شکسته میرم و خاطرات سبز تو....به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقانه نیست....تصور کن یه مرد رو با چشم های خیس

نمی خوام، نباید تو شعرم به تو جسارت کنم....نباید حس عشق رو تعبیر به اسارت کنم

شکسته میرم امشب بانو خدانگهدارت....اگرچه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت

واسه من که پنجره ی آرزوی مبهم بود....ولی تو پنجره باش و تموم دیوارت

ببخش منو اگه بوی زخم چرکینم....و زجه های کبودم میشه موجب آزارت

دیگه صدای گریه بی وقتم نمیشکنه....سکوت سرد و پر از انبساط افکارت

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای....باز برای بدرقه ام با اون لباس گلدارت

و دلخوشم کنی با یک دروغ مصلحتی....که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت

ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود....صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت

میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی....بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت

شکسته میرم و خاطرات سبز تو....به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت


آموزش ... بازی!!!!

احتمالا مطلبش خیلی قدیمیه، ولی واسه خالی نبودن عریضه خوبه....

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر
ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي
مستقيم

شما در يک مهماني به همراه دوستانتون ، يک دختر بسيار زيبا رو
مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يکي از دوستاتون ميره
پيش دختره ، به شما اشاره مي کنه و مي گه : " اون پسر
ثروتمنديه ، باهاش ازدواج کن" ، به اين مي گن تبليغات

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو
مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر
ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب مي کنين و ميرين
پيشش ، اون رو به يک نوشيدني دعوت مي کنيين ، وقتي کيفش
مي افته براش از روي زمين بلند مي کنين ، در آخر هم براش درب
ماشين رو باز مي کنين و اون رو به يک سواري کوتاه دعوت
مي کنين و ميگين : " در هر حال ، من پسر ثروتمندي هستم ، با من
ازدواج مي کني؟" ، به اين ميگن روابط عمومي

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين که داره به
سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من
ازدواج مي کني؟" ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما
توسط مشتري

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر
ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم يک سيلي
جانانه نثار شما مي کنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر
ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به
همسرش معرفي مي کنه ، به اين مي گن شکاف بين عرضه و
تقاضا

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، ولي قبل از اين که حرفي بزنين ، شخص ديگه اي
پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من
ازدواج کن" به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش
خوشتون مياد ، ولي قبل از اين که بگين : "من پسر ثروتمندي
هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن
منع ورود به بازار

نامه ای به خدای خوبم...

از کل مطلبم ، همین چند خط باقی موند، بقیش رو بنا به توصیه دوستان بیخیال شدم.

خدایا میبینی؟؟ منو میبینی؟؟ دستامو میبینی؟؟ ترسم رو میبینی؟؟ التهابمو میبینی؟؟

خدایا به کدوم گناه؟؟ بخاطر کدوم اشتباه؟؟ به عقوبت کدام پای کج؟؟

خدایا دستامو ببین؛؛ هنوز داره میلرزه؛؛ هنوز بدنم داغه؛؛ هنوز....

خدایا چرا جلوشونو نمی گیری؟؟ چرا ولشون کردی؟؟ چرا عذاب واسشون نمی فرستی؟؟

.....(خیلی دوست داشتم همشو اینجا بزارم؛ ولی باید به فکر خودم هم باشم.)

فعلا تا بعدا.

زن ذليلان را ملت و مذهب ..... !!!

اينم تقديم به زن ذليلان گرامي !!!

همين.

گرچه این موضوع تکراری شده

نخ نما و جلف و بازاری شده

 

لیک باید گفت یک بار دگر

در خصوص آفت نوع  بشر

 

زن ذلیلا! زن ذلیلی خوب نیست

جنس بعضی از زنان مرغوب نیست

 

زن ذلیلی تحفه ی غرب است مرد!

نزد زن یک لقمه ی چرب است مرد

 

غیرتت کو مرد سا لاریت کو

مشتهای محکم کاریت کو؟

 

کو کمربند قطور چرمی ات

آلت آرامش و دلگرمی ات؟

 

زوجه های جورواجورت کجاست

زرد و سرخ و سبزه و بورت کجاست؟

 

صیغه هایت را نمی بینم چرا

صیدهایت را چه شد ؟تورت کجاست؟

 

های شلغم، شلغم بی خا صیت!

خاک عالم بر سرت! گورت کجاست؟

 

بس کن از صلح و محبت دم مزن

نغمه های جنگ و شیپورت کجاست؟

 

هی نگو :خانوم نفهمیدم ببخش!

فحشهای قبل سانسورت کجاست؟

 

مردهایی که بدین صورت... پر است

مردهایی که بدان صورت کجاست؟

 

 ریشه ی این زن ذلیلان را بکن

ای خدا چنگیز و تیمورت کجاست؟

 

زن هم آ ن زن های دوران قدیم

بی جهت لعنت به شیطا ن رجیم!

