دلنوشت ، آچه از دل می آید .... .

امروز پس از روزها دوری از قلم و اندیشه گاهم، تصمیم گرفتم که قلم دست بگیرم و و عقده ی همه ی روزهایی که حصرت قلم بودم را خالی کنم. چند روزی است قلم بدست نگرفته ام، این جمله ی دوست داشتنی من است که همیشه دوست دارم؛ اول متن هایم به هر بهانه ای استفاده اش کنم.

چند روزی است قلم به دست نگرفته ام، آنقدر درگیر کارها و روزمرگی هایم شده ام که به کل، آن آرمانی که همیشه سودای فتح آن را در سر می پروراندم را فراموش کرده ام، فراموش کرده ام که روزی آرزو داشتم همه ی اوقاتم را به نوشتن سپری کنم، آرزو داشتم آنقدر توان داشته باشم که روزی؛ همه ی افکارم را و آنچه که بدان می نگرم را بروی کاغذ جاری کنم. اما اکنون؛ که آمالم در پستوی ذهن آرمانگرایم؛ خاک غربت می خورد و نفس دنیاپرست، سوار بر اسب مادیات و خواب و خور و شهوت؛می تازد، جز مال و منال و دنیایی زادگان، آرمانی ندارم. اکنون؛ همه ی آن قله های اندیشه ای و روحی را در ورای ابر های مه آلود هستی و دنیا گم کرده ام. اکنون دیگر ملاک آدم ها را، روح آنان نمی دانم، اکنون با آن مکعب شش وجه و N راس؛ هیچ شباهتی ندارم. اکنون؛من دنیا پرستی شده ام که صبحم را با ذکر بندگان شروع می کنم و انتهای شب را با مناجات مخلوقش سپری می کنم.

این روزها، چنان از خودم ناامید گشته ام که گاهی با خود می اندیشم؛ آیا من همان صفایی هستم که روزی آرزو می کرد لحظه ای فراغت بیاید تا به روح وجودی اش بیندیشد؟؟!!. اکنون؛ من؛ صفایی که دیگر مشابهتی با گذشته اش ندارد، غرق در منجلاب دنیا پرستی و دنیاسازی، با دست های خود؛ قبری می کند برای روح و اندیشه اش تا آخرین حلقه ی واصل به خدایش را در زیر خاک پست لذت و شهوت مدفون سازد.

امروز پس از روزها، زخم چرکین خاطرات گذشته ام را باز کردم، خنکای آن روز های خوش، چنان متورمش کرد که آنی پنداشتم خونریزی دوباره از سر گرفته شد، با هزار مشقت؛ مرهمی از فراموشی بر روی آن گذاشتم و دوباره بستمش؛ تا دیگر هوس بازگشت به آن روزهای خونبار را نکند. با خود عهد کرده ام؛ هرآنچه خاطره گشت را بازیابی نکنم، چراکه می دانم حسرتش را می خورم و انتهای حسرت؛ افسردگی خلاء وجودی اش است.

مرادم این است: نبش قبر تاریخ و آنچه که روزگاری دوست داشتنی بوده، جز افسوس؛ چیزی دربر نخواهد داشت. من هم به عهد خود پایبندم و هیچگاه از آن عدول نخواهم کرد.

ص ف ا = آقا سید.

ما و تنبلیمان....

این وبلاگ دیس اکتیو نشده ، فقط نویسنده اش کمی تنبل گشته و حوصله -والبته وقت- نوشتن و تایپ ندارد، البته قصد دارد به زودی مطلبی پیرامون آنچه "تنبلی اندیشه ای" می نامدش ، بنویسد، انشاالله که موفق بشود.

ص ف ا -- ح ق ج و.

ما و تنبلیمان....

این وبلاگ دیس اکتیو نشده ، فقط نویسنده اش کمی تنبل گشته و حوصله -والبته وقت- نوشتن و تایپ ندارد، البته قصد دارد به زودی مطلبی پیرامون آنچه "تنبلی اندیشه ای" می نامدش ، بنویسد، انشاالله که موفق بشود.

ص ف ا -- ح ق ج و.

و .... مادر....

روزت مبارک.


روز نوشت : پنج شنبه 6 خرداد

1.چیزی نمانده بود که امروز مرحوم شوم ، یک ثانیه اگر فرمان را دیر پیچانده بود، الان دوستانِ سراپا مشکی من در این هوای گرم، مشغول بخارپز شدن بودند.

2.امتحان ، چیزی در حد هلو بود ، شیرین و آبدار.

3.نمی دانم ، کسی که مورد ستم واقع شده، مگر مواخذه اش می کنند که امروز ، اینگونه مواخذه شدم؟؟

4.ساعت پنج ، جمعی شادان ، فردی که هنوز در پی جوابی است ، کیست مرا یاری کند؟؟

5.غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم......به شهر خود روم و شهریار خود باشم.... .

ص ف ا

امشب از شبهای تنهایی است ، رحمی کن به ما ... .

