مکعب را تعطیل می کنم؛ نه به اراده ی خویش که به جبری ناخوشایند. از اینکه پس از دوسال و اندی دلخوشی به سطر سطر های نوشته هایم، باید با دستان خودم نابودش کنم؛ از خودم بدم می آید. از اینکه باید جایی را که اندیشه هایم از آنجا شکل می گیرد و تفکراتم پایه می گیرد را ترک کنم؛ غمگین می شوم. به همه ی این چندوقت گذشته می نگرم که به شوق نوشتن و انتشار در مکعب، پای کاغذ می نشستم و بالاخره چیزی می نوشتم؛ حتی گاهی به زور؛ گاهی چرندیات، مهم آن بود که دلخوشی ام شده بود. حتی گاهی، گلایه ها و حرف هایی که به کلام نمی توانستم بگویم را اینجا می گفتم. و حال که باید این تکیه از خاطراتم را ترک کنم و باید همه ی دلخوشی های این چند و قته را همین جا بنهم، دلگیرم.
دلم برایش تنگ می شود، برای ترکیبش، برای همان معدود کسانی که می آمدند می خواندند، برای روزهایی که اینجا سپری می کردم، برای گذشته ام که بخشی از آن بود.
و تمام شد، داستان من و مکعب و اندیشه.
و شاید جایی دیگر،با حرف های دیگری و با روحیات دیگری، نمی دانم...مهم اینست که مکعب رفت؛ و من تنها شدم، تنها تر از همیشه.
صفا
27فروردین نود
15:00


پی نوشت:

1.گاهی نوشته های مکان جدیدمان را اینجا هم منتشر خواهیم کرد؛ برای دلخوشی خودمان.

2.تنها و غمین شده ام

3.سرگشته ام