همچون محتضران، تنعا و غمین؛ در گوشه ای به انتظار مرگ نشسته ام تا شاید مرهمی شود بر سرگشتگی و آشفتگی من. دنیایی که تا دیروز زیبا و دل پذیر می دیدم؛ امروز برایم پوچ گشته. امروز دیگر رمق حتی نفس کشیدن هم ندارم. آرمان که هیچ؛ بدیهیاتم را هم از دست داده ام. هرچه داشتم؛ باخته ام، دیگر وجودم را هیچ ارزشی نیست. گویی تراشیده ام باشند؛ ناقص شده ام؛ هیچ از کمال و پیشرفت غیرهم ندارم. از دیروز، از پس از ثانیه های تلخ و اشک های دردآور؛ دیگر ذهنم یاری ام نمی کند. همه ی اعضای وجودم خودسر شده اند، دیگر حتی اختیار و اراده دست هایم را ندارم، دیگر حتی قلم؛ حتی قلم هم بر اختیار من نیست، افکارم به هر سویی می روند الا تمرکز. از دیروز، انگار که دنیا را برعکس می روم؛ هرآنچه که در آن هست را مانع می بینم. هیچ ِ دنیا برطریق مرادم نیست. دنیا؛ "آن دنیای رویایی و عاشقانه" دیگر حتی ارزش نفس پراکنی هم ندارد. بعد از آن و بعد از احساس هایی که خشکید و قلبی که از تپش ایستاد و ذهنی که از تفکر ناامید شد و قلمی که خشک شد و ایده آل هایی که به فنا رفت و عشقی که شکست خورد، از پس از دنیای آبادی که ویران شد و داستانی که نانوشته پایان یافت و چشمانی که بسته شد و روحی که پرکشید و رفت، و بعد از همه ی خاطرات و لحظه ها ثانیه ها، دیگر دنیا ارزش هیچ چیزی ندارد، حتی زنده ماندن. دیگر دلخوشی که هیچ؛ انگیزه و رمقی هم برای ماندن ندارم. دیگر راه رفتن و پای کوبیدن بر زمین و تحقیرش که زیرپای ما بود ارزشی ندارد، دوست دارم من چون آن خاک شوم و بدان روم و همانجا، زیر پای دیگران، بی هیچ فکری و اندیشه ای، بی هیچ آمالی و آرزویی، بی هیچ احساسی و بی هیچ تنفسی، آرام بگیرم و چون نباتات ارتزاق کنم و روزی بگیرم و در بر روی احساس و عاطفه ببندم و دنیا را از نگاه مادیات ببینم. حال که دلیلی بر ماورائم نیست، حال که زلال پاکی اش رخت بر بسته و رفته، حال که وجودش و احساسش از من دریغ شده، از چه روی به اندیشه و ذهن و احساس و غیرهم نیاز دارم. در این زمینی که من هستم و این هوایی که تنفس می کنم؛ با منطق ِ مادی گرایی و جنسیت ِ شهوت پرست می توان همه ی معادلات را حل کرد و فهمید، می توان زندگی کرد و به تعالی رسید، پس؛ از چه روی احساس و اندیشه ای را بیالایم که می دانم هیچ کس؛ هیچ کس خریدار آن نیست و هیچ رغبتی به درک آن ندارد. پس از او و پس از احساس او، این زخم های کاری دیگر هیچ گاه التیام نمی یابند تا بتوانند دوباره حسی و عشقی و زلالی تولید کنند.
و من امروز خسته از این دنیای بی رحم، و درمانده از افکار پوچم که نه دنیا را ارزشی می نهد و نه خویشتن را، بر آینده که تصویر سیاهی از ندامت و پشیمانی هاست می نگرم و افسردگی را حال غالب خود میبینم. من امروز و پس از آن رحلت . رفتن، پس از آن رخت بستن جان کاه و این تنهایی روح فرسا، با خود می اندیشم که خدای از چه روی مرا این چنین عتاب می کند؟! به گناه پیشین یا به سعادت پیش روی؟!
اندیشه ای از درون می خواند که ای کاش، این آخرین فرسایش قلم به اراده ام می بود و پس از این، نه قلمی می بود و نه اراده ای و نه اندیشه ای و همه اش، در همان شکافی که قرار است خاطرات در آن بمانند و اندیشه ها را تسخیر کنند؛ دفن شود و من فارغ از دنیا و فارغ از آدمیان، فارغ از احساس و اندیشه و تفکر و تعالی، فارغ از انسانیت، فقط دمی و بازدمی و خوابی و خوراکی و شهوتی؛ که اینگونه شاید دیگر این حس پوچ شکست و این احساس ترک خورده زاییده نشود و دیگر دنیا چنین شیاه نگردد. امید آن دارم که این سیه روزی و این عذاب بی پایان روح؛ روزی به پایان برسد. نه اینکه فراموش کنم -که فراموشی در "ذات احساس" معنایی ندارد و هرچه که فراموشی برآن فایق آید از جنس زمینیان و فانیان است و احساس، وجودی ملکوتی دارد-که درکش کنم و با آن به نحوی سازش کنم و دوباره بر طریق بازگردم.
خداوند بندگانش را، آنهایی که در طریقش باشند، و آن هایی که بر ذات او یگانه باور باشند را، هیچ از رحمت خود محروم نمی سازد؛ باشد که من هم از لطف و کرمش بی نصیب نشوم. و خداوند این سخت آوردگاه ها را برای تزکیه بر سر راه می نهد؛ همانطور که قالی را چوب زنند تا خاک از او بدر آید. باشد که من از آن جماعت باشم.
و سخن آخر با حجابی از کلمات همچون گذشته؛ برای دلیل این قلم فرسایی ها:
در ادامه مطلب
صفا
26فروردین نود
12:00