سکوت من... .

حرف حرف حرف...

کات!

دیگر سکوت

سکوت سکوت سکوت... .


پی نوشت:

فعلا حرف و سکوت را یکی در میان می رویم؛ تا بینیم چی میشود

امروز همه اش حرف بود و حرف و حرف (باب میل بود..).


سالها میگذرند؛ خوب و خوش.

سال ها را می شمارم؛ دو... .

دهم فروردین دوست داشتنی..

دیو آر

رگ به رگ و رج به رج آجر می چینیم بدور افکار خود و دیواری میسازیم به بلندای دوری هایی که روز به روز بیشتر می شوند و نمیدانیم و نمیخواهیم بدانیم که این دیوار تنهایی که ذره ذره بدور خود میکشیم؛ گاهی براحتی نمی توان ویرانش کرد.

روزها و ساعت ها میگذرند در حصرت ثانیه هایی که داشتیم و بی انتها از آن لذت می بردیم و اکنون حتی بقدر لحظه ای بدان نمی رسیم.

ذره ذره؛ ناچیزها را ارزش می بخشیم و بر هیچ؛ گزاف می نهیم و خالی را پر می انگاریم و کم کم از نیست؛ هستی می سازیم و اوضاع بسامان را این چنین غرقه در تلاطم می کنیم.

آن دیواری که مثالش می زدم اینجاست؛ دستت را دراز کن تا لمسش کنی؛ چشم باز کن تا ببینی که استوار در پشگاهت ایستاده و اصلا خیال بیخیال شدن ندارد؛ آن آجرهایی که می گفتم را کنون می توانی ببینی که چگونه دست در دست هم داده اند و اکنون از من و ما، فقط آنهایی می بینی که از جنس خاک اند و دوری.

و.... همین.

صفا

سالی جدید

سال نو مبارک