نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقانه نیست....تصور کن یه مرد رو با چشم های خیس

نمی خوام، نباید تو شعرم به تو جسارت کنم....نباید حس عشق رو تعبیر به اسارت کنم

شکسته میرم امشب بانو خدانگهدارت....اگرچه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت

واسه من که پنجره ی آرزوی مبهم بود....ولی تو پنجره باش و تموم دیوارت

ببخش منو اگه بوی زخم چرکینم....و زجه های کبودم میشه موجب آزارت

دیگه صدای گریه بی وقتم نمیشکنه....سکوت سرد و پر از انبساط افکارت

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای....باز برای بدرقه ام با اون لباس گلدارت

و دلخوشم کنی با یک دروغ مصلحتی....که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت

ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود....صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت

میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی....بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت

شکسته میرم و خاطرات سبز تو....به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت