و اما عشق... .
با احترام به همه ی سنت ها و رگ غیرت ملی گرایی:
سایه ی این بهانه ها مستدام... .
با احترام به همه ی سنت ها و رگ غیرت ملی گرایی:
سایه ی این بهانه ها مستدام... .
اما نمی دانم که بجای آن؛ چه باید می بوده و سزاوار چه بوده ام.
امروز؛ امروزی که فردای گذشته ام بود و آرمانی داشته، امروزی که خود آینده و آمال بوده، امروزی که قرار بر زیبایی و دلپسندی اش بوده، این امروز ِ متعالی، جز روزی و ثانیه ای و لحظه ای گذرا مثل همه ی گذشتن های هر روزه؛ چیزی بیش نیست و هیچ سنخیتی با آنچه که در گذشته در ذهن می پروراندم ندارد.
این امروز دوست داشتنی، که البته باید دوست داشتنی می شد و ... نشد. این امروز زیبا که باز هم قرار بر زیبایی اش بوده و نشد. این امروز آرمانی که بدان دست نیافته، شده است حال اکنون من. و طبق آنچه که در ذهن داشته ام، باید صفات عالیه می داشته و کنون مبرا از همه اش است.
این فردای دیروزهای ما که قرار بر تحول آن بوده، سازنده ی فرداهایی است که روزی آن ها نیز حال اکنون می شوند، و این دور می شود زندگی و عمر آدمی، و می شود آنچه که بدان "تباهی" سال های زندگی آدمی می نامند.
می دانم؛ هرآنچه که امروز برای فرداهایم متصورم را روزی به تمسخر خواهم گرفت و می شود آن احساسات جو زده ی ذهنی آرمان گرا و احساسی که فکر می کند، فردا "از آن او و اندیشه هایش" است، کاش می شد به او فهماند که فردا، "از آن وقعیت" است. حقیقتی عریان و وحشی که هیچ رابطه ای با اندیشه و احساسات و آرمان و تعالی و فکر و غیرهم ندارد. امروز من در میانه ی روز هایی قرار گرفته ام که هم گذشته را و هم آینده را انکار می کنم. این "حال اکنون" که خود "فردا"ی گذشته ای بوده و "گذشته"ی فردایش است؛ قرار بر تحولش است. شاید؛ بار دیگری که باز می گردم و پشت سر را می نگرم، حسرت این روزها را نخورم و گذشته ام را منکر نشوم.
امروز کمی عقب نشسته ام از آرمانگرایی و واقعیت را نیز گذری در تخیلاتم خواهم داد. باشد که واقعیت ها؛ روزی زندگی را از بند حسرت های گذشته نجات دهد.
صفا
بهمن هشتاد-نه
خوبیم... .
فعلا
اوضاع، کنون که بسامان است و غمی نیست جز...
فاصله ها
و قطعا " آینده از آن ماست"
آنجاست که می شود انتهای کار، حتی اگر با تمام وجود به آن رضایت نداشته باشیم.
چراکه افکارمان؛ آن حس سرافکندگی درونی؛ درست یا نادرست؛ روا یا ناروا؛ ما را از راهی که به اصطلاح "خیر و صلاح" است باز می دارد. همان است که حس انتقام را بر می انگیزد، همان است که ندایی می شود و ما را به تلافی فرا می خواند. همان است که نمی گذارد فکر کنیم. همین احساسات سرخورده و البته لجوج که طی روزها، روی هم جمع شده اند و غلو می کنند، همین حس های نامربوط و بی علاقه، همین گذشته ای که عصبانیمان می کند؛ ما را از هم جدا می سازد. همین ها مارا به جدایی فرا می خوانند که اگر جوابی نگیرند و پاسخی در خور دریافت نکنند، چه بسا پیروز می شوند. اما اگر حتی پاسخشان دهیم و آزادشان کنیم از بند حسادت و لجاجت، باز هم هیچگاه چون آن روز اول و همچون روزهای خوشی نخواهند شد.
و احساس آدمی نیز از همین ها سرچشمه می گیرد.
آدمی نیز هیچگاه، هیچگاه چونان قبلش نخواهد شد و در کل رابطه دیگر آن رابطه ی قبل نخواهد شد.
مثال همان چینی بند شده که هیچگاه چون قبلش نمی شود، دل نیز همینگونه است، دلی که شکست، احساسی که خرد شد، حسی که از بین رفت، بازسازی اش سخت و نگه داری اش سخت تر، و این نه آن دل سابق؛ که دلی بند زده شده است. اما، گاهی بازی روزگار چنین می شود که ما می بازیم و او پیروز می شود.
و این چرخش دنیای فانی است.
صفا
اولین روز از بهمنی ترین ماه
هشت و نه