شعری که امروز آمد و ما هم نوشتیمش،هرچند هدف ابتدایی چیز دیگری بود، اما از حاصل بدمان نیامد.

هفت صبح؛ بیست و هفتم مرداد؛ رمضان

صفا


حالمان سرخوش بودحالمان سرخوش بود/ نه غمی بود، نه غمبادی/ نه دلی بود که بندش زده باشند/ فکر در گوشه ذهن/ چشم بر عمق لطافت ها داشت/ و زبان جز به تمنای سرور/ واج واج کلماتش را/ اذن خارج شدن از قلعه ی لب ها/ نمی داد
و چه زیبا بود/ هرچه بودش همه بر چشم نوازش می کرد/ نه صدای جیغ افکار پلید/ و نه شرم چشم های خود فروش/
کعبه ی احساس را/ همه دنیا عزم احرام به تن کرده بُدند/
رجم شیطان/ نه فقط در کلبه ی امن خدا/ با هزاران سختی و اکراه/ از برای عده ای معدود و نامعلوم/ که از این نفس پر از حیله و رنگ/ در خفای خلوت خانه ی دل/ با وضوی پیکر خاطره ها/ هر شب هر روز/ هویدا می گشت/
در پس ذهن همه مردم ما/ آدم کج شده از راه درست/ نه به جرم عاشقی جان می داد/ نه به زخم دلبری تن می داد/ خود بر سر، گرز و شمشیر بدست/ جنگ با عاشق شیدایی رسوا می کرد/ غارت و قتل و تجاوز جرمی/ بیش از ابراز عواطف می داشت/
آدم کج شده از راه درست/ حرف از احساس و بزرگی/ حرف از روح خدایی/ حرف از عالم امکان خدایی/ حرف از اندیشه برتر/ نمیزد
و کسی/ پای چرکین ز گناه خود را/ جای جاپای خدا/ با هزاران حقه و ترفند/ اندازه نمی کرد
و چه رویایی بود/ که زمین گرد اگر بود کسی/ جراتش را به دلش راه نمی داد/ که به پشتوانه ی زور اهورایی خویش/ سطح صافش را کج/ یا که شکلش را/ ناقص و کج ببیند/