 

زن به سختی گرم غیبت بود و کار

اشک هم می ریخت روزی چند بار

 

بود پنهان چهره ی زن ها ،زغیر

یا د زن در اندرونی ها بخیر

 

توی شارع زن نمی دیدی مگر

در یمین و در یسارش نرّه خر

 

بره وار و گله وار و بی زبان

زندگی می کرد زن در آن زمان

 

بی طلبکاری ز شوهر بی طمع

زایمان می کرد زن لاینقطع

 

بوی میرزا قاسمی می داد او

بوی بادمجان و مطبخ بوی شو

 

تازه بعضی از رجال ارجمند

جای زن عورت صدایش می زدند

 

من نمی دانم چه شد که ناگهان

جنس زن شد صدر و آقای جهان!

 

زن زبانش چند سانتی متر بود

زن ذلیلی مترها بر آن فزود

 

زن ذلیلا!رشته ی عمرت گسست

زن ذلیلی بدتر از« اچ. آی. وی» است

 

نک! کلاه خویش را قاضی بکن

یاد ایام خوش ماضی بکن

 

زن اگر حرف زیادی زد بزنش

یا طلاقش را بده یا بد بزنش

  

رد چک را رج بزن بر گونه اش

ساعتی ده ضربه کن آبونه اش

 

تا بنای گریه زاری را نهاد

چانه اش را خرد کن خیرالعباد!

 

می شود شوهر به دوزخ مبتلا

گر سمع نامحرمی صوت النساء

 

ازتو شوهر در نمی آید حسن

گاو نر می خواهد و مرد کهن

 

الغرض زن ها اگر چه همسرند

لیک مردان از زنان همسرترند 

 

هستم از آن زن ذلیلان بنام

بیت آخر را بگویم والسّلام:

 

زن ذلیل است از ازل تا به ابد

زن ذلیلی بد تلفظ می شود!

براي غزلك!!!!

دو سه روزه به خودت خیلی می‌نازی غزلك

چقدر ور می‌زنی، روده درازی غزلك 

می‌ری تو یاهو مسِنجر با همه چت می‌كنی

پِی كی هستی تو دنیای مجازی غزلك؟

به گمونم كه تو هم  تو زرد از آب در اومدی

منو باش كه فكر می‌كردم تو بسازی غزلك

عزیزم چه مرگته؟ باز كی پُرت كرده بگو

بگو منظورت چیه؟ از چه لحاظی غزلك؟

بعضی وقتا صحبتات اشك منو در میاره

بسكه تو رمانتیكی، پوست پیازی غزلك

ظرت چیه برم الكتریكی وا كنم؟

آخه خیلی جذابی، برق سه فازی غزلك

خلاصه جنبه عشقو نداری بزن بغل

برو دس بردار از این مسخره بازی غزلك

من و معروفيت دوست داشتني ام ....

ميبينيد چقدر معروف شدم كه بقيه وبلاگ ها راجع به من مي نويسند!!!

http://tanzidin.blogfa.com/cat-5.aspx

ذكر شيخنا و استادنا بابابي

(هرگونه تشابه اسمي با افراد حقيقي و حقوقي كاملا تصادفي است !)

آن قتيل النفس في امور الدرس ، آن نكته گوي بي سابقه ، آن سهامدار بي رابطه ، آن زننده نكته را در هرجاي ، آن powerfull دمنده اندر سرناي ، آن سمبل غيرت و همت ، آن نماد شدت و حدت ، آن صوفي رياضت كش ناطق ، آن بر در صومعه پيام دانش عاشق ، آن دهنده نكات مربوطه ، آن مذكور الذكور ابن بطوطه ، آن گذرنده از هر حد و پيوستگي ، آن فشارنده نفس حتي در خستگي ، آن رياضيات نماينده الهي ، آن دنباله نامتناهي ، آن بلند قله رياضت ، آن شيخ جماعت ، آن دشمن راحت ، آن «صفر مخرج» بي نهايت ، آن سرچشمه دانايي ، استاد رحمان رضي الله بابايي ... روشي عجب داشت در زدن نكته و اكبرِ مشايخ(آن مشایخ نه ! شيخ الشيوخ بود!) بودي !

نقل است چون بدنيا آمد پرستاران از كرامات عجيب وي از هوش برفتي ... همان اول روز شيخ اينيشتين بن طرقوقي از نوادگان شيخ اينيشتين بن اصلي روي وي بديدي و آثار عجب در وي ظاهر بشدي ! آنقدر ظاهر بشدي وي هم در دم في الهاسپيتال از هوش برفتي ... استادالاساتيد رضواني كه خود 7 ساله بودي و كلاس اول را گذراندي بر سر شيخنا و استادنا بابايي ظاهر بشدي ... شيخنا و استادنا ، در همان اول روز كه در دنيا پا نهادي به استادالاساتيد اول خنده زدي اينگونه : هه هه هه! و شانه ها را بالا انداختي ! سپس گفت : يا شيخ ! مرا چون بيني ؟!

