برای هرآنچه داشتیم و کنون نداریم
دلم تنگ شده، برای آن روزها و آن کسانی که روزی همه ی روزمرگی هایم شده بودند، برای آنانی که لحظه هایم را با آنان سپری می کردم، برای دقایقی که به خوشی و ناخوشی، با دلپذیری سپری می کردم. دلم تنگ شده برای حتی دعواها، دلخوری ها، خوشی ها و باهم بودن ها، برای گشت و گذار و جهالت ها، برای گزکردن خیابان ها؛ برای تک تک لحظات گذشته ام. برای آهنگ هایی که با هم بلند فریاد می زدیم و دپرس می شدیم، برای شیک های هماهنگ، برای حتی مسخره بازی هایمان؛ برای هرآنچه داشتیم و کنون نداریم. برای مایی که باهم بودیم و اکنون جدا افتاده ایم. دلم تنگ شده، برای آنانی که روزی اطرافم بودند و امروز، جز خاطرات چیزی از آنها باقی نمانده است.
دلم گرفته. به همین زودی؛ برای داشته هایم حسرت می خورم. هرکس به طریقی و راهی، سرنوشت خود بدست گرفت و رفت و فقط دوستی های خاک خورده ای باقی مانده که جز در تاقچه ی ذهن، جای دیگری ندارند؛ دوستی هایی که فقط در پیشگاه تنهایی مرور می شوند و فراموش...
من امروز؛ دلم برای روزگاران خوش گذشته ام تنگ شده؛ و برای آن مسببان خوشی.
همین.