هرآنچه بود ، گذشت.

حلقه ای گمشده در روحم ، احتمالا سالها باقی خواهد ماند .

همین.

دومین روز از خردادی ترین ماه ِ بهاری ترین فصل ِ سال

مکعبی ترین مصطفی دنیا ، در میان همهمه ی خانواده پنج نفری اش، در یک روز بهاری، در خردادی ترین ماه سال، در میان انبوه باران و طوفان و تگرگ، در حالی که با چشمان بسته جیغ می کشید و دهانش احتمالا ثانیه ای بسته نمی شد، پای به دنیا گذاشت.

از همان بدو تولد که هنوز استخوان هایش "چفت و بست" درست وحسابی نداشت، پدرش او را ذوق و شوق بغل می کرد و بالا می انداخت. یک بار که مثل همیشه اش آن بالا گیر کرده بود، مجبور شدند با چوب و میله فلزی، از لای درختان آزادش کنند، آن موقع بود که مصطفی فهمید آزادی چیز خوبی است. البته در اثنای این ادراک جهان، ترکیب بندی مصطفی کمی بهم ریخت و شبیه آدمی زاد شد، از آن روز تلاش می کند تا به همگان ثابت کند او مکعب است، اما گویا ضربه های چوب و میله فلزی بیش از حد او را از شکل اصلی اش دور کرده که دیگر کسی حرفش را باور نمی کند.

مصطفی که اندکی رشد کرده بود و برای خودش مستطیل خوش تناسبی شده بود، کماکان در بحر مکاشفت جهان مستغرق بود و دائم از خودش می پرسید که : آیا منشور ها و کره ها هم دوستان ما هستند؟ یا اینکه: آیا اشکال فراکتال، با ما دشمن هستند؟ این سوالات و سوالات دیگری که مصطفی از خودش آرام می پرسید تا کسی نشنود، باعث شد که او پدیده ای به نام کتاب را بشناسد، او ساعت ها در درون کتاب ها بدنبال این سوال بود که: آیا "دگرشکل" و "دگرواره بودن" اشکالی دارد؟ آیا همه باید چون ما مکعب ها و مستطیل ها، راست خط و موازی باشیم؟؟ آیا همه ی ما باید دارای راس باشیم؟

او ساعت ها اشکال کتاب ها را نگاه می کرد تا شاید شکل بی قاعده و بی اعتقادی پیدا کند که بتوان نام شکل خوب را بر آن گذاشت. مصطفی کم کم وجه هایش رشد می کردند و زوایای قائمه اش به منفجره نزدیک می شدند، در پشت سد کنکور بعد از تلاشی جان فرسا، بالاخره وارد داشگاه شد، جایی که همه ی افرادش؛ راست خط و دارای راس بودند، مصطفی که دیگر از زوایای هندسی اش خسته شده بود، تصمیم داشت که از این قالب بسته ی فکری ِ مکعبی که شدیدا گرفتار محدودیت هایش شده بود؛ رهایی بیابد، اما در همان سال ها می دید که فراکتال ها را، یا با "مداد راست خط می کنند" یا با " پاکن محو می نمایند" ، مصطفی چند سالی است که فراکتالی درون قالب مکعبی اش بوجود آورده، اما از ترس پاکن ها و مدادها، جرئت بروز ندارد.

مصطفی امروز نشسته و به همه ی سال هایی که از عمرش گذشته است، نظر می کند. بیست و یک سالی که گذشت و تمام شد، او خوب می داند که بیست و یک سال آینده هم، به همین سرعت و با همین مشغله ها می گذرد، او می ترسد که در چهل و دو سالگی، باز هم برای بیست و یک سال گذشته از عمرش افسوس بخورد. در چهره اش آشکارا دیده می شود که چقدر دوست دارد؛ دوباره صدای گریه اش؛ سکوت نم نم باران را بشکند و او دوباره متولد شود. دوست دارد هرآنچه در عقبه ی خود؛ با خود می کشد، در همان سال هایی که رخ داده اند بمانند و گذشته ای خالی، گدشته ای که او هم اکنون آن را بسازد.

اما حال که مصطفی قلم دست گرفته و همه ی آنچه که بدان فکر می کند را می نویسد، گویا قصد دارد؛ اینجا هم از خدایش بنویسد. خدایی که همیشه، ذکرش را با بند بند وجودش می خواند و او را با تمام جوارح می پرستد. خدایی که به او اعتقاد راسخ دارد و نصرش را ایمان دارد. خدایی که می داند جز او خدایی نیست و جز او هیچ کس توانایی بخشش به خواسته هایش را ندارد. خدایی که زیباترین و تنهاترین پروردگار است، خدایی که قطعا دوستش دارد.

او خدا را با خودش شناخته، بی واسطه.

او هیچگاه دست از خدایی نمی کشد که همه چیز را به او ارزانی داده.

م ص ط ف ی

دوم/خرداد/هشت نه.