سگ...

سگ؟!
پی نوشت؛ نیمه های شب:

نمی دانم به چه دلیل اینگونه باید هرثانیه ام در فکر اسمی و تاریخی و خاطره ای باشد، انگار از شکنجه روحم لذت می برند آنانی که آرامش را بر ما حرام می دانند.

نمی دانم چرا زبان واحد گفتگویمان این چنین متکثر شده که هیچ از گفتمان هم نمی فهمیم

نمیدانم بر کدامین هدف چشم دوخته است که این چنین آگاهانه بر دل زخم می نشاند و مرهم از دل می زداید

نمی دانم چه باید بشود تا کمی از این پیله ی تنگ و تارش بیرون بیاید و دیگرانی همچون من را هم ببیند تا شاید اندکی ارزش یابم؛ ارزش ثانیه هایی رویایی، ثانیه هایی بدور از خشم و نفرت و بعضا کینه و ثانیه هایی عاری از حس های ناخوشایند که همه اش من باشم؛ خود ـ خود ـ من!

امروز و دیروز و یحتمل فردا ...

گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.

نصفه نیمه ، مثل هلال ماه در اوائلش؛ برای دیدن باید چند باری چشم ها را بر هم بگذاری و باز کنی تا واضح بتوانی ببینی اش، گاهی هست و گاهی هم میرود تا با گردشی دیگر از روزگار شاید بازگردد.

و کنون چون چشم باز میکنم؛ همه اش برهوت است؛ حتی اندک نشانی از آشنایی نمی بینم، بر چه دل خوش کنم که چون خواهم همی نباشد و چون ناخوشم؛ مرهمی نباشد، چه باک که وقت خوشی, کسی چون او باشد یا ناکسی غیر او. چون عقل سرمست است؛ می و آب او را یکی است؛ و چون غم از آسمان افکارش می بارد؛ می غم زداید و آب شاید که غم زاید.

مخلص آنکه؛ همه اش بهانه ایست بر اصل وجود که چون ماه می آید و می رود؛ گاهی فروغش چشم آدمی می سوزاند و گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.

باشد که باشد و بودن را با ماندن اجین سازد تا اینچنین شکوه از دل ما بر نخیزد که سر بر چاه مکعب کنیم و ناله برآوریم و از بی همنفسی در این شش وجهی فریاد بر آوریم.

و اینکه؛ آنگاهی که من بودم و راهها و فاصله ها؛ بیش از نزدیکی حزن انگیز کنون؛ چشم بر قرص ما می دوختم.

"ما انا من الصابرین" هر چند که "و الله مع الصابرین"