خواب بر چشمانم مستولی می گردد و چشمانم را میبندم.

چشمانم را می بندم و به آرامش و روزگار آرامی می اندیشم که در بیداری هیچ سنخیتی با من ندارد.

چشمانم را می بندم و کاش می توانستم به همین راحتی گوشهایم را هم ببندم تا این آزار اصوات را نشنوم.

چشمانم را می بندم، فکر میکنم؛ به روزهای خوش و به لحظه های زیبا و ثانیه های دست نیافتنی، اما ای کاش میشد با چشمان بازهم می توانستم به رویاهایم بیندیشم.

چشمانم را می بندم؛ اما تاب نمی آورم، هجوم افکار رشته ی آرامشم را می گسلد و مجبور میشوم بازهم پرتو های آزار دهنده ی واقعیت ها را تحمل کنم.

چشمانم را می بندم؛ و دوباره باز می کنم؛ و همه چیز هنوز مثل قبل است، در یک چشم به هم زدن هیچگاه اتفاق خاصی نخواهد افتاد.

چشمانم را باز می کنم؛ نفس نفس پر حرارتی روی صورتم و گرمای اندکی در دستانم و نگاهی دوخته در نگاهم، اما ...

اما این افکار لعنتی نمیتواند (و یا نمی خواهد) اینان را باور کند و منتظر آواری است انگار؛ تا همه ی این لحظات را بر سرش ویران کند.

اما این دل؛ نمی تواند (و یا نمی خواهد) از اعماق جان همچون پیشینش به این هرم نفس ها ایمان بیاورد.

و اما من که کنون همچون چینی تکه تکه شده ای که حتی بندش هم نزده اند، سر در گم ویرانی افکارم هستم که ذره ذره بر بنیان اعتمادم فرو ریخت و من ماندم و افکاری بی سرانجام.

و در این میان اوهامی بی انتها و سوالی که بی جواب خواهد ماند؛ دیگر از چه می خواهی بگویی که جا مانده است؟

صفا