For U handsome

این مطلب ، هدیه ی دوستی قدیمی و بسیار دوست داشتنی است برای من و برای این اندیشه گاه .

"آسمانی ترین وانیل" یا "وانیلی ترین آسمان" ، دوستی از جنس احساس و فارغ از همه ی معادلات دوستی است، دوستی که فقط در قالب کلمات جان گرفته و تا ابد در همان کالبد احساسی خود می ماند و از یاد نمی رود. 

این مطلب را ایشان اختصاصا برای مکعب ما نوشته اند تا نود و یکمین وجه آن به قلم کسی ساخته شود که ارادتی خاص به تفکر و قلمش دارم. خدا همواره ایشان را مورد عنایت خود قرار دهد.

مهمان اختصاصی ، بخش جدید مکعب.


گاهی یه برگ رو می بینی که بی تاب چسبیده به شاخه و می رقصه و شاده... به خدا نگاه می کنی و ازش ممنونی و حس می کنی می تونی درکش کنی... که زیباست و نمی تونسته نیافرینه

گاهی سرت رو که می چرخونی می بینی یه عاشق دلتنگه معشوقیه که رفته، دوره دوره...به خدا نگاه می کنی و می گی درکت نمی کنم آخه چرا؟ چرا تو که خودت عاشقی...      
  
بعد با خودت می گی گیج شدم...خدایا درک کردن من سخته یا تو؟ تویی که ما رو اینجوری آفریدی سختتری یا ما که اینجوری آفریده شدیم؟  
با خودت کلنجار می ری، نمی تونی منکرش بشی، منکر خوبی هاش و حکمتی که پشت هر نقشه و برنامه ش ولو سخت خوابیده...  
می آی ازش شاکی بشی، دلخور بشی، عصبانی بشی... می بینی خداته، بی اینکه متوجه باشی درونت نشسته با عشق،نمی تونی بی انصاف باشی باهاش، خالقته، دوست داری بهش بگی چرا گاهی بدجنس می شه اما می بینی نمی تونی اینو بگی نه چون بترسی یا بزرگ باشه که هست...نمی تونی چون زبونت با دلت می چرخه و دلت عاشقشه بی اینکه حواست بوده باشه...  
      
بعد به خودت می گی هیچوقت عاشقی حتی زمینیش آسون نبوده ...اینکه اهوراییشه  
...قلبت درد می گیره، نفس کشیدنت سخت می شه اما  
به همه شون راضی و عاشقی چون می خوای تحت هر شرایطی باهات بمونه که اگه نباشه و همه چی باشه باز جای خالی عظیمی مثل یه حفره ی تاریک روحت رو پر می کنه  
          
واسه همینه که شگفت انگیزه و منحصر به فرد و بی نظیره  
          
و در نهایت تا دیوونت نکنه ،دیوونه ی خودش...ولت نمی کنه چون در عین عاشقی معشوقه.
مثل مجنون مثل لیلی...

من و "دست" نوشت... .

چندی پیش که قصد داشتم مطلبی با محتوای "دست" بنویسم (پست قبلی) ، علاوه بر آنچه که نوشتم؛ نوشته های کوتاه دیگری تولید کردم که به نظر خودم بیانگر احساس مورد نظر نبودند ، اما شاید اینها هم ارزشی داشته باشند.... .(نوشته ها فقط چند خط شروع مطلب است که در همان مقطع رها شده اند)

هر چه هست؛ از جنس احساس است، از جنس لطافت بدیع افکار خالصانه، از جنس انگاره های ما از این هستی است.


دست ها، این رابطان احساس، این جلوه های لطافت روح.

ای کاش دست هایش را هیچ گاه از من نمی گرفت، دوست داشتم که لطافتش را؛ خلوص روحش را که در دست هایش نمود پیدا می کند؛ بگیرم و از احساسش بچشم.


دست هایش را چنان صمیمی یافتم که دوست داشتم هیچگاه از دستشان ندهم، دوست دارم همیشه آن لطافت روح را حس کنم.


قدرت بیان ما، در دست هامان نهفته است.

با این دست ها می نویسیم، طرح می زنیم، ایده می دهیم، اما مهم تر از آن؛ با این دست ها احساس را منتقل می کنیم. دست ها نمودی از لطافت روحند، دست ها رابطان احساسند.

