این روز ها، بیش از آنکه حس نوشتن داشته باشم؛ حس دوست داشتن دارم . دوست داشتنی نه از جنس همه ی لجن بازی های معمول که نهایتش ارتزاق جسم است، نهایتش شکست هایی است که نشان از بلاهت صاحبانش دارد.

دوست داشتن من از جنس روح است، آنجایی که ردپای خدا را می بینی، آنجایی که زلال روح بدان سان است که هرآنچه ورای آن باشد را نشان می دهد.

دوست داشتن من از جنس احساس است، احساس پاکی که آلایش را، هرچند ناچیز؛ نمی پذیرد.

دوست داشتن من از جنس خداست، خدایی که جز او، ذاتی را مقدم بر خودم نمی دانم و هیچ ذاتی را شایسته دوست داتن نمی دانم و هیچ ذاتی را پذیرای عشقم نمی دانم.

اویی که جلوه ای از خداست، شاید ماوایی باشد برای احساس من.