اندیشه ای برخواسته از ناامیدی مرا فراگرفته است که هیچ ِ دنبا، هیچگاه بر مرادم نخواهد بود؛ و آنگاهی که فکر می کنم طریقم بر طریق دنیاست، از نهان؛ چنان می شود و روزگارم بدان سان می گردد که گویی....

*در ژرفای وجود، در اعماق و پنهان روح، اندیشه ای است که مرا ناخواسته به سوی جهنمی سوق می دهد که انتهایش فسردگی و نالانی است. این ناخواسته ی نامبارک، این طلیعه ی شوم که خدا بی شک ازجهت رحمت عطا کرده، این سخت آورد ماندن برطریق راست، چنان روح می ساید و توان می کاهد که ترس آن داریم روزی به جهت ناتوانی، خدایگان و آن رحمت پر سرّش را فراموش کرده و این شیطان عریان را مرید شویم و دل به نعمات پرجلایش بدهیم. می ترسیم روزی دل در گرو عشقی بنهیم که وجود کبریایی اش را شیطان؛ آلوده به ناپاکی گردانده باشد. می ترسیم در این زهد دنیایی مان، به راه خدایگان فانی قدم برداریم و تمسک به آن رانده شده بجوییم و احساس را خانه ی متمسکانش قرار دهیم.

می ترسیم؛ از خدا با آن جلالش. می ترسیم؛ از خود با این فرودستی و فرومایگی. می ترسیم؛ از شیطان با آن دلبری و زیبایی اش و باز هم می ترسیم از نفس و او؛ که گاهی عنان از کف می گیرند و عشق را بازیچه قرار می نهند.

خدایا، چنان که می دانی و خود مقدر ساختی، این شیطان؛ این آزرده از رجم نیاکان که کین ِ نیکی بر دل دارد، چنان در تکاپوی فریفتن و آلودن است که این جان بی رمق و ایمان ضعیف را یارای دفعش نیست.

تو را به جلالت؛مهرت و خشمت، ما را به آن راه بر که خود در انتهایش هستی

خدایا، این سرشت را؛ این فطرت و احساس را پاک نگه دار که تو خدای .... .