بهاری در بهار

در آستانه خرداد هستیم ، ماهی که همه اش خاطره است، ماهی که احتمالا با همه ماه های هشتاد و نه فرق خواهد کرد.

2 خرداد : بیست و یک سال پیش، در دومین روز خرداد، پسری که هیچ مشخصه خاصی نسبت به همه ی پسران متولد شده نداشت، با گریه هایی گوشخراش، با چشمانی بسته، پای به دنیا نهاد. پسرک نمی دانست - و البته هنوز هم نمی داند - پای به چه دنیایی گذاشته است، اما توفیق اجباری بود و باید فرمان خدایی که "و نفخ فیه من روحی" برایش کرده بود را اجرا می کرد. پسرک، آن روز های ابتدایی، خندان از شکلک های دنیا، بیخیال از همه ی صورتک های غمگین پیرامونش، استخوان سفت می کرد و قد می کشید.

پسرک ما که هفت را گذرانده بود و مدرسه می رفت، تازه می دید که این دنیا، به زیبایی و خنده داری آن شکلک هایی که هر روز ساعت ها با آن ها سرگرم می شد؛ نیست. پسرک می دید که در این دنیا به غیر از "عزیزم و جانم " اینجور چیزها؛ فحش و ناسزا نیز هست. می دید که جز محبت، حسادت و دروغ و ریا و خیلی سیاهی های دیگر هم هست. کم کم تصمیم گرفت که این ها را بیاموزد تا با هر کسی با ادبیانت خودش سخن بگوید. بزرگتر که شد فهمید بجز دوست داشتن و محبت کردن، پول نیز هست؛ دزدی هم وجود دارد؛ پسرک آن ها را نیز آموخت. هر آنچه پیرامونش می دید، صرف نظر از اینکه خوب یا بد است، آن را می آموخت.

پسرک ما که دیگر بقول اطرافیان برای خودش مردی شده بود، کلکسیونی از رفتار ها و منش ها و خصلت ها را جمع کرده بود، تا به حساب خودش؛ با هرکسی مثل خودش رفتار کند. و اکنون بیست و یک سال از آن روزی که با چشم بسته به دنیا آمده بود؛ می گذرد، و او دیگر آن پسرک چشم و گوش بسته نیست، آنقدر دنیا را با آدم های مختلف دیده است که دیگر نمی خواهد چیزی ببیند، آنقدر سیاهی دیده ، آنقدر نیرنگ و فریب دیده که دیگر رغبتی به گشودن چشم هایش ندارد. پسرک الان فقط می خواهد زلال روح او را ببیند تا شاید چشمانش را دوباره به روی دنیا باز کند. پسرک چندی است که دیگر سیاهی را نمی بیند. پسرک .... .

پی نوشت:

1.پسرک نمی داند که چرا نمی تواند آنچه در ذهن دارد را بروی کاغذ بیاورد.

2.پسرک نمی داند چرا در مطلبش اینقدر به حاشیه رفته است.

3. پسرک نمی داند که چرا نمی تواند زندگی نامه خود را بدور از فن نوشتن؛ خالص بنویسد.

4.پسرک نمی داند چگونه به او بگوید تا عمیقا باور کند.

5.پسرک نمی داند که چرا این دو خرداد قرار است با همه ی دوم خرداد های این بیست و یک سال فرق داشته باشد.

6. پسرک خیلی چیز ها را نمی داند.

7.پسرک ... .


2 خرداد:(از اون لحاظ) دو ، سه ، هفت ، شش

دوم خرداد هفتاد و شش ، چند ده میلیون آدم ، صندوق ، یک اسم ، یک حرکت نوین ، یک انقلاب درون انقلاب ، یک شروع ، آغاز یک جنبش

یک اسم ، یک شخصیت ، یک محبوب ، یک مرد ، یک پیشرو ، یک خاتمی


9 خرداد: متولد شد، هفتاد و یک روز از بهار گذشته؛ بهاری دیگر اتفاق افتاد... .

22 خرداد: نمی دانم.



تو خدای گناه کاران هم هستی... .

