آقایان و خانم ها... .

آقایان..خانم ها

برخیزید!

برخیزید و در مقابل تزویر؛ لااقل مشتی گره کنید و فریاد برآورید، تا کی میخواهید بر چهره ی آرام منافق گونه شان نگاه کنید و دم بر نیاورید؟! اگر این دوگانگی ها بر شرفتان لکه نمی اندازد؛ لااقل برای آنانی که هنوز قامت ِ راست ِ شعورشان برایشان محترم است اندکی بر خمودگی تان تکانی بدهید!

سرتان را بالا بگیرید تا غیر از پستی زمین که بدان عادت نموده اید؛ اندکی بزرگی را ببینید! اگر خود بزرگ نیستید و درمیان فانیان محو شده اید؛ لااقل بلندای هیبت بزرگان را نظاره کنید تا شاید اندکی میل ِ خفته ی پیشرفتتان بیدار شود.

ای مردم من! هرچند که کوتاهی و کوتهی بالادستان برایتان امری روزمره شده است؛ هرچند که فریفتن و فریبکاری را برایتان گناهی لذت بخش ساخته اند؛ هرچند که تجاهل دوایی و جهل را درمانی یافته اید؛ و هرچند که زندگی را مردن در منجلاب زمین می دانید؛ اما گاهی به خود بیایید! نه آن "خود"ی که برایتان ساخته اند و به زر ِ آخرت خودساخته شان آراسته اند؛ به "خود"ی که خدا ساخت و آن را حجت گرداند. تا کی نفس از سینه به فرمان حیات آید؟!

مخلص آنکه؛ هیچ!

مهم؟؟!!... این شوخی است.

اصلا مهم نبود؛ می دانی... هیچ اتفاق خاصی نبود اصلا!
گور پدر تئوری اعداد و آیند و موقعیت های پیش رو
زندگی را عشق است؛ 2دره بازی را عشق است؛ رفقا را عشق است
گور پدر آنهایی که له له می زنند؛
در آستانه در ایستاده اند؟! آنها هم گور پدرشان
مهم آن است که جلوه مان درست باشد؛ ویترین دید سایرین شیک باشد؛ گور پدر آنهایی که دور خودمان جمع کرده ایم
بخند به جای جای آدمیان دنیا که پادشاهی برازند توست.

یک مکعب دایره شده

خشم نامه... .

تحقیر خود خواسته ی خویشتن هم حتی جواب کوتهی های عده ای را نمی دهد گاهی.
هرچه سرپایین بیاوری و قامت خم کنی؛ بازهم آنقدر در زمین پست و فانی فرو رفته اند که بدان ها نمی رسی. آخر تا کی باید از خویش بزدایی تا هم شان آنان گردی. تا کی باید خود در قالب نهی تا بیش از آن که هستی فراتر نروی تا آنان شاید به نزدیکی هایت برسند.

داد ِ آن دارم که دنیا؛ این فراخی بی پایان برای ما زندانیست؛ تا بازماندگان از راه زندگی خود را برسانند. سخت است که ده باشی و تو را یک بشمارند؛ سخت است که باشیم؛ آنگاه همه را بر یک قسم "انسان" بخوانند.

و سخت است که خود بنویسی و خود اجرا کنی و خود پاسخ دهی و خود همه کار انجام دهی؛ و دیگرانی فقط گوشتی و پوستی و استخوانی باشند.(همچون مترسکان که مگر باد تکان دهد تا گنجشکی و کلاغی شاید بترسد)

سخت است که برای اولین و آخرین بار از دلت بنویسی و بدانی کسانی از جنس کوتهان زبانت را خواهند سوزاند.

و سخت است...گاهی زندگی خیلی سخت است.

مخلص آنکه؛هیچ!


پی نوشت:

کوتهان: آنانی که کوتاهی میکنند؛ و الا وجود آدمی شریف است و هر فردی خود فی نفسه والامقامی است؛ کافیست که خود بشناسد و دریابد.


داستان آن "خر"... .

واقعا و واقعا!

بگذارید برایتان داستانی تعریف کنم؛ داستان آن مردی که در اواخر جوانی اش به یکباره تبدیل به خر شد.

