روزها را میشمارم؛ دو

این روزها هوا دیگر عطر تو را از پس پنجره ات برای من نمی آورد، این روز ها دیگر دلخوش به تنفس هوایی که تو هم آنرا نفس میکشی نیستم. این روزها دیگر ثانیه ثانیه هایم را برای وجود داشتنت در حوالی وجودم برنامه نمی ریزم؛ این روزها دیگر لباس نیک بر کردار نمی پوشانم تا در حضور حرم نفس هایت بهترین باشم. این روزها دنیای خارج از خوم که تو دیگر نسیتی و به آن معنا ببخشی برایم پوچ شده. این روزها دیگر لحظه ها ارزشی ندارند وقتی تو روزها از من دور هستی

این روزها در جهان ذهنم غرقه شده ام و با یاد خاطرات خوش؛ لحظه ها را سپری می کنم و در حسرت روزهایی هستم که تو بودی و من با وجودت ثانیه ها را خوش می ساختم.

این روزها بیاد ایام حضورت؛ بیاد سرخوشی های هر روزه ام؛ سرگشتگی نبودنت را تحمل می کنم و در آرزوی بازگشتن آن روزگاران رویایی؛ هرشب در آسمان تخیلم نقش بودنت را می زنم.

هرچه در اطرافم می گذرد؛ بوی تو را می دهد؛ بوی خیال انگیز محبت بی پایانت؛ بوی رویایی بودن هایت؛ طراوتی که جز از آن لطافت روح نمی تواند منشائی داشته باشد.به یاد ترنم کلماتت؛ واج واج گفته هایت را بار دیگر در ذهن و جان بازمی خوانم و حسرت؛ حس غالبم می شود دوباره.

تو رفتی و مرا در این ظلمات تنهایی؛ بی یار و یاور؛ مغموم و تنها گذاشتی؛ بسان کسی که خورشیدش را گرفته اند؛ در بهت خلاء وجودت غرق شده ام.

و هر روز تصویر وجودت را در پیش چشمانم می کشم تا مبادا حتی لحظه ای از بودنت غافل شوم، هر روز همه ی بودن هایم را با خاطراتت معنا می کنم و این فاصله را با امید تکرار حضور وجودت تحمل می کنم.

در انتظارم؛ انتظار روزی که انتظار به پایان رسد؛ روزی که دست هایم دیگر خالی نباشد، روزی که گرمای نفس هایت را روی صورتم حس کنم؛ روزی که ...

من+خودم=صفا