خدای من، خدای خوب و مهربانم، خدایی که جز تو هیچ کس را ندارم ، تو خدایی هستی که به غایت بخشنده ای...چند روزی است که سراغت را نگرفته ام، چند روزی است که یادت از ذهنم نگذشته است، اما تو کماکان؛ آن بالا؛ توی عرش کبریایی ات، خندان نشسته ای و نگاهم می کنی، تو کماکان مرا می بینی، به من التفات می کنی، به من ارزانی می کنی. خدایا آنقدر مهربانی که این چند روزه؛ نگاهت را از من برنداشتی. خدایا ! این چند روزه که سرم به آسمان بلند نمی شد، این چند روزی که زمین را محکم تر از هر زمانی گرفته ام و هرآنچه زمینی است می ستایم، به اندازه تمام سال های گذشته از عمرم؛ تو را به خود نزدیک دیدم . آنجایی که شیطان  غل و زنجیرش را برای نفسم آماده می کرد، می دیدم که چطور به تکاپو افتادی و یادت را در دلم انداختی، دیدم که چطور شیطان را می نگریستی.

آری خدای من ، تو نگران عبد گناهکارت بودی، تو به این بنده ی ناچیز که سراپا تقصیر بود؛ نظر می کردی.

تو آنقدر بزرگی که نمی توان جلالت را دید.

تو به چشم نمی آیی؛ آنقدر که بزرگی.. .

تو درک نمی شوی... .

تو خدایی هستی که جز تو قطعا خدایی نیست... .

انسان... .

انسان موجودی است بی نهایت طلب، یعنی خواسته هایش انتها ندارد، هر خواسته ای که بدان می رسد، جای خود را به درخواستی بزرگ تر و فراتر می دهد. این رویه تا زمان تصاحب کل زمین توسط انسان ادامه دارد.

غرض آنکه، من هم هنوز یک انسانم؛ که انسانیتم آرزوست... .

شیطان؛ و اما من ... .

قبل تر ها، زماني که بچه بودم، به من مي گفتند که شيطان ردايي دارد خدايي، مي گفتند گاهي شيطان در لباس کار نيک؛ آدمي را منحرف مي کند. مي گفتند: مراقب باش تا شيطان را بجاي خدا نگيري.

با خود مي گفتم؛ اگر شيطان لباس خدايي دارد، اگر در اين لباس؛ به ظاهر با خدا تفاوتي ندارد، اگر ما مصداق "نحن نحکم بالظاهريم"، پس چگونه بفهميم که ايني که پرستشش مي کنيم خداست يا شيطان؟؟ وحشت مي کردم وقتي مي خواستم با خدايم حرف بزنم، چرا که مي ترسيدم مناجاتم با شيطان باشد، براي همين؛ نمازم را با ترس مي خواندم، اطرافيان که همه ظاهر را مي ديدند؛ با خود مي گفتند؛ از ترس خداي اينگونه با وحشت عبادت مي کند، مني که از ترس شيطان بر خود مي لرزيدم؛ چون عبدي انگاشته مي شدم که خداي را درک کرده، از جلالش خوف مي کند، اما من ... .

بزرگتر که شدم، کمي اوضاع تحول يافت، آنقدر زمين و خاکيان زرق و برق داشتند که ديگر سرم را بسوي آسمان نمي بردم تا خدا را ببينم، ديگر ترسي از اشتباه گرفتن خدا هم نداشتم، ديگر خدايي نداشتم، خداي من خلاصه مي شد در آنچه نشانه اي از خدا بود، خداي من نمره بيست بود، خداي من تحسين پدر بود، خداي من ترفيع شغلم بود، خداي من توجه دوستانم بود، خداي من پول بود، شهرت بود، مقام بود، زن بود، خداي من ديگر رداي شيطان نداشت، خداي من خود شيطان بود.

آنقدر بيم افتادن در دام شيطان را داشتم که ديگر همه ي حواسم به شيطان بود، کم کم خدا را فراموش کردم، کم کم خداي من از يادم و از اعمالم رفت. نمازم را مي خواندم، با ترس؛ اما نه از روي ترسي همجنس ترس کودکي، ترس از نگاه مردم، ترس از قضاوت آنان، ترس از اينکه مبادا شغلم را بگيرند، آبرويم را بريزند، پولم را مصادره کنند . با همان خوف هميشگي؛ در رکوع و سجود همان "الهي العفو" را مي گفتم، ظاهر بينان کماکان افسانه ي زهد ما را مي سرودند و تحسين مي کردند، اما من ... .

