شب یلدا؛ تک تنها

یلدا جان؛ سلام

خوبی؟ در غربت روزگارت چطور است؟ اینجا همه خوبند؛ کماکان گنجشک ها را با تیر و کمان می زنند و گل ها را می چینند تا خشک کنند؛ کماکان آدم ها را میگیرند و کتک می زنند تا تا جامعه را به خشونت نکشند؛ کماکان مردم فقط از خدا همان "به نام خدا"ی اول جمله را بیاد می آورند؛ کماکان ما ماسک می زنیم تا نفس بکشیم اما عده ای این هوای گرفته و غبار آلود را دوست دارند و حتی سیگار هم میکشند؛ و کماکان اوضاع همان طور گذشته است.

یلدای خوبم؛ خوب شد که تو رفتی؛ این روزها با خودم فکر می کنم که اگر تو الان اینجا بودی؛ چه بر سرت می آمد؛ احتمالا تو را با شهادتی و یا ولادتی و موعدی عوض میکردند؛ خوب شد که از تلویزیون و روزنامه و لفاظی های آقایان رخت بستی و به کنج دل مردم رفتی. جایی که اگرچه جیب خالی مردم با تو سر ناسازگاری دارد؛ اما هرطور شده تورا زنده نگه می دارند؛ حتی اگر میوه را گران کنند، خشکبار را با قیمتی گزاف بدهند.خوب شد که تو رفتی ...

یلداجان؛ جایت خالیست. امشب من و با خودم خلوت کرده ام؛ در شبی که هرکس با دوستان و خانواده خود به کنجی خزیده و پای رو پا نهاده و شب را زنده می دارد؛ من با یک تک چراغ و یک موزیک و چشمان خواب آلود؛ همه تنهایی سال های سپری شده را مرور می کنم و این را نیز به چوب خط تنهایی هایم اضافه میکنم.

یلدای زیبا؛ یلدای خوش؛ یلدای دوست داشتنی، یلدایی که به عشق خوراکی هایت و هندوانه ی تا سرحد ترکیدنت از سال پیش تو را جستجو می کنیم؛ امسال اما نه هندوانه ایست که بر سر قطعه قطعه اش دعوایمان شود و نه حس حتی هنوانه خوری ست و نه حتی رغبت دور یک جمع نشستن؛

امسال نه از طولانی ترین شب چیزی خواهم فهمید و نه از دور هم بودن ها

یلداجان؛ امسال آهسته بیا و خواب مرا برهم مریز؛ در این خانه کسی برایت حتی از جای هم بر نمی خیزد؛ آرام بگذر از من. یلداجان خوش آمدی.

پی نوشت:
یلدا در خانه فقرا؟؟!! نمی دانم.

صفا

طبیعتا شب یلدا

تنهایی...

امشب؛ تراوش ذهنمان این شد:

مرا کاری بر این افکار ابریشم نما نیست

درون خلوت تنهاییم؛ من پیله می بافم

حال اکنونم و اکنون بیحالم...

سهل انگاری یا سهل-انگاری!

حال و احوالمان خوب است اگر خوب پیش ببریمش؛ اوضاعمان بسامان است اگر سامان آن را بتوانیم حفظ کنیم؛ خوش و خرم هستیم اگر طراوتمان را بتوانیم نگه داریم؛ و همه چیز عالیست اگر بخواهیم آن را عالی نگه داریم.

مخلص آنکه؛ همچون باغبانی که اگر سهل بداند رویش گل را؛ چه بسا هیچ گاه گلی در باغچه اش رشد نخواهد کرد. و چون گل برویید؛ اگر آن را از بیداد زمانه مسون نداشت* گل را و هرآنچه از اوست را از دست خواهد داد.

همین.

صفاخان


پی نوشت:

*مراد "سهل انگاری" است.


من و دیگر (ان) هیچ... .

تو سقوط امپراتوری اندیشه مرا نظاره کردی و هیچ از تو سر نزد؛

خواهم توانست تو را بخشیدن؟

.

.

.

.

.

و دیگر؛ هیچ مطلق، جز آنی که باید می بود و نبود.