هنوز باورم نمی شود،هنوز فکر می کنم که همه ی این ها، تمام می شود و روال به سابق باز می گردد، هنوز سرگیجه دارم از این حوادث بلافصل که همه اش، بی هیچ مجالی، بدنبال هم اتفاق افتاد و زمان را از ذهن گرفت و فرصتی برای تفکر باقی نگذاشت، هنوز در شوک آنچه که به ناگهان؛ با پرسشی و تاییدی اتفاق افتاد و اتفاقات، به روال و اراده خود رخ دادند؛ هستم. هنوز جرئت فکر کردن به حقیقت تنهایی و متعاقبش انزوا را ندارم، هنوز امید دارم که اراده ای فراتر از خودم منجی ام شود و این روز و حال آشفته مرا سامان بخشد. هنوز... .
دلم تنگ شده، با اینکه زمان دلتنگی ها، فراتر از بازه زمانی جدایی ماست، اما دلم تنگ شده برای با هم بودن ها، برای اشک ها و خنده ها، برای بهانه گیری های گاها بی مورد، برای همه لحظه های دلهره ی هنجار شکنی ها، همه ی هیجان های پنهان کاری ها و همه ی علاقه ی خالصمان.
هنوز هیچ نگذشته، از ثانیه های آینده ام نا امید شده ام، دیگر رمقی برای استقبالشان ندارم، دیگر شور و هیجان رسیدنشان را ندارم، آینده ای که متصورم و برایش خیال می بافم، یک سال بود که با کس دیگری و نه تنها خودم، گره می خورد و اما کنون؛ پس از آن همه با هم بودن ها دوباره باید، در انزوا و تنهایی؛ برای ثانیه های بی رمق آینده برنامه بریزم. و اینکه...
و اینکه همه ی این حسرت ها، ثانیه ثانیه ی افکارم را احاطه کرده و حسی توام از حسرت و دلتنگی را برمن مسلط گردانیده است. اما در این میان حقیقتی تلخ وجود دارد که همان؛ موجبات این حس های ناخوشایند را پدید آورده است:
تنها انتخاب و درست ترین راه، و همین است که عذابی بی پایان میشود بر افکارم
صفا
25فروردین نود
24:00