نشسته ایم با مکعبم بعد از افطاری، چای می خوریم(می نوشیم)،زحمت کشیده و دم کرده؛ یک استکان(فنجان) هم برای من آورده، دور هم گپی بزنیم . صحبت از اوضاع جهانی شد،
گفت:اوضاع جهان که وخیمه، تا همین چند روز دیگراحتمالا پول رسمی ما بشود دلار آمریکا و ما هم بشویم آقای دنیا. اگر من جای اوباما بودم، همین فردا آمریکا را یکی از استان های تابعه ایران می کردم، لااقل پیش باقی کشورها رو سیاه نشوم
گفتم:این که هیچی؛ فردا هیلاری چادر و پوشیه به سر؛جلوی کاخ سفید در حمایت از حجاب برتر(چادر) تحصن می کند
گفت:...
البته نذاشتم چیزی بگه؛ پریدم وسط حرفش؛ که می دونم می خوای چی بگی، هم خودتو بدبخت میکنی هم ما رو، دوتا کلمه می نویسیم؛ همین رو هم ازمون می گیرن.
گفت: آخه..
گفتم: می دونم، همه ی اقشار جهانی در حمایت از ایشون راهپیمایی می کنند و با آرمان های ایشان تجدید میثاق خواهند کرد، دیگی چی؟
گفت: هیچی، کرمم تموم شد، حالا چه خبر؟
قند نیاورده بود، بلند شد و رفت آبنبات آورد؛ گذاشت روی میز و یکی هم گذاشت زیر زبانش.
آهی کشید و با شیطنت گفت: آب نبات است پدرسوخته
گفتم: لابد باب ....
خنده ای بلند زد گفت: از اونا گذشتیم مهندس جان، مثل مملکت گل و بلبل ما هم یه خودکفایی رسیده ایم، با این تحاریم(تحریم های) نامرد؛ جز خودمان کس دیگری را نداریم.
گفتم: یک جور حرف بزن که بتوانم بنویسم، اینجوری دوخط در میان باید حذف کنم. چند دقیقه با ما چای می خوری؛انحرافت را کم کن!
گفت: والا ما تا همین چند روز پیش سبز لجن و فتنه جر(فتنه گر) بودیم، آخرین وصله را تو به ما چسباندی دیگر، آقا انحراف کجا بود؟ من اصلا او آقا رو نمیشناسم، اصلا قبول ندارمش. مرگ بر ضد...
صدایش را بلند کرده بود و یکریز حرف میزد.
گفتم: ای بابا، بیخیال. توهرچه خواستی بگو، من ادبی اش را می نویسم. مضمون هم که مهم نیست. مهم آمار خطوط است که انجری زیاد می شود. پس فردا هم آمار می دهیم که ما اینقدر سطر متن، نوشته ایم. حالا سیاسی بوده یا عشقی یا پورنو، چه اهمیتی دارد. گندش که درآمد، قهر می کنیم و دیگر نمی آییم تا آب ها از آسیاب بیفتد.
گفت: تو خشایار شاه زمانه ای.
گفتم چه ربطی داشت؟
گفت هیچی، همینجوری ازت تعریف کردم، برو حالشو ببر.
گفتم: مخلص آقای رییس
چایمان یخ کرده بود از بس حرافی(همان حرف زدن) کردیم.
گفت: منکه چای کوفت هم باشه می خورم، حوصله بلند شدن ندارم، تو اگه می خوای، چای خودتو عوض کن.
بلند شدم که چایی ام را عوض کنم، استکان خالی را به دستم داد
و گفت: یکی لفطا (لطفا) برای منم بیار
وقتی برگشتم، دیدم زل زده به عکس یک آقایی که خیلی آقاست و عکسش همه جا به وفور یافت می شود؛ کلا هرجا بری انگار او هم هست و نظاره ات میکند، اشک در چشمانش حلقه زده بود، آهی کشید و قربان صدقه اش شد.
گفتم: چته؟ چی شد یهو؟ چیزی خورد توسرت؟ نکنه متحول شدی و بهش اعتقاد پیدا کردی؟
برگشت رو به من، و گفت: نه بابا، مگه...((حرف بدی زد)). فردا قراره برم پیش اون آقاهه؛ کارم رو راه بندازه، دارم تمرین میکنم اونجا سوتی ندم.
گفتم: اگه فردا کارت گیره اینجور چیزاست، پس چرا اون 2لاخ ریشتو با تیغ زدی؟!
خندید و گفت: ترسیدم ریا بشه
گردنبند صلیبشو نشون داد و گفت: اینم واسه اینکه ریا نشه خریدم.
دوباره به عکس نگاه کرد و شروع کرد به گریه کردن.
حال آدمی زادی که بهش دوباره دست داد(از اون حالت بیرون آمد)، نشست جلوی من
و پرسید: چهارده امام رو بلدی بگی؟ فردا می خوام به همشون قسم بخورم تا کارمو راه بندازه.
گفتم: چهارده امام نیست و چهارده معصومه. آره بلدم
گفت: نه، چهارده امام و شانزده معصوم.
گرفتم چی می گفت.
گفتم: تو فردا به تبصره هاش قسم بخوری حله، بیخیال اصلی ها.
گفت: واقعا؟ چه خوب! کف دستم تقلب نوشته بودم؛ کلی احساس گناه داشتم، فک کنم چند باری بهشون بی حرمتی کردم.
گفتم: چندبار؟! چه خبرته، خودتو ناقص می کنی!
گفت: چته تو؟ چرا اینقدر منحرفی!!
گفتم بیخیال، خودت چطوری؟
چایی رو که خورد، بلند شد.
گفتم: داری میری؟
گفت: پ نه پ!، ...
گفتم پ نه پ! و زهرمار! آدم باش، کجا میری؟ سهمیه درد دل امشبم مونده
گفت: اینجا دون می خوری، یه جای دیگه تخم میذاری؟! به من چه آقاجان، برو پیش همون... لااله الا....آقا ولمون کن آخر شبی
گفتم بیخیال، خودت چطوری؟
پا شد ، رفت.
سرصدای موبایلم در اومد. "نشد دون بخوریم، لااقل تخم که بذاریم" آخر شبی.
باید دنبال یه فرم جدید باشم، این یکی هم...
به خودم گفتم: بیخیال، خودم چطورم؟!
صفا

پی نوشت:
مطالب داخل پرانتز را ویراستارمان گذاشته، جهت تنویر افکار عمومی و خصوصی
بیست و پنج؛05؛نود
19:00
رمضان