چیزی دوست داشتنی تر از این نیست که دست هایش را داشته باشی، چیزی دوست داشتنی تر از این نیست که لطافتش را حس کنی؛ با تمام وجود.


پنج انگشت متصل به یک استخوان با روکشی از پوست و گوشت، مگر چه دارد که اینقدر شیفته آنم؟؟

دوست دارم دست هایش را تصاحب کنم ، قطعا شیفته عصب و رگ و سلول نیستم... .



قطعا شیفته عصب و رگ و سلولش نیستم... .

دست در دست باد نهاده بودم و پرواز می کردم در آسمان تخیل، با خود به آن یار دلبرکم می اندیشم، چهره اش را هزاران بار پیش چشمانم گذراندم. با خود می اندیشم که پاک وجودی دارد این جلوه ی جمال حق، خدای را هزاران بار شکر می کردم که راهم را به راه این مهربان عنصر هستی رسانیده و تقدیر به آن زده است که او یار دلنوازم باشد.
ادامه نوشته

نبودم و بودنم را چه حاصل؟؟؟!!!

چند روزی است که دست به قلم نشده ام، دیگر آن انگیزه را ندارم. دستم انگار خشک شده؛ با زحمت چند کلمه ای می پراند. ذهن؛ چون سنگ گشته و تخیل پیشین خود را ازدست داده. شاید این ها از آن جهت باشد که دلیلی برای نوشتن ندارم. دیگر کسی چون او نیست که برایش درفشانی کنم تا شاید گوشه چشمی به من بیندازد.

الان؛ خودم هستم و تنهایی و بی کسی. من مانده ام و خدای خودم، خدایی که تقدیر به گوشه نشینی ام زده، خدایی که مهر مرا در دل حتی یک پنجره هم نینداخته که وقتی به کناری میزنم آن شفاف واسط بین من و طبیعت ناب خدایی، به جای خاک و خاشاک، نسیم خنکای یار به صورتم بخورد. تقدیر آن زده که عمری در حسرت خنده اش بمانم و اشک بریزم، مقدر فرموده که با تنهایی ام اجین شوم، با افسردگی ام معاشقه کنم و در کنار گوشه نشینی ام بمیرم. اما هرآنچه تقدیر کرده را میپذیرم، که او خدای مهربان من است و جز او کسی را سزاوار حتی گله گذاری نیست.

دوست دارم خدایی را که محتاج دوست داشتن من نیست و دوست دارم خودم را که محتاج دوست داشتن اویم. باشد روزی را که خدا مهرم را در دلش بیندازد.


این مطلبو پیشکش میکنم به وانیلی ترین آسمان ایران، جایی که واقعا حس میکنی خدا کمی خم شده و انگار که به او نزدیک تر شدی ، جایی که همه چیز زیباست، جایی که نباتات هم روح خدا را گرفته اند؛ جایی که هیچ آفتابی بی فروغ نمیشود....جایی او هست ؛ اویی که شایسته دوست داشتن است... .

موخره: نمی دانم این قطراتی که روی پیشانی ام سرسره بازی می کنند؛ از شرمند یا گرما...!!!

پی نوشت: ما هم کیفول شدیم از این احساسات شما.... .


بنويس....ننويس

سياسي ننويس عزيز من؛ عواقب داره...

اجتماعي؟؟؟؟!!!! بيخيال بابا....كجاي اجتماع ما مشكل داره؟؟!!! نه ؛ اينو هم ننويس؛ اين هم مي رسه به همون يكي...

فرهنگي؟؟!!! شعر و داستان؟؟!! اندازه اين حرفا نيستي دل انگيز... نه...اينكاره نيستي...يه چيز ديگه بنويس...

انتقادي؟؟؟!!! از چي؟؟!!از كي؟؟!! مگه مشكل داريم؟؟!! برو بابا؛اينا سياه نماييه....

ديني و اعتقادي؟؟!! مگه درسشو خوندي؟؟!! اصلا مگه صاحب نظري؟؟!! نه...به هيچ وجه...

فلسفي؟؟!!!! شوخي جالبي بود....

علمي؟؟!! مگه نخبه اي؟؟!! نشد ديگه.... اگه نيستي به سلامت...

آبگوشت و پياز و جعفري؟؟ آزه؛ همين خوبه....فعلا مشغول همينا باش...

پي نوشت:

1.زندگيه داريم؟؟!!!

2.زنده باد رواليسم

3.آبگوشت و پياز و جعفري رو عشق است... .