دفاعیات یک قاتل...

آقای قاضی!

من شما را فردی عادل می دانم؛ فردی که نمی گذارد حق کسی تضییع شود. اگر تعللتان برای حفظ حقوق من است، اگر امید رهایی من دارید، اگر می پندارید که می شود پای من را به زمین محکم کرد، باید بگویم که این خارج از عدالت است. عدالت آن است که خون ریخته را جواب دهید؛ عدالت آن است که دست شیطان از دنیا کوتاه کنید؛ عدالت آن است که داغ عزیزان را التیام دهید و عدالت هیچ میانه ای با من ندارد. من نمی توانم در دنیایی بمانم که با عفو من خون انسان ها پایمال شود، من نمی توانم چنگ بر دنیایی بزنم که بودنم قوانین طبیعی آن را بر هم می زند، من نمی توانم با بوی خون زندگی کنم... .

بخشی از "دفاعیات یک قاتل" ، داستانی که به کندی سطرهایش به پیش می رود.

ص ف الف

امروز

من و مهتاب و گل و هوای عالی...!!!

از خویشتن خویشم شعری بروز داده ام که اندر این مجال ذکرش خالی از لطف نیست!!

امروز که حال من دیوانه خراب است/.../اشکم به روی شانه بیگانه حرام است

امروز که دلدار در این برزح هستی/.../ماندن به برش چون می میخانه حرام است

امروز طلب چون طرب و باده و مستی/.../جز در طرف حاکم میخانه حرام است

یارا تو اگر چهره از آن رخ بگشایی/.../ماندن به ره مستی و میخانه حرام است

گر حاکم و مذهب سخن از عشق براند/.../ماندن به ره عشق تو چون کفر حرام است

صاد ف الف

آذر 89

پی نوشت:
عنوان: عزیزم جای تو خالی(2)
متن:
این چه جهانی است که نوشیدن می نارواست/.../این چه بهشتی است در آن خوردن گندم خطاست

ما... .

ما مطلب نوشته ایم، اما حس تایپ نداریم... .

پیر شده ایم.(یا بقول دوستی؛ کالیبرمان زیاد شده!)