می روم به ناکجا آباد ... .
می خواهم دست در دست باد، از این دیار غم زده ام بروم.
می خواهم چون ابری بر کویر خشک احساسات شکست خورده ام ببارم.
می خواهم نسیمی باشم و در میان گل های سبز عواطف سرود شادمانی بخوانم.
اما اکنون بسان خاری هستم در بیابان تنهایی احساسم.
خدا کند امشب اشک هایم جاری نشوند... .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۸ ساعت 20:20 توسط mr.MokaaB
|