به نام خدا
30.05.89
خر ملاجعفر که دیروز توی رودخانه افتاده بود و قبل از آنکه خفه شود، از ترس سکته کرده بود و مرده بود، امروز ماجرایی درست کرد برای ما. خر بینوا که دیروز دستش از دنیا کوتاه شد و با بدشانسی، از این دنیایی که ملاجعفر برایش ساخته بود خلاص شده بود، امروز بعد از یک روز آبتنی، رفته بود توی ژنراتور برق بند پایین رودخانه و تکه تکه شده بود. تکه تکه شدنش که مهم نبود، خر بخت برگشته برایش فرق نمی کرد که توی خاک دفنش کنند یا اینکه ریز ریز شود و ماهی ها کیفش را ببرند، بدبختی اینجا بود که ژنراتور که انگار نمی تواست از خر برق تولید کند، همانجا فی الحظه سنگ کوب کرده بود و رحمت ا...، مدار و سیم پیچ و پره و هرجایی که قابل خراب شدن بود را به فنا داده بود.
ملاجعفر که انگاری مار مغزش را گاز کرفته بود، مثل دیوانه ها توی ده راه می رفت و به خرش فحش می داد. مردم جلوی اتاق نگهداری بند جمع شده بودند که "این چه وضعی است که برق ما رفته و شما نشسته اید و هیچ کاری نمی کنید".مسئول ژنراتور که اتفاقا مسئول کارگاه بند بود و کلا همه کاره آن اطراف بود، هرچه به مردم می گفت که آخر به من چه ربطی دارد که یک خر؛ هوس شنا کرده و صاف رفته وسط ژنراتور، به گوش هیچکس نمی رفت. ملاجعفر از ترس اینکه جلویش را بگیرند و متلک بارش کنند، توی خانه بسط نشسته بود و به خرش مدام فحش می داد. زنش را فرستاده بود تا خرهای دیگرشان را توی طویله به در و دیوار زنجیر کند که مبادا اینها خریتشان گل کند و دوباره گند دیگری بالا بیاورند. از مرکز برق منطقه خبر آمد که ژنراتور برق ده، چون خیلی قدیمی بوده و دیگر تولید نمی شود، قابل تعمیر نیست؛ از ژنراتور نو هم تا بودجه ندهند خبری نیست. مردم دوباره جمع شدند و داد و فریاد کردند که "یعنی چه ژنراتور نمی دهیم، یک خر؛ خریت کرده ما چرا باید تاوان پس بدهیم".اما هرچه داد زدند و فحش دادند، خبری نشد.
کم کم همه از بی برقی کلافه شده بودند. نامه نوشتند و گفتند که پول ژنراتور را می دهند؛ هروقت بودجه آمد پولشان را پس می گیرند. جواب نامه نیامد. دوباره مردم جمع شدند و فحش دادند و داد زدند، دوباره نامه نوشتند و گفتند که پولشان را پس نمی گیرند. اینبار جواب آمد که ژنراتور نو، تا چند ماه واردات و انتقالش طول می کشد؛همچنین باید پولش را اول نقد بدهند. دوباره مردم جمع شدند و فحش دادند و داد زدند که "این چه وضعی است" و "ما برق می خواهیم". همانجا مسئول بند را زدند و از ده بیرون کردند، ساختمان کنترل بند را خراب کردند و فردایش چند گوسفند بردند که خوب آنجا بچرند و بر.... . ژنراتور سوخته را آتش زدند و خود بند را سوراخ کردند تا خودش خراب شود.
بعد از چند روز،" دوباره همانجای قبلی جمع شدند و فحش دادند و داد زدند و سیگار کشیدند"، بعد از آن "بند را کامل خراب کردند" تا دلشان خنک شود. "خرهای ملاجعفر را هم اول کتک زدند و بعد بی نواها را توی رودخانه انداختند".
بعد از چند روز، نامه آمد که ژنراتور را خریده اند و برای نصب به ده می فرستند، پولش را هم جور کرده اند، یک مسئول جدید هم برایش می فرستند. ژنراتور آمد، اما چون بند خراب شده بود؛ برگشت خورد. نامه آمد که ساختن بند یک سال طول می کشد و تا آنوقت، نمی توان کاری کرد.باید صبر کنند.
مردم دوباره جمع شدند، اینبار به خودشان فحش می دادند و سر هم داد می کشیدند. یک عده دعوایشان بالا گرفت و کتک کاری شد، عده ای دیگر از عصبانیت تیرهای برق را می کندند، عده ای دیگر هم به خانه ی ملاجعفر رفتند و بچه هایش را کتک زدند و خود ملاجعفر را پالان تنش کردند. دوباره چند روز بعد مردم جمع شدند و فحش دادند و داد زدند. ملاجعفر را کتک زدند و دست آخری هم تیرهای برق را کندند و سیم هایش را توی رودخانه ریختند.
نامه آمد که برایتان ژنراتور دیزلی می فرستیم. ژنراتور آمد، اما چون کابل کشی نداشتند، دوباره برگشت خورد.
مردم دوباره جمع شدند و فحش دادند و داد زدند و .... .