درون انقلاب ، یک شروع ، آغاز یک جنبش

یک اسم ، یک شخصیت ، یک محبوب ، یک مرد ، یک پیشرو ، یک خاتمی


9 خرداد: متولد شد، هفتاد و یک روز از بهار گذشته؛ بهاری دیگر اتفاق افتاد... .

22 خرداد: نمی دانم.



تو خدای گناه کاران هم هستی... .

خدای من، خدای خوب و مهربانم، خدایی که جز تو هیچ کس را ندارم ، تو خدایی هستی که به غایت بخشنده ای...چند روزی است که سراغت را نگرفته ام، چند روزی است که یادت از ذهنم نگذشته است، اما تو کماکان؛ آن بالا؛ توی عرش کبریایی ات، خندان نشسته ای و نگاهم می کنی، تو کماکان مرا می بینی، به من التفات می کنی، به من ارزانی می کنی. خدایا آنقدر مهربانی که این چند روزه؛ نگاهت را از من برنداشتی. خدایا ! این چند روزه که سرم به آسمان بلند نمی شد، این چند روزی که زمین را محکم تر از هر زمانی گرفته ام و هرآنچه زمینی است می ستایم، به اندازه تمام سال های گذشته از عمرم؛ تو را به خود نزدیک دیدم . آنجایی که شیطان  غل و زنجیرش را برای نفسم آماده می کرد، می دیدم که چطور به تکاپو افتادی و یادت را در دلم انداختی، دیدم که چطور شیطان را می نگریستی.

آری خدای من ، تو نگران عبد گناهکارت بودی، تو به این بنده ی ناچیز که سراپا تقصیر بود؛ نظر می کردی.

تو آنقدر بزرگی که نمی توان جلالت را دید.

تو به چشم نمی آیی؛ آنقدر که بزرگی.. .

تو درک نمی شوی... .

تو خدایی هستی که جز تو قطعا خدایی نیست... .