و شيخ بگفتي : چون فرمولي در آغوش باد !

سپس بگفتي : چرا اينگونه بيني ؟

شيخ جواب دادي : غروب پاييزه ! دلم غم انگيزه ... همينطوري !  

نقل است شيخ روزي در خواب بودي كه شيخي عظيم كه هيبت او كوه ها را به لرزه انداختي و شتر ها را آبستن كردي ببخشيد شترهاي آبستن را پريشان كردي بر او وارد شد ... در عظمت اين شيخ سخن ها رانده اند كه اهم آن ها اين بود كه اين شيخ تا كنون به هر بنده اي نازل شده بود بنده از ترس و تحول به بيابان گريختي ، لباس ها چاك دادي و تا آخر عمر عارف زيستي ! 

ليكن آن دم شيخ چون بر وي وارد شد اينگونه شد :

شيخ هولناك : يوهااااهاااااهااا ! برخيز يا بابايي ! وقت آن است كه رياضيات به گوشه اي نهي و ترك پيام دانش و سيمين و اينها كني (!) كه دستور رسيده تو خاص مخلوقات هستي و نشايد تو را رياضي دان زيستن ...

شيخنا و استادنا بابايي تسخر زدي و ريشخند بنمودي وي را اينگونه : هه هه هه هه هه !  سپس دست ها را روي هم گذاشتي روي شكم ، رو به شيخ هولناك بگفتي : بگو هفت !

شيخ هولناك بگفتي هفت ... و شيخنا آنچنان هشتي بگفتي كه كه شيخ هولناك كه هيچ عزرائيل (ع) هم بودي از شدت و هيبت آن صدا دم را بر كول نهادي ، برفتي و نيك كوفته شدي !

و شيخنا باز ريشخند زدي و شانه بالا انداختي و دست بر كمر برفتي ... 

.....

اگر به خانه ي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم
تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم.

يك ضربـــدر هم روي قلبـــم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محـو لـب ها
نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!


يك بيلـچــه، تا تمام غرايز زنـــانه را از ريشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!


يـك تيــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !

نخ و سوزن هم بده، براي زبانـــــــم
مي خواهم ... بدوزمش به سق
… اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود
مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم !

پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي
مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بود !


صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه مي زنندم
بغضم را در گلو خفه كنم!

يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنند !


تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند
بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:


من يـك انسانم

من هنوز يك انسـانم

من هر روز يك انسانم

اين سند دوست داشتني ...

اينم درس ارائه شده ي مقدمات با مدرك:

...:::در ادامه ي مطلب:::::...

ادامه نوشته

وامدار نام «مادر» عزيزترين مهمان بهشت خداست

سلام.به مناسبت روز زن و مادر و دوست و خواهر و ..... ، اين عكس ها خدمت شما.(بعدا مطلب رو مي گذارم)

ادامه نوشته

سلام
از كامنت هاي خوبتون كمال ممنون هستن رو دارم.
چون ايام امتحانات(!!)و درس و .... هست ، بخاطر همين وقت نوشتن ندارم و يه شعر كپي براتون ميزارم.
باي
ادامه نوشته

THE INTERVIEW WITH GOD

مصاحبه با خدا

خوب این مطلبو الناز خانم فرستاده.دستش دردنکنه.

I dreamed I had an interview with God.

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

So you would like to interview me? God asked.

 

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said.

 

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

God smiled. ? My time is eternity.

 

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most about humankind?

 

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

God answered...

 

پاسخ داد:

That they get bored with childhood,

 

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

they rush to grow up, and then

 

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

Long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money...

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health.

 

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

That by thinking anxiously about the future,

 

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

They forget the present,

که از حال غافل مي شوند

Such that they live in neither the present nor the future.

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده

"That they live as if they will never die,

 

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

and die as though they had never lived.

 

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

 

we were silent for a while. 

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

And then I asked.

 

سپس من پرسيدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

To learn they cannot make anyone love them.

 

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

All they can do

ولي مي توانند

is let themselves be loved.

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.

 

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

 

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love, 

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them.

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

To learn that a rich person

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

 

is not one who has the most,but is one who needs the least 

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

To learn that there are people who love them dearly,

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned how to express or show their feelings.

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can

 

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

 

look at the same thing and see it differently? 

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not enough that they

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive themselves.

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

"Thank you for your time," I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

"Is there anything else you would like your children to know"

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

God smiled and said, Just know that I am here... always.

 

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه ۰