من و کافه پیانو

الان تمومش کردم.

هرچند هنوز در سطحی نیستم که کتابی اینچنین را نقد کنم ؛ اما گویا می توانم نظرم را بگویم.

Coming sOOn


می روم به ناکجا آباد ... .

می خواهم دست در دست باد، از این دیار غم زده ام بروم.

می خواهم چون ابری بر کویر خشک احساسات شکست خورده ام ببارم.

می خواهم نسیمی باشم و در میان گل های سبز عواطف سرود شادمانی بخوانم.

اما اکنون بسان خاری هستم در بیابان تنهایی احساسم.

خدا کند امشب اشک هایم جاری نشوند... .

نامه ای به خدای خوبم...

از کل مطلبم ، همین چند خط باقی موند، بقیش رو بنا به توصیه دوستان بیخیال شدم.

خدایا میبینی؟؟ منو میبینی؟؟ دستامو میبینی؟؟ ترسم رو میبینی؟؟ التهابمو میبینی؟؟

خدایا به کدوم گناه؟؟ بخاطر کدوم اشتباه؟؟ به عقوبت کدام پای کج؟؟

خدایا دستامو ببین؛؛ هنوز داره میلرزه؛؛ هنوز بدنم داغه؛؛ هنوز....

خدایا چرا جلوشونو نمی گیری؟؟ چرا ولشون کردی؟؟ چرا عذاب واسشون نمی فرستی؟؟

.....(خیلی دوست داشتم همشو اینجا بزارم؛ ولی باید به فکر خودم هم باشم.)

فعلا تا بعدا.