من و ماه ... .
هفت/صفر-چهار/هشتاد و نه
امروز پس از روزها بي علاقگي به قلم و نوشتار، قلم بدست گرفته ام و با انبوهي از روزمرگي ها و علايقم مواجه مي شوم که دوست دارم راجع به آن ها و راجع به همه ي دلبستگي هاي اين روزهايم که عجيب پايم را به زمين خاکي و فاني بسته است، بنويسم. اما؛ اين ها و همه ي آنچه که در وراي ذهنم مي گذرد را، آنگاهي بر روي کاغذ جاري مي کنم که بتوانم آنچه را مي گويند و آنچه را که از من مي خواهند درک کنم. انگاهي راجع به روزمرگي ها و عادات زميني ام مي نويسم که بدانم، از روحم چه مي خواهند و چه مي کاهند. اما اکنون، بنابر توصيه ي دوستي مي خواهم راجع به ماه بنويسم.
ماه، صورت آن را چون کره اي، با لکه هاي تاريکي برآن سپيدي عاريه مي بينيم. ظاهرش را دوست داريم، اما نمي دانيم هرآنچه دارد از آن او نيست، همه اش فريب است؛ همه اش ظاهري است که از جايي ديگر و منبع ديگر نشات مي گيرد. نمي دانيم که آن سپيد نوري که در عمق تاريکي شب، نويد صبحي روشن مي دهد، جز بازتابي از حقيقتي بزرگتر، چيزي بيش نيست.
نمي دانيم که او، يعني ماه، اگر به ظاهر آرام آن بالا نشسته و نورافشاني مي کند، اما تقلايي وصف ناپذير براي فريب آناني دارد که نور وجود را گم کرده اند و در تاريکي شب سر بر آسمان برميدارند. آناني که نمي دانند نور ماه،همان نور وجودي انسان است که "و نفخ فيه من روحي" است، نمي دانند اين سپيد گوي فريب آلود همان خورشيد است و آن نور هم؛ هماني است که هر روز براي احتراز از آن، به زير سايه اي مي خزيم تا آنگاهي که براي ديدن اطرافمان دست را ديده ي ذهن قرار دهيم. آن يکي را زيبا مي ناميم و فريبش را نمي بينيم و اين يکي را سوزان مي ناميم و مهرش را و کرمش را نمي بينيم. تا بدانجا فريب اين نور عاريه را خورده ايم که زيبارويان را نيز چون ماه مي بينيم و "ماه رو" مي ناميم. البته؛ اين نيز به همان روال است، ماه روياني که جلوه اي از جمال حقند را چون خدا مي پرستيم و مرحمت طلب مي کنيم و محبت گدايي مي کنيم؛ در حالي که خداي را در جانماز و تسبيح و قرآنمان، در گوشه ي تاقچه هايي که برايشان ساخته ايم؛ فراموش کرده ايم و از ياد برده ايم که اينان، آنچه از نور الهي است را منعکس مي کنند و خود مفعول اراده ي حقند.
خداوند ماه و امثالش را براي آن آفريده که نشانه اي باشند از منبع بي پايان، که راهنمايي کنند و هشدار دهند و آگاه سازند. براستي که خداوند زيباست.
من ماه را چيزي جز نشانه اي از حقيقتي عظيم نمي دانم که هيچگاه زيبا نبوده، فقط مي تواند بخوبي انسان را فريب دهد.
گاهي حس مي کنم که ماه هم شيطان است.
امروز پس از روزها بي علاقگي به قلم و نوشتار، قلم بدست گرفته ام و با انبوهي از روزمرگي ها و علايقم مواجه مي شوم که دوست دارم راجع به آن ها و راجع به همه ي دلبستگي هاي اين روزهايم که عجيب پايم را به زمين خاکي و فاني بسته است، بنويسم. اما؛ اين ها و همه ي آنچه که در وراي ذهنم مي گذرد را، آنگاهي بر روي کاغذ جاري مي کنم که بتوانم آنچه را مي گويند و آنچه را که از من مي خواهند درک کنم. انگاهي راجع به روزمرگي ها و عادات زميني ام مي نويسم که بدانم، از روحم چه مي خواهند و چه مي کاهند. اما اکنون، بنابر توصيه ي دوستي مي خواهم راجع به ماه بنويسم.
ماه، صورت آن را چون کره اي، با لکه هاي تاريکي برآن سپيدي عاريه مي بينيم. ظاهرش را دوست داريم، اما نمي دانيم هرآنچه دارد از آن او نيست، همه اش فريب است؛ همه اش ظاهري است که از جايي ديگر و منبع ديگر نشات مي گيرد. نمي دانيم که آن سپيد نوري که در عمق تاريکي شب، نويد صبحي روشن مي دهد، جز بازتابي از حقيقتي بزرگتر، چيزي بيش نيست.
نمي دانيم که او، يعني ماه، اگر به ظاهر آرام آن بالا نشسته و نورافشاني مي کند، اما تقلايي وصف ناپذير براي فريب آناني دارد که نور وجود را گم کرده اند و در تاريکي شب سر بر آسمان برميدارند. آناني که نمي دانند نور ماه،همان نور وجودي انسان است که "و نفخ فيه من روحي" است، نمي دانند اين سپيد گوي فريب آلود همان خورشيد است و آن نور هم؛ هماني است که هر روز براي احتراز از آن، به زير سايه اي مي خزيم تا آنگاهي که براي ديدن اطرافمان دست را ديده ي ذهن قرار دهيم. آن يکي را زيبا مي ناميم و فريبش را نمي بينيم و اين يکي را سوزان مي ناميم و مهرش را و کرمش را نمي بينيم. تا بدانجا فريب اين نور عاريه را خورده ايم که زيبارويان را نيز چون ماه مي بينيم و "ماه رو" مي ناميم. البته؛ اين نيز به همان روال است، ماه روياني که جلوه اي از جمال حقند را چون خدا مي پرستيم و مرحمت طلب مي کنيم و محبت گدايي مي کنيم؛ در حالي که خداي را در جانماز و تسبيح و قرآنمان، در گوشه ي تاقچه هايي که برايشان ساخته ايم؛ فراموش کرده ايم و از ياد برده ايم که اينان، آنچه از نور الهي است را منعکس مي کنند و خود مفعول اراده ي حقند.
خداوند ماه و امثالش را براي آن آفريده که نشانه اي باشند از منبع بي پايان، که راهنمايي کنند و هشدار دهند و آگاه سازند. براستي که خداوند زيباست.
من ماه را چيزي جز نشانه اي از حقيقتي عظيم نمي دانم که هيچگاه زيبا نبوده، فقط مي تواند بخوبي انسان را فريب دهد.
گاهي حس مي کنم که ماه هم شيطان است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:4 توسط mr.MokaaB
|