خدای من، خدای خوب و مهربانم، خدایی که جز تو هیچ کس را ندارم ، تو خدایی هستی که به غایت بخشنده ای...چند روزی است که سراغت را نگرفته ام، چند روزی است که یادت از ذهنم نگذشته است، اما تو کماکان؛ آن بالا؛ توی عرش کبریایی ات، خندان نشسته ای و نگاهم می کنی، تو کماکان مرا می بینی، به من التفات می کنی، به من ارزانی می کنی. خدایا آنقدر مهربانی که این چند روزه؛ نگاهت را از من برنداشتی. خدایا ! این چند روزه که سرم به آسمان بلند نمی شد، این چند روزی که زمین را محکم تر از هر زمانی گرفته ام و هرآنچه زمینی است می ستایم، به اندازه تمام سال های گذشته از عمرم؛ تو را به خود نزدیک دیدم . آنجایی که شیطان  غل و زنجیرش را برای نفسم آماده می کرد، می دیدم که چطور به تکاپو افتادی و یادت را در دلم انداختی، دیدم که چطور شیطان را می نگریستی.

آری خدای من ، تو نگران عبد گناهکارت بودی، تو به این بنده ی ناچیز که سراپا تقصیر بود؛ نظر می کردی.

تو آنقدر بزرگی که نمی توان جلالت را دید.

تو به چشم نمی آیی؛ آنقدر که بزرگی.. .

تو درک نمی شوی... .

تو خدایی هستی که جز تو قطعا خدایی نیست... .