سگ...
پی نوشت؛ نیمه های شب:
نمی دانم به چه دلیل اینگونه باید هرثانیه ام در فکر اسمی و تاریخی و خاطره ای باشد، انگار از شکنجه روحم لذت می برند آنانی که آرامش را بر ما حرام می دانند.
نمی دانم چرا زبان واحد گفتگویمان این چنین متکثر شده که هیچ از گفتمان هم نمی فهمیم
نمیدانم بر کدامین هدف چشم دوخته است که این چنین آگاهانه بر دل زخم می نشاند و مرهم از دل می زداید
نمی دانم چه باید بشود تا کمی از این پیله ی تنگ و تارش بیرون بیاید و دیگرانی همچون من را هم ببیند تا شاید اندکی ارزش یابم؛ ارزش ثانیه هایی رویایی، ثانیه هایی بدور از خشم و نفرت و بعضا کینه و ثانیه هایی عاری از حس های ناخوشایند که همه اش من باشم؛ خود ـ خود ـ من!