شيطان، حتي زحمت زنجير کشيدن مرا به خود نداد، نگاه مي کرد و مي خنديد و از اين صيد خود خوشحال بود، اين اواخر زنجير چند نفر را هم بدست من داده بود، شده بودم همکار شيطان، وصف حال مرا اينگونه می گفتند: "ظاهرالصلاه" ، هنوز نماز هاي ترس دار را ادامه مي دادم، هنوز خوف داشتم ... .

بزرگتر که شدم، يعني آنگاه که سلول هايم همه اش دوباره متولد شده بودند، شيطان را در اعماق وجودم حس مي کردم، روحم را به روح شيطان باخته بودم، چشم که گشودم؛ اطراف را پر از مريداني ديدم که همه چون من؛ مني که کودک بودم و ترس از شيطان خدا نما داشتم، از من نشان خدايي مي پرسيدند، از من راه شناختش را مي خواستند، آنان کودکاني چون من بودند که مي پنداشتند شيطان ردايي خدايي دارد، آنچنان که جز بر اهل علم، کسي قدرت تشخيصش را ندارد، مي پنداشتند مني که ساليان سال؛ نماز را با وحشت مي خوانده ام؛ خدا را شناخته ام. به من مقامي خدايي داده بودند، مرا جانشين کرده بودند؛ جانشيني از معصوم گان، جانشيني از خداشناسان. از من نشان خدا را مي گرفتند؛ آن نشاني که شيطان فاقد آن است. روح من؛ روحي که خدا را نديده؛ روحي که لمسش نکرده؛ روحي که از خوف شيطان، مريدش شده بود، در مقابل اين پرسش که خدا را چگونه بشناسيم آنچنان که در دام شيطان نيفتيم؛ سکوت مي کرد. چرا که نشاني از خدا نداشت؛ آخرين نشانش اين بود که او شبيه شيطان است يا شايد ؛ شيطان شبيه خداست.

روحي که خدا را حتي براي لحظه اي درک نکرده، روحي که شيطان مانع رسيده نور خدا بدان شده، چگونه نشان خدايي بدهد!!!، اما آنان مريداني بودند؛ رهرو راه مريدشان، آنان چشم را به روي راه بسته بودند و فقط به نداي پيشرويي گوش مي سپردند که ظاهرش چون خدا نوراني بود، هرآنچه انجام مي داد؛ گويي جلوه اي از خدا بود.

و اينچنين؛ شيطان؛ مريدانش را بر مي گزيند.

راست مي گويند که شيطان گفت: من هيچ کس را به زور به راه نکشاندم.

م ص ط ف ي

شما هم بخوانید ، بسیار زیباست... .

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...  

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....   

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...  

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... 

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...         

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...   او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...              

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند:   نام پدر .....


کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم.

شاید ماوایی باشد برای احساس من... .

این روز ها، بیش از آنکه حس نوشتن داشته باشم؛ حس دوست داشتن دارم . دوست داشتنی نه از جنس همه ی لجن بازی های معمول که نهایتش ارتزاق جسم است، نهایتش شکست هایی است که نشان از بلاهت صاحبانش دارد.

دوست داشتن من از جنس روح است، آنجایی که ردپای خدا را می بینی، آنجایی که زلال روح بدان سان است که هرآنچه ورای آن باشد را نشان می دهد.

دوست داشتن من از جنس احساس است، احساس پاکی که آلایش را، هرچند ناچیز؛ نمی پذیرد.

دوست داشتن من از جنس خداست، خدایی که جز او، ذاتی را مقدم بر خودم نمی دانم و هیچ ذاتی را شایسته دوست داتن نمی دانم و هیچ ذاتی را پذیرای عشقم نمی دانم.

اویی که جلوه ای از خداست، شاید ماوایی باشد برای احساس من.

وجودم درگیرش هست هنوز... .

شانه هایم هنوز بوی احساسش را می دهند....دست هایم هنوز خیس از لطافت روحش است....نگاهم؛ هنوز درگیر نگاه نافذش است

همه جوارح ؛ بوی روحش را گرفته است.

و خنده ها ....

روز معمار... .

امروز ؛ روز ماست.

مبارکمان باشد... .