اگر امروزی که نیازش دارم، خود را دریغ کند و این چنین بی مهری؛ آیا آن روزی که همه ی این کسالت ها و افسردگی می گذرد؛ انتظار توجه دارد؟

اگر قرار است امروزم را به تنهایی سپری کنم و همه ی این افکار آزار دهنده ام را به تنهایی به کناری نهم، پس چه باک که ادامه ی نفس پراکنی ها را هم تنها باشم و وقت خوشی ام هم برای خودم باشم.

مگر نه اینکه دوست، نه فقط خوشی؛ که ناخوشی را هم باید در یابد(البته جبری نیست، این "باید" شرطی است که ما در دوستی می پذیریم و اجرایش؛ اجبار قوانین دوستی است). حال که ناخوشیم و در ورطه ی افکار پوچ فرو می رویم، هیچ دست آویزی نداریم تا بدان تکیه کنیم و در منجلاب بی انتها فرو نرویم.