او می رود اما دلم، تنهای تنها میشود

اندر سکوت لحظه ها، بی یار و یاور میشود

او می برد با خود دلم، بی دلبر و دل می شوم

در این سرای بی کسی؛ بی کس ترینها می شوم

دانم که بودن های او، روزی به آخر می رسد

با رفتنش فریاد من، تا آسمان ها می رسد

من عشق را با روی او، هر روز معنا می کنم

اندر فراقش عالمی، رسوای رسوا می کنم

صفا