گاهی؛ حسرت یک روز خوشی پیوسته را میخورم، حسرت روزی که تمامش متعلق به من باشد؛ روزی که همه اش زیبا باشد.

از ترس ناخوشی های بعدش؛ از ابتدا استرس میگیرم، و همیشه بدانچه که میترسم می رسم؛ و روزها یکی پس از دیگری طی میشوند؛ باهمین ریتم ناخوش.

مخلص آنکه حسرت میخوریم؛ حسرت روزهایی خوش... .


متاخره:

از حسرت گذشته ایم؛ آنقدر افکارمان غبار گرفته که چیزی حتی برای حسرت خوردن هم به یادمان نمیآید، عجب روزهای رویایی شده؛  میشمارم ۳ ، و می دانم خواهم شمرد تا بینهایت... .