گاهی..
گاهی؛ حسرت یک روز خوشی پیوسته را میخورم، حسرت روزی که تمامش متعلق به من باشد؛ روزی که همه اش زیبا باشد.
از ترس ناخوشی های بعدش؛ از ابتدا استرس میگیرم، و همیشه بدانچه که میترسم می رسم؛ و روزها یکی پس از دیگری طی میشوند؛ باهمین ریتم ناخوش.
مخلص آنکه حسرت میخوریم؛ حسرت روزهایی خوش... .
متاخره:
از حسرت گذشته ایم؛ آنقدر افکارمان غبار گرفته که چیزی حتی برای حسرت خوردن هم به یادمان نمیآید، عجب روزهای رویایی شده؛ میشمارم ۳ ، و می دانم خواهم شمرد تا بینهایت... .
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:56 توسط mr.MokaaB
|