کوتاه نوشته از احوالات دیشب و امروزمان؛ صرفا برای تخلیه وجود

دیشب و امشب:

- دیشب ذهنمان بشدت مشوش شده بود، آنقدر که حتی نمی توانستیم بخوابیم. بعد از فراغت فکری دیروز؛ که چون رویایی بود، دیشب را به کابوس گذراندیم.

- چرا هیچگاه؛ هیچ چیز برایمان ثبات ندارد تا بتوانیم بر اساس آن تصمیم بسازیم. رویای دیروز ما را مصمم کرده بود که حرکتی انقلابی اجام دهیم؛ کاری که چندی است از انجام آن متاصل بوده ایم.
- افسانه سرخوشی های دیروزمان را می نویسیم تا هرگاه که دل گرفت، بیاد خاطرات، دل از بغض و آه برکنیم.
- آرمان ها را درسایه ی دلخوشی های دیروزم چه به واقعیت نزدیک می دیدم، چنان مست خوشی هایم بودم که همه چیز و هرچیز را زیبا می دیدم. و چه افسوس، که امروز همه اش رخت بر بست و ناخوشی ها؛ زیبایی ها را مکدر کرده اند.
- دیروز، افکارم در ذهن می جوشیدند و حتی گاهی فوران می زدند، چنان بر سر ذوق آمده بودم که گویی دنیا را به نامم کرده اند، اما! (همیشه این اما های تنفر برانگیز؛ نشان از روزگار تیره می آورند)، و چه خوب همه اش را می شود در یک کلمه گفت: حال امروزم، اما... .
- سر بر آسمان برده بودم، چنانکه از خوشی ها سرمست بودم، زندگی چنان حلاوتی به کامم نهاده بود، که تلخی هیچ مصیبت و مشکلی را توان درک نداشتم. اما؛ به یکباره حلاوت چنان با ما بیگانه شد که ذهنم طعم گس مشکلات را فراموش نمی کند.
- دیروز اگر خواب بیخواب شده بودم، اگر تشنگی امانم را بریده بود، اگر خستگی توان حتی تفکرم را گرفته بود؛ بازهم سرخوش بودم و شاد، و این از الطاف آن فراغت ذهنی بود که حالمان را دگرگون کرده بود. اما کنون از تشوش؛ نه خواب بر چشمان می آید و نه کلامی بر ذهن.
- دیروز اگر "سرم به دنیا و عقبی فرود نمی آمد" ، امروز "با خاک اجین گشته ام".
- دیروز جز لطافت و ظرافت، چیزی بر زبان و فکرم نبود، اما امروز؛ جز درشتی روزگار؛ چیزی بر ذهنم عبور نمی کند.
مرا چه شد؟ که از روزگاری سروری اندیشه و سرور، کنون به کهتری تشویش و اضطراب رسیده ام.

صفا
شنبه 29 مرداد 90
5 صبح
رمضان