دومین روز از خردادی ترین ماه ِ بهاری ترین فصل ِ سال
از همان بدو تولد که هنوز استخوان هایش "چفت و بست" درست وحسابی نداشت، پدرش او را ذوق و شوق بغل می کرد و بالا می انداخت. یک بار که مثل همیشه اش آن بالا گیر کرده بود، مجبور شدند با چوب و میله فلزی، از لای درختان آزادش کنند، آن موقع بود که مصطفی فهمید آزادی چیز خوبی است. البته در اثنای این ادراک جهان، ترکیب بندی مصطفی کمی بهم ریخت و شبیه آدمی زاد شد، از آن روز تلاش می کند تا به همگان ثابت کند او مکعب است، اما گویا ضربه های چوب و میله فلزی بیش از حد او را از شکل اصلی اش دور کرده که دیگر کسی حرفش را باور نمی کند.
مصطفی که اندکی رشد کرده بود و برای خودش مستطیل خوش تناسبی شده بود، کماکان در بحر مکاشفت جهان مستغرق بود و دائم از خودش می پرسید که : آیا منشور ها و کره ها هم دوستان ما هستند؟ یا اینکه: آیا اشکال فراکتال، با ما دشمن هستند؟ این سوالات و سوالات دیگری که مصطفی از خودش آرام می پرسید تا کسی نشنود، باعث شد که او پدیده ای به نام کتاب را بشناسد، او ساعت ها در درون کتاب ها بدنبال این سوال بود که: آیا "دگرشکل" و "دگرواره بودن" اشکالی دارد؟ آیا همه باید چون ما مکعب ها و مستطیل ها، راست خط و موازی باشیم؟؟ آیا همه ی ما باید دارای راس باشیم؟
او ساعت ها اشکال کتاب ها را نگاه می کرد تا شاید شکل بی قاعده و بی اعتقادی پیدا کند که بتوان نام شکل خوب را بر آن گذاشت. مصطفی کم کم وجه هایش رشد می کردند و زوایای قائمه اش به منفجره نزدیک می شدند، در پشت سد کنکور بعد از تلاشی جان فرسا، بالاخره وارد داشگاه شد، جایی که همه ی افرادش؛ راست خط و دارای راس بودند، مصطفی که دیگر از زوایای هندسی اش خسته شده بود، تصمیم داشت که از این قالب بسته ی فکری ِ مکعبی که شدیدا گرفتار محدودیت هایش شده بود؛ رهایی بیابد، اما در همان سال ها می دید که فراکتال ها را، یا با "مداد راست خط می کنند" یا با " پاکن محو می نمایند" ، مصطفی چند سالی است که فراکتالی درون قالب مکعبی اش بوجود آورده، اما از ترس پاکن ها و مدادها، جرئت بروز ندارد.
مصطفی امروز نشسته و به همه ی سال هایی که از عمرش گذشته است، نظر می کند. بیست و یک سالی که گذشت و تمام شد، او خوب می داند که بیست و یک سال آینده هم، به همین سرعت و با همین مشغله ها می گذرد، او می ترسد که در چهل و دو سالگی، باز هم برای بیست و یک سال گذشته از عمرش افسوس بخورد. در چهره اش آشکارا دیده می شود که چقدر دوست دارد؛ دوباره صدای گریه اش؛ سکوت نم نم باران را بشکند و او دوباره متولد شود. دوست دارد هرآنچه در عقبه ی خود؛ با خود می کشد، در همان سال هایی که رخ داده اند بمانند و گذشته ای خالی، گدشته ای که او هم اکنون آن را بسازد.
اما حال که مصطفی قلم دست گرفته و همه ی آنچه که بدان فکر می کند را می نویسد، گویا قصد دارد؛ اینجا هم از خدایش بنویسد. خدایی که همیشه، ذکرش را با بند بند وجودش می خواند و او را با تمام جوارح می پرستد. خدایی که به او اعتقاد راسخ دارد و نصرش را ایمان دارد. خدایی که می داند جز او خدایی نیست و جز او هیچ کس توانایی بخشش به خواسته هایش را ندارد. خدایی که زیباترین و تنهاترین پروردگار است، خدایی که قطعا دوستش دارد.
او خدا را با خودش شناخته، بی واسطه.
او هیچگاه دست از خدایی نمی کشد که همه چیز را به او ارزانی داده.
م ص ط ف ی
دوم/خرداد/هشت نه.