گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.

نصفه نیمه ، مثل هلال ماه در اوائلش؛ برای دیدن باید چند باری چشم ها را بر هم بگذاری و باز کنی تا واضح بتوانی ببینی اش، گاهی هست و گاهی هم میرود تا با گردشی دیگر از روزگار شاید بازگردد.

و کنون چون چشم باز میکنم؛ همه اش برهوت است؛ حتی اندک نشانی از آشنایی نمی بینم، بر چه دل خوش کنم که چون خواهم همی نباشد و چون ناخوشم؛ مرهمی نباشد، چه باک که وقت خوشی, کسی چون او باشد یا ناکسی غیر او. چون عقل سرمست است؛ می و آب او را یکی است؛ و چون غم از آسمان افکارش می بارد؛ می غم زداید و آب شاید که غم زاید.

مخلص آنکه؛ همه اش بهانه ایست بر اصل وجود که چون ماه می آید و می رود؛ گاهی فروغش چشم آدمی می سوزاند و گاهی سوت و کور وجودش؛ وحشت بر دل می افکند.

باشد که باشد و بودن را با ماندن اجین سازد تا اینچنین شکوه از دل ما بر نخیزد که سر بر چاه مکعب کنیم و ناله برآوریم و از بی همنفسی در این شش وجهی فریاد بر آوریم.

و اینکه؛ آنگاهی که من بودم و راهها و فاصله ها؛ بیش از نزدیکی حزن انگیز کنون؛ چشم بر قرص ما می دوختم.

"ما انا من الصابرین" هر چند که "و الله مع الصابرین"