مساله این نیست که می شناختم یا نه، مساله این نیست که فقط یک بار؛ آن هم در بحثی نامربوط فقط اسمش را شنیده بودم، مساله جان انسان هاست که برایم محترم است. مساله نبودن کسی است که کسانی دوستش دارند. همینکه برانی یکی در همین دانشکده، با همان شور و هیجان آدم هایش، پشت همان میز ها و توی همان آتلیه های که هر روز زیر و رویش می کنیم؛ روزگار می گذرانده، برایت کافی است تا وقتی که خبر رفتنش را می آورند ناراحت شوی. وقتی که به چشم های پراز اشکی نگاه می کنی که انتظار بازگشتش را داشته اند؛ به خود می گویی کی قرار است چشم های من اینگونه خیس شوند؟ وقتی نگاه مضطرب عزیزانش را میبینی که زندگی شان چون کابوس گشته، وقتی دوستانش را می بینی که گریه کنان؛ سعی می کنند خاطراتش را مرور کنند و نبودنش را برای خود التیام دهند، وقتی لباسُ سیاه هایی را میبینی که تا دیروز، با شور و حرارت کنارش شادی می کرده اند، به خودت حق می دهی که ندیده و نشناخته؛ غمگین شوی و برایش سیاه بپوشی.

برای جان آدم ها، برای جوانی، برای رفتن که سرنوشت همه ی ماست، برای اویی که حتی اسمش را هم نمی دانم.

صفا

ششم دی ماه هشتاد و نه