من و "دست" نوشت... .
هر چه هست؛ از جنس احساس است، از جنس لطافت بدیع افکار خالصانه، از جنس انگاره های ما از این هستی است.
دست ها، این رابطان احساس، این جلوه های لطافت روح.
ای کاش دست هایش را هیچ گاه از من نمی گرفت، دوست داشتم که لطافتش را؛ خلوص روحش را که در دست هایش نمود پیدا می کند؛ بگیرم و از احساسش بچشم.
دست هایش را چنان صمیمی یافتم که دوست داشتم هیچگاه از دستشان ندهم، دوست دارم همیشه آن لطافت روح را حس کنم.
قدرت بیان ما، در دست هامان نهفته است.
با این دست ها می نویسیم، طرح می زنیم، ایده می دهیم، اما مهم تر از آن؛ با این دست ها احساس را منتقل می کنیم. دست ها نمودی از لطافت روحند، دست ها رابطان احساسند.
چیزی دوست داشتنی تر از این نیست که دست هایش را داشته باشی، چیزی دوست داشتنی تر از این نیست که لطافتش را حس کنی؛ با تمام وجود.
پنج انگشت متصل به یک استخوان با روکشی از پوست و گوشت، مگر چه دارد که اینقدر شیفته آنم؟؟
دوست دارم دست هایش را تصاحب کنم ، قطعا شیفته عصب و رگ و سلول نیستم... .