مردی جوان؛ بسیار معمولی و بسیار ساده و بی آلایش در شهری معمولی با زندگی معمولی روزگار میگذراند. دوستانی داشت از جنس خودش؛ معمولیه معمولیه معمولی. جوان هر روز که نفس بر درون می خورد و بازدمی می پراکند؛ در اندیشه ای بود که عشقی یابد افسانه ای. بدانسان به عشق افسانه ای می اندیشید که دنیایش همه آن عشق وهم انگیر رویایی شده بود. باری گذشت و دست روزگار قلبش را بر راه عاشقی نهاد؛و او... عاشق شد. عشقی که آن را پاک می نامید؛ عشقی که آن را سرآغاز فصلی نو از روند عاشقی های زمینی می دانست. هر روز دست در دست باد در چمنزار بی تکلف عاشقی معشوق رقص دلدادگی میکرد. هر روز سر بر سجده عبودیت در پیشگاه پروردگار باقی و خدایگان اهورایی زمینی اش میبرد و هر دو را به سبب وجود دیگری شکر میکرد. بتی ساخته بود هم سنگ خدایش؛ با این تفاوت که لمسش میکرد؛ می بویید و میدید که او واقعا او را میبیند.اوضاع بسامان ِ خوبی داشت. خدا را داشت و آن جلوه ی جمالش را.

روزها گذشت و او معشوقه ای را که از پس وجودش خلوص اشیاء را میدید؛ تیره و تار تر می یافت، هر روز اندکی از آن اهورایی تن را گم میکرد؛ هر روز رخش زرد و حالش زار میشد. هر روز حقیقیتی و هر روز بعدی تازه از ابعادی که میپنداشت یک بودند.

جوان اما خود را برتجاهل می زد؛ خودخواسته بر خود جامه ی جهل میپوشاند؛ بتش را هر روز بند میزد تا مبادا ترک هایش آن را ویران کنند. اما معشوق آن زلالی تن ِ بی آلایش نبود انگار؛ با طریق تجاهل هم حتی کاری از پیش نمی رفت. جوان به خودش که آمده بود؛ شبی را در آسمان می دید؛ و خدایی که در پس آن شب مخفی بود.

جوان اما تجاهل را دوست می داشت؛ چون معشوق برایش دوست داشتنی بود.کم کم صورت اهل فهم از خود برکشید و بر طریق جاهلان شد؛ آنان که خود بر خواب می زنند تا مبادا اندکی بیداری در وجودشان متجلی گردد.

روزها میگذشت و جوان؛ تجاهل -که تعبیری از آن "خریت" است -را بر بند بند وجودش مسلط می گرداند تا مباد آن روزی که چشم بر واقعیات بگشاید و بر معشوق بسته گرداند. ذره ذره وجودش اجین شده بود تا آنگاهی از او فقط تجاهل ماند؛ یا همان خریت.

مخلص آنکه؛ هیچ!

آهن و آهن و دیگر هیچ...

من در این دنیا؛ هیچ خر ندیدم که افسارش بدست صاحبش باشد و بر گور بخوابد. و همچنین هیچ آهن ندیدم که فرمانش در دست صاحبش باشد و به گور رود. اما انسان زیاد دیده ام که فکرش در وجودش به گور رود.

انسان زیاد دیده ام که اندیشه اش بر زمین و خود در زیرآن آرمیده باشد، انسان زیاد دیده ام که فکرش بر زمین پراکنده باشد و خود در گور تنهایی جمع شده باشد.

مراد آنکه؛ هیچ.

نوشته ای برای من... .

برایمان مطلب نوشته اند؛ این اولین باری است که کسی برایمان می نویسد
هیچ حس خاصی نداریم اما.


از: سکوت
به: مسکوت مانده
موضوع: نمی دانم
پیوست: ندارد
تاریخ: روزی بعد از روزهای بد
نتیجه: هیچ!
جواب: ندارد
توضیحات: محرمانه!
منبع: غیرقابل ذکر

ادامه نوشته

کاش...

ای کاش...

ادامه نوشته

باور کنید..

متن کامل در ادامه مطلب قابل مشاهده میباشد.

ادامه نوشته