چند روزی است که دست به قلم نشده ام، دیگر آن انگیزه را ندارم. دستم انگار خشک شده؛ با زحمت چند کلمه ای می پراند. ذهن؛ چون سنگ گشته و تخیل پیشین خود را ازدست داده. شاید این ها از آن جهت باشد که دلیلی برای نوشتن ندارم. دیگر کسی چون او نیست که برایش درفشانی کنم تا شاید گوشه چشمی به من بیندازد.

الان؛ خودم هستم و تنهایی و بی کسی. من مانده ام و خدای خودم، خدایی که تقدیر به گوشه نشینی ام زده، خدایی که مهر مرا در دل حتی یک پنجره هم نینداخته که وقتی به کناری میزنم آن شفاف واسط بین من و طبیعت ناب خدایی، به جای خاک و خاشاک، نسیم خنکای یار به صورتم بخورد. تقدیر آن زده که عمری در حسرت خنده اش بمانم و اشک بریزم، مقدر فرموده که با تنهایی ام اجین شوم، با افسردگی ام معاشقه کنم و در کنار گوشه نشینی ام بمیرم. اما هرآنچه تقدیر کرده را میپذیرم، که او خدای مهربان من است و جز او کسی را سزاوار حتی گله گذاری نیست.

دوست دارم خدایی را که محتاج دوست داشتن من نیست و دوست دارم خودم را که محتاج دوست داشتن اویم. باشد روزی را که خدا مهرم را در دلش بیندازد.


این مطلبو پیشکش میکنم به وانیلی ترین آسمان ایران، جایی که واقعا حس میکنی خدا کمی خم شده و انگار که به او نزدیک تر شدی ، جایی که همه چیز زیباست، جایی که نباتات هم روح خدا را گرفته اند؛ جایی که هیچ آفتابی بی فروغ نمیشود....جایی او هست ؛ اویی که شایسته دوست داشتن است... .

موخره: نمی دانم این قطراتی که روی پیشانی ام سرسره بازی می کنند؛ از شرمند یا گرما...!!!

پی نوشت: ما هم کیفول شدیم از این احساسات شما.... .